صفحه نخست

بین الملل

سیاسی

چند رسانه ای

اقتصادی

فرهنگی

حماسه و جهاد

دیدگاه

آذربایجان غربی

آذربایجان شرقی

اردبیل

اصفهان

البرز

ایلام

بوشهر

تهران بزرگ

چهارمحال و بختیاری

خراسان جنوبی

خراسان رضوی

خراسان شمالی

خوزستان

کهگیلویه و بویراحمد

زنجان

سمنان

سیستان و بلوچستان

فارس

قزوین

قم

کردستان

کرمان

کرمانشاه

گلستان

گیلان

لرستان

مازندران

مرکزی

هرمزگان

همدان

یزد

صبح صادق

محرومیت زدایی

صفحات داخلی

تاریخ انتشار : ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۴ - ۰۹:۳۱  ، 
شناسه خبر : ۲۷۵۲۲۵
جهانگير كرمي / دكتراي روابط بين‌الملل و عضو هيات علمي دانشگاه امام حسين(ع) E – mail: Jahangir – Karami @ yahoo . com - چكيده: بازدارندگي به عنوان يك اصل اساسي در دكترين استراتژيك رژيم صهيونيستي، برداري از اهداف را نشانه رفته است كه از "تامين امنيتي روزمره شروع مي‌شود و به "جلوگيري از جنگلهاي متعارف" از سوي ارتشهاي عربي مي‌رسد و سرانجام به "ممانعت از جنگ غيرمتعارف و وادار كردن مسلمانان منطقه به پذيرش موجوديت رژيم صهيونيستي" ختم مي‌شود. اما اين بازدارندگي صرفا در جلوگيري از جنگهاي متعارف به موفقيتهايي رسيده و در وضعيت جلوگيري از تهديدات روزمره و نيز ناگزير ساختن كشورهاي منطقه‌ به شناسايي اسرائيل، با وجود برخي دستاوردهاي محدود، نتوانسته است دستاوردهاي چشمگيري داشته باشد. در اين مقاله با هدف بررسي اين سه وضعيت، نخست مبحث نظري مفهوم بازدارندگي ارائه شده، سپس دكترين استراتژيك اسرائيل مطرح و جايگاه اصل بازدارندگي و ابعاد و سطوح آن مورد بررسي قرار گرفته است و در پايان نيز به كندو كار دربارۀ كارآمدي اين اصل براي رژيم صهيونيستي در سطوح سه‌گانه پرداخته شده است. كليد واژگان دكترين استراتژيك، رژيم صهيونيستي، بازدارندگي، فلسطين، حزب‌الله لبنان

مقدمه:

باز داشتن ساير دولتها از انجام اقدامات نظامي و پرهزينه جلوه دادن اقدام آنها امري است كه در پس هر تلاشي براي افزايش قدرت نظامي نهفته است. از اين رو، بارها شنيده مي‌شود كه وزراي دفاع اعلام مي‌كنند هدف از خريد‌هاي نظامي، توليد تجهيزات و تامين تسليحات، بازدارندگي دشمن از حمله و تهديد امنيت ملي است. برخي دولتها پا را فراتر نهاده و اقدمات نظامي تجاوزگرانه خود را نيز با عناوين حمله پيشگيرانه و پيشدستانه، به نوعي بازدارندگي قلمداد مي‌كنند؛ اگر چه، به هيچ وجه چنين اقداماتي در حقوق بين‌الملل به رسميت شناخته نشده‌اند.

رژيم صهيونيستي ��ه دليل ماهيت اشغالگري، مجموعه‌اي از محدوديتهاي جمعيتي، جغرافيايي، اقتصادي و محيطي، و "وجودي" دانستن تهديدات، از همان ابتداي شكل‌گيري، بازدارندگي را به عنوان اصل اساسي دكترين استراتژيك خود قرار داده و كوشيده است تا آن را در سطوح مختلف اعمال نمايد. اين��ه ساختار منطقي اين اصل در دكترين مزبور چگونه است، داراي چه ابعاد و سطوح مختلفي است، و چه دستاوردهايي براي رژيم صهيونيستي داشته و با چه ناكامي‌هايي روبه‌رو شده است، از پرسشهايي هستند كه در اين مقاله به پاسخي براي آنها خواهيم رسيد. اما پرسش اصلي آن است كه هدف اصلي بازدارندگي در دكترين استراتژيك رژيم صهيونيستي چيست و چرا اين هدف محقق نشده است؟

فرضيه نگارنده آن است كه «هدف اصلي بازدارندگي در رژيم صهيونيستي آن است كه كشورهاي مسلمان منطقه را به اين نتيجه برساند كه امكان نابودي و يا ضربه‌اي اساسي به آن وجود ندارد و از اين رو آنان چاره‌اي جز پذيرش موجوديت اين كشور و به رسميت شناختن آن ندارند. اما از آنجا كه مسئله فلسطين بيش از آنكه موضوعي براي معامله دولتها باشد، به امري ايدئولوژيك و حيثيتي براي اعراب و مسلمانان تبديل شده است، قدرت بازدارندگي رژيم صهيونيستي صرفاًً برخي دولتها را آن هم در حد قراردادهاي رسمي شكننده وادار به پذيرش خود نموده و تا كنون از كسب شناسايي رسمي براي آن در سطح منطقه محروم مانده است.»

براي پاسخ به پرسشهاي مطرح شده، ابتدا بحثي نظري دربارۀ مفهوم بازدارندگي، ابعاد و محدوديتهاي آن ارائه مي‌شود. و سپس دكترين امنيتي – استراتژيك رژيم صهيونيستي و نحوه شكل‌گيري و پايه‌هاي اصلي آن مورد بحث قرار مي‌گيرد؛ آنگاه به كندوكاو در مورد جايگاه و ابعاد بازدارندگي اين دكترين پرداخته مي‌شود؛ و سرانجام كارآمدي آن مورد بحث و بررسي قرار مي‌گيرد.

بازدارندگي: مفهوم، ابعاد و محدوديتها

با وجود پيشينه كهن امر گرد‌آوري قدرت براي ترساندن دشمن و جلوگيري از حمله آن در تاريخ بشر، و حتي توصيه به آن در آثار قديمي همانند نوشته‌هاي توسيديد و ماكياول، استفاده از اصطلاح "بازدارندگي" به گونه‌اي روشن و مشخص به عنوان يك استراتژي جايگزين براي مفهوم سنتي‌تر "موازنه قدرت"، به دوران پيدايش جنگ افزارهاي هسته‌اي در سالهاي پس از جنگ جهاني دوم بر مي‌گردد.

 بازدارندگي در فراگيرترين شكل آن عبارت است از «متقاعد ساختن حريف نسبت به اينكه هزينه‌ها و خطرهاي خط‌مشي احتمالي او از منافع آن بيشتر است.» (دوئرتي، 1375، 621). در واقع، از تهديدهاي نظامي و هزينه‌هاي آن براي تاثير بر محاسبات استراتژيك حريف و ترغيب او به خويشتن‌داري استفاده مي‌شود (سيف‌زاده 1376، 177) در اينجا يك فرض اساسي وجود دارد و آن خردمندي حريف، قابليت عقلاني او در ارزيابي درست وضعيت و توان او در درك هزينه‌هاي اقدام است.

بازدارندگي معمولا به روشهاي مختلفي قابل دستيابي است. در نخستين روش، دشمن به اعمال مجازاتهاي سخت تهديد مي‌شود و اين تهديد در صورتي انجام مي‌گيرد كه او اقدامي مغاير با آنچه موردنظر است انجام دهد. چنين اقدامي، بازدارندگي از طريق اعمال مجازات، و متداول‌ترين نوع بازداندگي است. روش دوم، اعمال بازدارندگي از طريق "تحذير" است؛ يعني القاي اين تصور به دشمن كه از چنان قدرت دفاعي برخورداريد كه تجاوز به آن بي‌ثمر خواهد بود. "تجديد اطمينان"، سومين طريق بازدارندگي است، كه تلاش مي‌شود تا ساير دولتها متقاعد شوند كه مقاصد موردنظر شما، خطري براي آنها در برندارد و بدين‌سان از خطر اينكه تلاشهاي به عمل آمده در خصوص بازدارندگي منجر به بروز تهديدات تدافعي از سوي ساير كشورهاي شود، كاسته خواهد شد. و سرانجام، استراتژي چهارم بازدارندگي، "سازش و اعطاي پاداش" به حريف در ازاي خود داري از اتخاذ اقدامات نامطلوب است (گارن هام، 1379، 16- 15).

بازدارندگي را مي‌توان براساس ماهيت تهديد، ماهيت منافع در معرض خطر، و شرايط به كارگيري آن به انواع مختلف تقسيم‌بندي نمود. براساس ماهيت تهديد، مي‌توان بازدارندگي را به متعارف و غيرمتعارف دسته‌بندي كرد. بازدارندگي متعارف ميان قدرتهاي بزرگ بيشتر تا پيش از پيدايش جنگ افزارهاي هسته‌اي اهميت داشت؛ اما ميان دولتهاي غير هسته‌اي هنوز هم كاربرد دارد. بازدارندگي غير متعارف عمدتاً به سلاحهاي هسته‌اي برمي‌گردد؛ هر چند كه در مواردي نيز برخي دولتها از تهديد شيميايي و بيولوژيك براي بازداشتن حريف استفاده مي‌كنند. (همان، 17)

براساس ماهيت منافع در معرض خطر، بازدارندگي محدود و گسترده مطرح مي‌شود. بازدارندگي محدود هنگامي به وقوع مي‌پيوندد كه صرفا يك كشور در معرض خطر قرار مي‌گيرد. از بازدارندگي محدود به عنوان بازدارندگي مستقيم نيز ياد مي‌شود؛ همانند بازدارندگي حمله شوروي به امريكا. اما بازدارندگي گسترده يا غيرمستقيم زماني اعمال مي‌شود كه كشورها در پي ممانعت از حمله به متحدان خود برمي‌آيند.

ناتو و عمليات سپر صحرا نمونه‌هايي از بازدارندگي هستند كه از سوي امريكا به اروپاي غربي و شبه جزيره عربستان گسترش داده شده‌اند. اين بازدارندگي معمولا دشوارتر از بازدارندگي محدود تلقي شده است، زيرا براي يك دولت حفظ اعتبار اين تهديد بسيار دشوارتر است كه نشان دهد براي حمايت از متحدان خود همان قدر حاضر است خطر جنگ هسته‌اي را بپذيرد كه براي منافع ملي حياتي يا حتي بقاي خود. (دوئرتي، 1375، 656)

بازدارندگي براساس شرايط به كارگيري و اهداف آن به فوري (كوتاه مدت) و دائمي (بلند مدت) قابل دسته‌بندي است. دربازدارندگي فوري، وضعيت ويژه‌اي وجود دارد كه در آن يك طرف به طور جدي قصد حمله دارد، ولي طرف ديگر مي‌كوشد تا با تهديد به انتقام، از حمله طرف اول جلوگيري كند، و هر دو طرف از جريان امور آگاه‌اند. اما بازدارندگي دائمي حاكي از سياستي است كه از طريق حفظ سطح رضايتبخشي از نيروها مي‌كوشد تا در طي زماني احتمالا طولاني، به تنظيم روابط خصمانه و برقراري توازن قدرت بپردازد (همان، 638). در اينجا تهديد خاصي براي يك كشور خاص در كوتاه مدت مطرح نيست، بلكه اين فرض وجود دارد كه كشورها در صورت حصول فرصت براي نيل به مقاصد خود به زور متوسل مي‌شوند. (گارن هام، 1379، 19)

با وجود اين، نظريه‌پردازان بازدارندگي توجه خود را بيشتر به سه بعد اساسي بازدارندگي معطوف مي‌دارند: وظيفه بازدارندگي، وسيله بازدارندگي، و ارزشهاي مورد تهديد. ابتدا بايد مشخص شود كه بازدارندگي عهده‌دار چه ماموريتي و در چه سطحي است. پس از تعيين حوزه مسئوليتي، نوبت به نوع وسيله بازدارندگي مي‌رسد كه آيا اصالتا براي رسيدن به منظور كفايت دارد يا خبر. سپس نوع و مقدار ارزش‌هاي مورد تهديد از ناحيه اين سلاحها بررسي مي‌‌شود. چنانچه استقبال از خطر و تهديد رقيب، ارزشهاي حياتي يكي از طرفها را به خطر اندازد، احتمالاً اين بازيگر براي ايجاد منزلت برتر نسبت به رقيب خود، بدون آنكه هزينه بالايي بپردازد، به اقدام تهاجمي ترغيب خواهد شد (سيف‌زاده، 1376، 179).

اما كاربردي‌ترين روش براي تنظيم گونه‌هاي بازدارندگي، قرار دادن آن در سطوح عملياتي است. در اينجا بيشتر سه سطح مطرح است: جنگ استراتژيك هسته‌اي، جنگ محدود متعارف و منازعه كم شدت.

از نظر برخي از نظريه‌پردازان، صرفاً در سطح جنگ استراتژيك هسته‌اي است كه به سبب توانمندي آن در نابودي همه ارزشهاي سياسي و اجتماعي حريف، قدرت حفظ بازدارندگي مطرح مي‌شود. اگر چه بازدارندگي در سطح استراتژيك از نظر عملي توانسته است كارآمدي خود را دست كم تا امروز ثابت كند، اما دو نوع ديگر آن بسيار پيچيده و مشكل ساز هستند؛

چرا كه هم در زمينه‌ اهداف بازيگران و هم در زمينه ابزارهاي كه در اختيار دارند، شمار متغيرهاي ذي‌ربط بيشتر است و هيچ يك از طرفين احتمالاً نسبت به انگيزه خود و طرف مقابل براي دستيابي به اهداف مختلف اطمينان ندارد. الگوسازي درباره بازدارندگي منازعات سطح پايين براحتي بازدارندگي استراتژيك نيست؛ چرا كه در بازدارندگي استراتژيك، نابودي قطعي مطرح است. گزينش ابزارها در بازدارندگي سطوح محدودتر بايستي تابع مسائلي چون لزوم كنترل روند گسترش دامنه جنگ، اهداف سياسي هر يك از بازيگران درگير در منازعه، و جلب‌نظر متحدان، بي‌طوفان، و افكار عمومي باشد. برخي عقيده دارند كه بازدارندگي در اين سطوح پايين به بافت، محيط و زمينه‌ها و شرايطي بستگي دارد كه صرفا در متغيرهاي فني خلاصه نمي‌شوند، بلكه در بردارندۀ متغيرهايي هستند كه بيشتر آنها تا حدودي ذهني، دگرگون شونده و وابسته به زمان و شرايط‌اند (دوئرتي، 1375، 640). جنگهاي غير هسته‌اي است، تعهد الزام‌آور و محكمي ندارند و مشمول سياست بازدارندگي هسته‌اي هستند.

علاوه بر اين، بعيد است جنگ‌افزار هسته‌اي در بيشتر شرايط بتواند از بروز انقلاب، جنگ داخلي، شورشهاي چريكي، جنگهاي آزادي بخش و ساير اشكال منازعات كم شدت جلوگيري كند، و احتمالا در مقابل اقدامات تروريستي سازمان يافته بين‌المللي و حتي واقعاً در مقابل يك كشور كوچك فاقد جنگ‌افزار هسته‌اي كه به اقدام تحريك‌آميز فيزيكي عليه هواپيما يا كشتي متعلق به يك قدرت دارنده سلاح هسته‌اي مبادرت مي‌كند، نمي‌توان به تهديد انتقام‌گيري هسته‌اي متوسل شد. به عبارت ديگر، در عصر سلاحهاي هسته‌اي، "ضعف" مي‌تواند قدرت چانه‌زني به وجود آورد و "قدرت" هم مي‌تواند فلج‌كننده باشد. (همان، 641)

بيشترين انتقاداتي كه از بازدارندگي به عمل آمده معطوف به گمانه بنيادين آن يعني "خردمندي بازيگران" يا عقلانيت ابزاري آنهاست. براساس اين گمانه، تصميم‌هاي دولتمردان بر محاسبات عقلاني و استراتژيك سود و زيانهاي احتمالي و ارزيابي درست وضعيت استوار خواهد بود و از اين رو، تهديد سطح بالا مانع از رفتار نظامي آنها خواهد شد.

در نقد اين گمانه گفته مي‌شود كه اساسا بازدارندگي يك فرآيند رواني است و نه نتيجه يك موازنه استراتژيك خاص؛ و در بحث بازدارندگي ما با انساني سروكار داريم كه بايد بازدارندگي را بپذيرد. اما بازدارندگي در بطن خود عناصري غير عقلايي از خواست سياسي و تصميم‌سازي دارد. لذا، اين فرض كه حريفان بازيگراني عقلاني و با رفتاري معقول خواهند بود و براحتي مي‌توان بازدارندگي را در خصوص آنها صورت داد، امري گمراه‌كننده است؛

چرا كه رهبران گوناگون رفتا��هاي متفاوتي را از خود نشان مي‌دهند (ببليس، 1382، 31 – 23)، تصميم‌گيري از طرق گوناگون و غير قابل پيش‌بيني همانند باورها، ارزشها و برخي ضرورتها تحت تاثير قرار مي‌گيرد. از اين رو، كيسينجر معتقد است كه صرف تسليحات و اراده به كارگيري آن نمي‌تواند زمينه‌ساز اعمال بازدارندگي باشد. بلكه عامل روانشناختي قبول يا عدم قبول تهديد، از اهميت بسيار زياي برخوردار است، و بازدارندگي مستلزم تركيبي از عوامل مختلف قدرت، قصد كاربرد‌ان و ارزيابي اين عوامل از سوي حريف است. (سيف‌زاده، 1375، 183)

از نظر هالستي نقش مسائل ايدئولوژيك ايثارگرانه و يا عوامل احساسي و ناتواني در ارزيابي توانمندي هسته‌اي و يا اراده به كارگيري آن از طرف قدرت دارنده آن ممكن است نوعي تهور و بي‌باكي ايجاد كند و بازدارندگي را با شكست مواجه سازد (همان، 185).

در واقع، فرض عقلانيت در اين مفهوم بشدت زير سوال است و در اينجا ميان عقلانيت ابزاري و عقلانيت در اين مفهوم بشدت زير سوال است و در اينجا ميان عقلانيت ابزاري و عقلانيت ارزشي (به تعبير فيليپ گرين) تفاوتي مطرح نشده است. برخي پا را فراتر نهاده و كل اين تئوري را مبهم دانسته‌اند (همان، 185). اما اگر معيار، اجتناب از يك جنگ هسته‌اي عمومي باشد، مي‌توان گفت كه از سال 1945 به بعد، بازدارندگي ميان ابرقدرتهاي و نيز ميان رقباي منطقه‌اي مثل چين و هند و هند و پاكستان به طور موثري عمل كرده است. اما مجموعه‌اي از درگيريهاي غيرمستقيم ميان ابرقدرتها در مناطق جهان سوم و نيز درگيري محدود ميان رقباي منطقه‌اي نشان داده است كه بازدارندگي نمي‌تواند به عنوان سياستي مناسب براي همه شرايط كاربرد داشته باشد.

از مجموع مباحثي كه در مورد بازدارندگي مطرح شد، مي‌توان نتيجه گرفت كه اين مفهوم از ابهامات متعددي برخوردار است و ماهيتي متناقض دارد و بويژه در سطح منازعات محدودتر، از ايراداتي اساسي برخوردار است. اما دولتها بر مبناي منطقه "خودياري" در محيط بين‌المللي آنارشيك و نيز در كنار استراتژي مبهم‌تر "موازنه قدرت"، آن را براي حفظ امنيت خود به كار مي‌گيرند. اگر چه، بجز در سطح هسته‌اي، كارآمدي آن بسيار محدود است و حتي در آن سطح نيز از محدوديتها و ايراداتي برخوردار است. بيشترين انتقاداتي كه از بازدارندگي به عمل آمده معطوف به فرض بنيادين آن يعني خردمندي بازيگران درگير است. براساس اين فرض، تصميم‌هاي بازيگران اصلي بر محاسبات عقلاني سود و زيانهاي احتمالي و ارزيابي درست وضعيت استوار خواهد بود و از اين رو، تهديد سطح بالا مانع از رفتار نظامي آنها خواهد شد.

دكترين امنيتي – استراتژيك رژيم صهيونيستي: نحوه شكل‌گيري، منطق ساختاري و پايه‌ها

مجموعه‌اي از عوامل مختلف، دكترين‌هاي امنيتي را شكل مي‌دهند و اين عوامل در مورد رژيم اشغالگر بسيار پيچيده هستند. در اين خصوص مي‌توان به عوامل تاريخي – فرهنگي، ماهيت رژيم، عوامل داخلي و محيط امنيتي اشاره كرد. در مورد عوامل تاريخي – فرهنگي مي‌توان به ادراكات، تجربيات و روان‌شنانسي قوم يهود و در سده‌هاي گذشته بويژه در اروپاي نيمه نخست قرن بيستم اشاره كرد. موضوع برگزيده بودن در متون مذهبي، بلاياي قومي، آوارگي و كوره‌هاي آدم‌سوزي، روان قومي يهود را از ديگران متمايز ساخته است.

ماهيت رژيم صهيونيستي يعني تجاوز نظامي، اشغالگري و درگيري مداوم با مردم فلسطين و كشورهاي همجوار، و مجموعه‌اي از عوامل داخلي نظير كوچك بودن سرزمين، اندك بودن جمعيت و محدود بودن اقتصاد، آن را از هرگونه ژرفاي راهبردي دور ساخته است. بايد به موارد بالا محيط امنيتي را نيز افزود كه در داخل با ناامني‌‌هاي مداوم، در سطح منطقه با محاصره گسترده همسايگان و دولتهاي ديگر و در سطح بين‌المللي با فقدان مشروعيت ناشي از نحوه شكل‌گيري و عملكرد جنگ‌افروزانه رويارو بوده است.

اين عوامل همگي، درك و تصوري از تهديدات را براي سران رژيم صهيونيستي فراهم آورده‌اند كه در آن همه چيز را در معرض خطر مي‌بينند. يعني برخلاف ساير كشورها كه ممكن است بخشي از حاكميت، حكومت، سرزمين و جمعيت آن بر اثر عملي شدن يك تهديد به مخاطره افتد، هر تهديدي براي تل‌آويو، همه موجوديت آن را در مخاطره قرار مي‌دهد از اين رو، رژيم صهيونيستي باور دارد كه امنيت ملي آنها يك مورد استثنايي در جهان است.

در حقيقت، بخش مهمي از جامعه رژيم صهيونيستي و رهبران آن، متقاعد شده‌اند كه مردم رژيم صهيونيستي، تجربه تاريخي آنها و مشكلات امنيتي‌شان، استثناء هستند. درك و تصور استثنايي بودن، در بنيادهاي فرهنگي، تاريخي و استراتژيك رژيم صهيونيستي نهاده شده است. بنياد فرهنگي استثناگرايي در مفاهيم تورات ريشه دارد؛ آنجا كه ملت يهود را "برگزيده" مي‌داند. چنين مفاهيمي گسترده هستند، زيرا از طريق آموزش به آنها منتقل مي‌شود. مجموعه اين عوامل، پديده استثنايي بودن امنيت رژيم صهيونيستي را بيش از پيش مطرح ساخته است.

به طوري كه ديويد بن گوريون، بنيان‌گذار رژيم صهيونيستي، در سال 1950 اعلام كرد كه: «ما شايد تنها مردم متفاوت از ديگران در جهان هستيم... ما در الگوي عمومي انسانيت قرار نمي‌گيريم؛ ديگران مي‌گويند اين تمايز بدان سبب است كه ما مشكل داريم. اما من فكر مي‌كنم كه اين تفاوت به دليل آن است كه الگوي عمومي انسانيت ناقص است، و ما نه آن را مي‌پذيريم و نه با آن منطبق مي‌شويم.» (411, 1999, Meron)

مفهوم استثناگرايي ذاتي نيز كه از مفاهيمي نظير "قوم برگزيده" سرچشمه گرفته، شامل باورهايي است كه يهود را "چراغ ملتها" يا يك سرمشق و راهنما براي جهان مي‌داند. در واقع، مفاهيم مذهبي بر بسياري از مفاهيم غير مذهبي و دنيوي امروز در رژيم صهيونيستي تاثير گذاشته‌اند. بن‌گوريون در جاي ديگري خطاب به جوانان اين رژيم مي‌گويد: «شما مي‌دانيد كه ما اغلب ملت كوچكي بوده‌ايم. بيشتر از سوي ملتهاي بزرگ محاصره شده‌ايم و آنها عليه ما جنگيده‌اند. بقاي پنهان ما در طي هزاران سال يك منبع داشته است: كيفيت برتر ما، برتري فكري و اخلاقي ما، كه هنوز هم ما را متمايز كرده، آن‌گونه كه از ابتدا چنين بوده است.» (Ibid)

بنياد تاريخي درك استثنايي بودن به مسائل تاريخ يقوم يهود و تجربيات دوران آوارگي و نيز مسائل اتقاق افتاده براي آنها در دوران اخير اورپا و يهود‌ستيزي برمي‌گردد اين بنيادها موجب يك حس انزواگزيني شده است. اين حس تاريخي انزواگزيني از رهگذر اين باور كه مقدر شده مردم يهود در تنهايي زندگي كنند، تقويت شده است، در حالي كه حوادث تاريخي به عنوان تاييد اين مفهوم از انزوا، بخشي از گرفتاري يهود، درك شده است. (412' Ibid)

تجربه نيمه دوم قرن بيستم نيز، اين بنياد تاريخي را تقويت كرده است؛ محاصره از سوي همسايگان و مسلمانان، نيز عدم پذيرش رژيم صهيونيستي به عنوان يك دولت از سوي بخش عمده‌اي از مردم، دولتها و ساير نهادها و مجامع جهاني و نيز قطعنامه سال 1975 سازمان ملل مبني بر "مساوي بودن صهيونيسم با نژادپرستي". بنيادهاي استراتژيك برداشت رژيم صهيونيستي از استثناگرايي، از منابع فرهنگي و تاريخي اين موضوع سرچشمه مي‌گيرند. اين موضوع از مفهوم فرهنگي انزواگرايي و تجربيات فرهنگي – تاريخي نظير اسطوره "هلوكاست" گرفته شده‌اند و شامل سه عنصر اساسي هستند: درك قدرت اساسي نامتوازن ميان جهان عرب و رژيم صهيونيستي، درك خصومت اعراب عليه خود، و درك رفتارهايي كه اعراب نسبت به رژيم صهيونيستي به عمل آورده‌اند (413, Ibid)

براساس چنين دركي كه از تهديدات براي بقاي رژيم صهيونيستي وجود دارد، سياست امنيتي آن داراي خطوطي كلي است كه مفاهيمي چون "ملت مسلح، نوشداري تكنولوژي، هم پيمان بزرگ و خود اتكايي" را در بر مي‌گيرد.

شهروندان رژيم صهيونيستي سربازاني هستند كه 11 ماه از سال را در مرخصي به سر مي‌برند و تمام مردان و زناني كه بتوانند سلاح بردارند، خدمت نظامي انجام مي دهند. مشكلات موجود در مورد نيروي انساني در مقايسه با جمعيت زياد كشورهاي منطقه، فن‌آوري را به موضوعي حياتي براي رژيم صهيونيستي تبديل كرده است. براي دستيابي به تكنولوژي پيشرفته، تغيير موازنه نيروها به ضرر دشمن، غلبه بر مشكلات ناشي از محاصره منطقه‌اي و بين‌المللي، ضرورت برخورداري از يك هم پيمان بزرگ را به صورت موضوعي استراتژيك براي تل‌آويو در آورده است. اما عدم اطمينان و بي‌اعتمادي نهفته در روح و روان صهيونيستها، آنان را به سوي خوداتكايي در جنگ‌افزار، آموزش، دكترين و نيروي انساني گرايش داده است. براساس اين مقدمات و مفاهيم است كه دكترين امنيتي – استراتژيك رژيم صهيونيستي شكل مي‌گيرد. نمودار صفحه بعد، چارچوب اين دكترين را به خوبي نشان مي‌دهد.

اگر چه رژيم صهيونيستي يك دكترين رسمي امنيت ملي وجود ندارد، و هيچ سندي در اين مورد موجود نيست، اما طراحان نظامي تل‌آويو به تدوين مجموعه‌اي از مفاهيم و اصول براي بقاي نظام خود پرداخته‌اند. اين مفاهيم، پاسخ رژيم صهيونيستي به محيط جغرافيايي، ديپلماتيك و منابعي است كه در آن زندگي مي‌كند و مبتني بر تجربياتي است كه طي دروان حيات خود در جنگ و صلح به دست آورده است.

از آنجا كه اين مفاهيم در مقاطع مختلف زماني به وجود آمده‌اند و در يك مجموعه مرتبط با هم ادغام نشده‌اند، نمي‌توان آنها را نظريه‌اي منسجم و نظام‌مند درباره امنيت ملي ناميد. با اين همه، انديشه و كردار رژيم صهيونيستي را در دوره حيات آن رقم زده‌اند (عبداللهي، 1382، 421 – 420). از دوران بن‌گوريون مرسوم شد كه وزارت دفاع، مباني استراتژي همه‌جانبه يا مفاهيم امنيت راهبردي (يا ملي) را تعيين و ستاد كل نيروهاي مسلح، دكترين نظامي و نيازمنديهاي عملياتي و تاكتيكي‌اش را مشخص كند. (دياب، 1380، 18).

دكترين امنيت ملي رژيم صهيونيستي در عمر پنجاه ساله‌اش، با تدوام و تغيير همراه بوده است. رژيم صهيونيستي از يك سو، تعهدي پايدار به مفاهيمي چون بازدارندگي از طريق تهديد به تلافي شديد داشته است، و از سوي ديگر، در دهه گذشته تغييراتي اساسي در دكترين امنيتي آن روي داده است. اما سه اصل اساسي آن (بازدارنگي، هشدار استراتژيك و پيروزي قاطع و سريع) همچنان پايدار مانده است.

دكترين امنيتي – استراتژيك رژيم صهيونيستي بر اين اساس استوار است كه تل‌آويو بايد از چنان قدرت نظامي برخوردار باشد كه هيچ دولت و يا گروهي از دولتها جرات حمله به آن را پيدا نكنند و اگر "قدرت بازدارندگي" آن نتواند بخوبي تاثير خود را بگذارد، و دولتي جرات حمله را بيابد، نظام اطلاعاتي بايستي پيش از حمله، با خبر شود و به سرعت هشدار لازم را بدهد تا با اتخاذ اقداماتي چون ضربه‌هاي پيشگيرانه و هجوم پيشدستانه، از نابودي خود جلوگيري كند و با بسيج نيروهاي ذخيره، براي جنگ آماده شود. "اصل هشدار استراتژيك" بر ضرورت برخورداري از يك نظام اطلاعاتي با به كارگيري گونه‌هاي پيشرفته ابزارها و تجهيزات تاكيد دارد و در حال حاضر با استفاده از ماهواره‌هاي جاسوسي، فضاي خاورميانه به طور دقيق كنترل مي‌شود.

و سرانجام اينكه، در صورت شكست دو اصل فوق و غافگيري رژيم صهيونيستي، مسئله خنثي كردن حمله در كوتاه‌ترين زمان ممكن و كشاندن جنگ به خاك دشمن مطرح مي‌شود. اين عمليات بايد بسرعت انجام شود و حملات بايستي قاطع و كوبنده باشند، چرا كه اقتصاد، جمعيت و نيروهاي رژيم صهيونيستي امكان درگيري در يك جنگ طولاني را ندارند و در صورت ورود عوامل خارجي به جنگ، امكان خاتمه آن در پشت ميزهاي مذاكره و به زبان  رژيم صهيونيستي وجود دارد. اين اصل به "پيروزي قاطع و سريع" موسوم است.

بازدارندگي در دكترين رژيم صهيونيستي: جايگاه، ابعاد و سطوح

آنچنانكه گفته شد و در نظام سياسي رژيم صهيونيستي اين تفكر مطرح است كه به سبب ماهيت اشغالگري رژيم و محدوديتهاي جغرافيايي، جمعيتي و اقتصادي خاص آن، تهديد براي اين رژيم از ماهيتي "وجودي" برخوردار است و مي‌تواند همه موجوديت آن را از ميان ببرد، و هر جنگي ممكن است به عنوان آخرين نبرد، به موجوديت رژيم صهيونيستي خاتمه دهد و يا ضربه‌اي اساسي وارد كند؛ از اين رو، تلاش شده است تا نه تنها مانع آغاز جنگ، بلكه مانع از شكل‌گيري هر اقدامي براي حمله شوند، و اين موضوع را از طريق يك قدرت بازدارنده دنبال كرده‌اند.

موضوع قدرت بازدارنده از اوان شكل‌گيري موجوديت رژيم صهيونيستي در دستور كار قرار گرفته و نخستين بار از سوي بن‌گوريون مطرح شده است. از نظر او، رژيم صهيونيستي با افزايش قدرت نظامي خود در همه ابعاد، بايد به كشورهاي عرب بفهماند كه حالت جنگي به نفع آنها نيست و آنها را به تدريج وادار به پذيرش وضع موجود، صرف‌‌نظر كردن از سرزمينهاي اسلامي و به رسميت شناختن موجوديتي به نام رژيم صهيونيستي نمايد. در واقع، سياست بازدارندگي رژيم صهيونيستي‌برداري است كه يك سوي آن جلوگيري از تهديدات فوري و روزمره و سر ديگر آن شناسايي منطقه‌اي، بومي شدن و تضمين هميشگي بقا به عنوان يك دولت برخوردار از حاكميت است.

اگر چه در چارچوب اهداف استراتژيك و نظامي رژيم صهيونيستي، رضايت از وضعيت موجود مطرح نيست، اما با توجه به عملگرايي خاص نظامي سياست رژيم صهيونيستي، اين مسئله مطرح است كه رژيم صهيونيستي واقعا نمي‌تواند اميد به تغيير اساسي وضعيت موجود از طريق توسل به زور داشته باشد. از آنجا كه اين مسئله در مورد حريفان صدق نمي‌كند، چندان جاي تعجب نيست كه ماموريت مهم نيروي نظامي رژيم صهيونيستي اين بوده است كه مانع از شروع جنگ شود.

نكته جالب آنكه، هدف بازدارندگي نيروي نظامي رژيم صهيونيستي صرفا باز داشتن اعراب از اقدام رزمي عليه خود در كليه سطوح جنگ نبود، بلكه علاوه بر اين هدف، نيروي نظامي رژيم صهيونيستي به دنبال آن بود كه اعراب را از اقدام نظامي يا حتي انجام آن دسته از اقدامات سياسي كه متضمن گشودن آتش به حريم  مرزي رژيم صهيونيستي بود، باز دارد و در غياب ابزارهاي سياسي مختلف براي تاثير‌ گذاشتن بر رفتار آنها، طولي نكشيد كه وارد بازي بازداندگي شد. در واقع، بازدارندگي نه تنها به محور اصلي سياستهاي رژيم صهيونيستي  در مقابل اعراب تبديل شده است، بلكه سياستگذاران رژيم صهيونيستي همواره بر اهميت امنيتي آن در جبران آسيب‌پذيري استراتژيك خود تاكيد داشته‌اند. (47, 1990, Levite)

به طور كلي بازدارندگي در چارچوب سياست كلان امنيتي رژيم صهيونيستي داراي اين ويژگيها است:

‌1) ايجاد يك قدرت نظامي و ساختار عملي كه قادر به حفظ فاصله‌اي زياد ميان كيفيت جنگ افزارهاي رژيم صهيونيستي و كميت جنگ افزارهاي اعراب باشد؛ ‌

‌2) تحقق بخشيدن به دستاوردهاي جغرافيايي حساب شده و تضمين‌كننده منافع حياتي رژيم صهيونيستي (منابع آب، مواضع استراتژيك)؛

‌3) تلاش جهت ايجاد وضعيت با ثبات اقتصادي و سياسي به منظور تشويق مهاجرت يهوديان؛

‌4) حفظ تواناييهاي بازدارندگي استراتژيك كه به شناسايي رژيم صهيونيستي از سوي دشمنان آن به عنوان عملي انجام شده و پذيرش شرطهاي صلح مي‌انجامد؛

‌5) نفوذ به بازارهاي منطقه و تلاش جهت بهره‌برداري از امكانات اقتصادي آن؛ و

‌6) به انحصار در آوردن بازدارندگي هسته‌اي به منظور حفظ امنيت كامل و تامين موجوديت خود. (ابوجهاد، بي‌تا، 39)

هدف اصلي آن است كه با ايجاد نگراني و بي‌ثباتي نزد طرف مقابل، آن را نا اميد سازد و به تسليم در برابر طرحهاي خود وا دارد. از سوي ديگر، با تقويت احساس آرامش و ثبات نزد رژيم صهيونيستي، شرايط را براي مهاجرت يهوديان جهان فراهم سازد. بر اثر تداوم چنين وضعيتي، حريف در موضع شك و ترديد قرار مي‌گيرد و حتي از شناخت خطوط قرمز رژيم صهيونيستي براي استفاده از جنگ‌افزار هسته‌اي ناتوان خواهد ماند (همان، 40).

رژيم صهيونيستي تا كنون دشمنان خود را متقاعد ساخته است كه توانايي مقابله با عمليات تهاجمي را دارد اگر چه جنگهاي با شدت بالا اجتناب‌ناپذير است، ولي كشورهاي ديگر تاكنون از تسليحات كشتار جمعي استقاده نكرده‌اند. اما ناتواني رژيم صهيونيستي در عمليات ضد چريكي در لبنان و انتفاضه در سرزمينهاي اشغالي، نشان داده كه برتري متعارف تا حدي از بين رفته است (سيدجمال حسيني، بي‌تا، 35). سياست بازدارندگي رژيم صهيونيستي در بعد هسته‌اي، تا سال 1990 يك سياست مبهم بود، اما در اين سال با اعتراف رئيس‌جمهور وقت آن در پيام به يكي از اعضاي مجلس عوام انگليس، آشكار و علني شد.

با وجود آشكار بودن اين نكته كه رژيم صهيونيستي سلاح هسته‌اي دارد، اما به طور آشكار آزمايشي در اين مورد انجام نشده است و تا سال 1998، هيچ يك از مقامات رسمي بيانيه‌اي مبني بر هسته‌اي بودن تل‌آويو صادر نكرده‌اند شيمون پرز نخست‌وزير اسبق در كنفرانس مطبوعاتي 13 ژوئيه خود در اردن براي اولين بار به طور علني هسته‌اي بودن رژيمش را پذيرفت و بدين ترتيب، سياست "ابهام هسته‌اي" را پشت سرگذاشت. (بارلتا، 1376، 47)

وابستگي شديد نيروهاي رژيم صهيونيستي به سربازان ذخيره خود به اين معنا بود كه اين سازمان بايد به محض مشاهده اولين نشانه خطر، اين سربازان را بسيج مي‌كرد. اما عدم استقامت آنها در مقايسه با اعراب حاكي از آن بود كه نيروهاي احتياط اين سازمان نمي‌توانستند براي مدت زمان طولاني در وضعيت بسيج باقي بمانند. نتيجه اين وضعيت آن بود كه رژيم صهيونيستي شديداً به كارآيي سيستم بازدارندگي خود براي منصرف كردن اعراب از ايجاد تهديداتي (كمتر از آغاز جنگ) كه رژيم صهيونيستي را ملزم به بسيج نيروهاي احتياط خود مي‌كرد، وابسته شد. در راستاي اين هدف، در دوره قبل از جنگ شش روزه، رژيم صهيونيستي آشكار "خطوط قرمزي" را ترسيم كرد كه نقض آنها از سوي اعراب مي‌توانست جنگ از تسريع كند. اين خطوط قرمز عبارت‌اند از:

‌1) دستيابي كشورهاي منطقه به تسليحات عمده به طوري كه موازنه نظامي را به زيان رژيم صهيونيستي بر هم زند (24, 1998, Cohen).

2) تجمع نيروهاي نظامي عربي در مرزهاي رژيم صهيونيستي؛

‌3) بستن تنگه‌ها، آبراهاي و خطوط دريايي و هوايي؛

‌4) افزايش عمليات مقاومت به حدي كه رژيم صهونيستي نتواند با عمليات تلافي‌جويانه آنها را متوقف يا محدود كند؛

‌5) تغيير موازنه در مرزهاي شرقي رژيم صهيونيستي از طريق استقرار نيروهاي نظامي كشور ثالثي در اردن، اتحاد سوريه و لبنان يا ايجاد كشور مستقل فلسطين؛

6) تهديد امنيت رژيم صهيونيستي از رهگذر برتري تسليحاتي كشورهاي عربي (مانند دسترسي به تسليحات هسته‌اي)؛ و

‌7) اجازه انتقال منابع آب لبنان، جولان و اردن برخلاف منافع رژيم صهيونيستي. (دياب، 1380، 23)

اگر چه، در مواردي اين خطوط قرمز نقض شده‌اند؛ همانند حملات موشكي عراق به رژيم صهيونيستي در سال 1991 و پيش از اين نيز در جريان جنگ شش روزه 1967، چنين مسئله‌اي به وقوع پيوسته بود. اين موضع‌گيري تا زماني كه موثر بود، همچنان عملي بود. اما همين كه با شكست مواجه شد، جنگ، غير قابل اجتناب گرديد، و رژيم صهيونيستي نه فقط براي خارج كردن نيروهاي احتياط از وضعيت آماده باش، بلكه حتي براي اعاده اعتبار بازدارندگي خود نتوانست مصر را از استقرار نيروهاي خود در صحراي سينا باز دارد. اينجا بود كه رژيم صهيونيستي احساس كرد رويارويي نظامي – صرف‌نظر از اين كه مصريهاي واقعا قصد حمله به اين رژيم را داشتند يا نداشتند – اجتناب‌ناپذير شده است.

يكي از شاهدان عيني، واكنش نخست وزير رژيم صهيونيستي در مقابل حركت مصر را در آن زمان تشريح كرد: «علي‌رغم مخالفت لوي اشكول با ورود فوري به جنگ، براي او معلوم بود كه "جنگ" در شرف وقوع است، و واقعيت اين بود كه او تصميم گرفت پس از اقدام ناصر، رئيس‌جمهور مصر در انتقال ارتش مصر به سينا، ارتش را بلافاصله با تمام قوا در وضعيت آماده‌باش قرار دهد.» (47, 1990, Levite)

با وجود شكست بازدارندگي نظامي رژيم صهيونيستي در جنگ شش روزه، وابستگي رژيم صهيونيستي و نيروهاي نظامي آن به بازدارندگي نظامي پس از جنگ همچنان ادامه يافت.

پس از يك فاصله چند ساله، آريل شارون در دروه تصدي خود به عنوان همچنان ا��امه از "خطوط قرمز" در متن سياست بازدارندگي استقاده كرد. شارون در كميته امور خارجه و دفاع كنست ابزار داشت كه، همان‌گونه كه رژيم صهيونيستي قبل از جنگ شش روزه "خطوط قرمز" را تعريف كرده بود و نقض آن موجب عكس‌العمل مي‌‌شد – مثل ورود دو تيپ زرهي اردني به ساحل غربي، يا ورود نيروهاي عراقي به ساحل شرقي اردن – همان‌گونه نيز رژيم صهيونيستي در سال 1982 "خطوط قرمزي" را در دست داشت. لذا رژيم صهيونيستي نمي‌توانست تحمل كند، و حركت نيروهاي سوري به لبنان در جنوب خط كنوني خود را بهانه‌اي براي جنگ تلقي مي‌كرد؛

به همين ترتيب رژيم صهيونيستي نمي‌توانست اقدام اردن در استقرار موشكهاي ضد هوايي در طول رودخانه اردن را تحمل كند، چرا كه آزادي عمل رژيم صهيونيستي را محدود مي‌كرد، و همچنين اقدام مصر در نقض‌الحاقيه نظامي معاهده صلح با رژيم صهيونيستي كه حاوي جزئياتي درباره شرايط غير نظامي شدن سينا و كميت نيروهاي مصر بود، از نظر رژيم صهيونيستي بهانه‌اي براي جنگ محسوب مي‌شد. عبور از اين خطوط قرمز، به تعبير شارون به طور خودكار رژيم صهيونيستي را وادار به انجام حمله پيشدستانه در هر مورد نمي‌كرد. به عبارت دقيق‌تر راهكارها بر مبناي هر مورد به طور جداگانه مورد بررسي قرار مي‌گرفت. (48,Ibid)

جايگاه محور اصلي بازدارندگي در استراتژي بزرگ و سياست امنيتي رژيم صهيونيستي به طور طبيعي تاثيري ژرف بر ساختار نيروي نظامي رژيم صهيونيستي داشته است. تاثير بازدارندگي بر تعريف اهداف جنگي نيروي نظامي رژيم صهيونيستي، حتي از اين هم مشهودتر است. در دفاع از استراتژي بازدارندگي، دو هدف اصلي جنگ براي نيروي دفاعي رژيم صهيونيستي تعيين گرديد: جلوگيري از دستيابي اعراب به موفقيتهاي نظامي بويژه در زمين – حتي يك وجب – و دستيابي به پيروزي شفاف و مشهود در هر گونه رويارويي با اعراب. از نظر بسياري از افراد، تفسير عملي هدف دوم به معناي خاتمه جنگي بود كه نيروي نظامي رژيم صهيونيستي نسبت به آنچه كه در آغاز جنگ به دست آورده بود، زمينهاي بيشتري در اختيار داشت.

رهبران نظامي اعتقاد داشتند كه اين اهداف، حداقل چيزي است كه براي بازداشتن اعراب از شروع اقدامات نظامي عليه رژيم صهيونيستي ضروري هستند. براي مثال، در طي جنگ رمضان، ديويد الازار رئيس ستاد ارتش رژيم صهيونيستي اهداف جنگي اين رژيم عليه اعراب را به طور مختصر چنين بيان كرد: جلوگيري از دستيابي آنها به موفقيت نظامي و سياسي؛ نابودي نيروهاي دشمن؛ و پايان دادن به جنگ دريك وضعيت نظامي و سياسي بهتر نسبت به زماني كه جنگ آغاز شد.

هيچ اختلاف عمده‌اي در رژيم صهيونيستي در خصوص منطق اين سه هدف تا به حال مطرح نشده است. در مقابل، ساير ابعاد استراتژيك بازدارندگي رژيم صهيونيستي، طي سالها، حتي در بين محافل نسبتاً محدود تشكيلات دفاعي اين رژيم موجب جنجال شده است. براي مثال، ابتكار ترسيم علني "خطوط قرمز" يا "بهانه‌اي براي جنگ" مطلوبيت همكاري با يك ابرقدرت، و حتي مطلوبيت يك موضع‌گيري هسته‌اي آشكار، همه و همه در متن استراتژي بازدارندگي رژيم صهيونستي در مورد انتقاد در واقع شده‌اند. ما تحقق اين سه هدف جنگي كه از سوي ديويد الازار در سال 1973 مطرح گرديد، در رژيم صهيونيستي به عنوان بنيان استراتژي متعارف كشور پذيرفته شده است (Ibid)

همچنانكه پيش از اين گفته شد، بازدارندگي را مي‌توان براساس ماهيت تهديد (متعارف يا غير متعارف)، ماهيت منافع در معرض خطر (محدود يا گسترده)، و شرايط به كارگيري و اهداف آن (فوري و كوتاه مدت و مستمر و بلند مدت) تقسيم‌بندي كرد. در مورد رژيم صهيونيستي، بازدارندگي عمدتا براي تهديدات متعارف بوده و سياست ابهام هسته‌اي در خدمت آن قرار داشته است. آنها همچنين از قدرت سياسي و نظامي متعارف خود براي جلوگيري از دستيابي كشورهاي منطقه به جنگ افزارهاي غير متعارف استفاده كرده‌اند. علاوه بر اين، از سال 1998 كوشيده‌اند تا براي پيشگيري از اين امر، با خريد سه فروند زير دريايي دلفين از آلمان، قابليت ضربه دوم هسته‌اي را به دست آورند. از نظر آنها، برخورداري از اين قابليت مي‌تواند مانع از هوس حريفان براي حمله پيشگيرانه با جنگ افزارهاي متعارف و امكان در امان ماندن از ضربه رژيم صهيونيستي باشد.

در مجموع، مي‌توان سياست بازدارندگي رژيم صهيونيستي را براساس تهديداتي كه براي خود تصور مي‌كند مورد مطالعه قرار داد. در حال حاضر، سه دسته تهديدات اصلي در اين خصوص مطرح است؛ تهديدات روزمره ناشي از اقدامات چريكي و جنگ مردمي در داخل سرزمين‌هاي اشغالي و يا محيط همجوار همچون جنوب لبنان؛ تهديدات ناشي از ارتشهاي متعارف عربي؛ و سرانجام تهديدات ناشي از جنگ افزارهاي غير متعارف: بازدارندگي اين تهديدات را مي‌توان در سه سطح كم شدت، جنگ متعارف و جنگ غير متعارف يا استراتژيك مورد بررسي قرار داد.

بازدارندگي جنگ كم شدت

بازدارندگي روزمره يعني استفاده از تهديد توسل به زور، يا استفاده از قوه قهريه به منظور ترغيب حريف به خودداري از ايجاد چالشهاي جديد در وضعيت موجود محيطي كه مناقشه كم شدت در آن وجود دارد. در اينجا، بادارندگي جاري به اقدامات رژيم صهيونيستي از طريق سياست انتقام‌جويي اشاره دارد، كه تلاش مي‌كند با اين سياست، اعراب را به خودداري از تشديد جنگي كه از جنگ تمام عيار كمتر است، يعني نفوذ، حوادث مرزي، و اقدامات چريگي كه معمولا مسائل "امنيت جاري" ناميده مي‌شوند، متقاعد كند.

اين بازدارندگي در درجه نخست براي بازداشتن مردم فلسطين از مبارزه براي آزادي سرزمين خود به كار گرفته مي‌شود. اين موضوع بويژه از سال 1956 كه فعاليتهاي گروههاي چريكي گسترش يافته و موجبات آشفتگي يهوديان آباديهاي جديد از فراهم نموده است، مطرح شد. منطق اين سياست، از سوي موشه‌دايان، قبل از عمليات سينا در سال 1956، چنين بيان گرديد: «ما نمي‌توانيم جلو انفجار هر خط لوله آب و جلوي كندن هر درختي را بگيريم.

ما نمي‌توانيم از قتل يك كارگر در باغ ميوه‌اش (يا) از قتل‌ اعضاي يك خانواده در بسترهايشان جلوگيري كنيم. اما مي‌توانيم براي خون خودمان يك خون‌بهاي سنگين تعيين كنيم كه آنقدر بالا باشد كه جامعه عرب، ارتش عرب يا دولت عرب، توان پرداخت آن را در خود نبيند. ما مي‌توانيم كاري كنيم كه روستاهاي عرب‌نشين با گروهاي مهاجمي كه از ميان آنها عبور مي‌كنند، مخالفت نماينده، نه اين كه كاري كنيم كه به اين گروهها كمك كنند. ما مي‌توانيم كاري كنيم كه فرماندهان نظامي عرب، به جاي آن كه به شكست در نبرد با يگانهاي ما تن در دهند، ترجيح دهند كه به تعهدات خود در برقراري نظم و مرزها دقيقاًٌ عمل كنند.» (152, 1998, Bar- Joseph).

اگر چه منطق استفاده از اين ابزار كاملا شفاف است، اما استفاده صرف از عبارت بازدارندگي جاري با دو مشكل مفهومي روبه‌رو است. يكي از اين دو مشكل، معضل تعريف مرزهاي مناقشه كم شدت است. براساس معيارهايي كه مطرح است، مشكل فوق عمدتاً مربوط به مرز غير شفاف عمليات جنگي مصريها در طول كانال سوئز پس از جنگ 1967 است كه طي آن بازدارندگي استراتژيك رژيم صهيونيستي به چالش كشيده شد.

يك از اين چالشها، بمباران مواضع رژيم صهيونيستي در طول جبهه سوئز از سوي مصر در سپتامبر – اكتبر 1967 و غرق كردن ناوشكن رژيم صيهونيستي بود. چالش ديگر، بمباران گسترده در سپتامبر 1968 و حملات چريكي به خطوط نيروهاي نظامي رژيم صهيونيستي، و چالش سوم بيانيه رسمي مصر در ماه مارس 1969 در خصوص شروع جنگ فرسايشي است. مشكل دوم، نحوه تفكيك اهداف بازدارنده از اهداف ديپلماسي، قهرآميز در فضاي مناقشه كم شدت و به عبارت ديگر «تلاش براي ترغيب رقيب به متوقف كردن يا بي‌اثر كردن اقدامي كه قبلا وي به آن مبادرت كرده است»، مي‌باشد.

بعضي از محققان از استراتژي بازدارندگي جاري رژيم صهيونيستي نمي‌توانند اين ابهام مفهومي را برطرف كنند. براي مثال، جاناتان شيمشوني با استفاده از عبارات شلينگ درباره "بازدارندگي فعال" به تشريح سياستهاي انتقام‌جويي رژيم صيهونيستي پرداخته و آن را ابزاري براي بازداشتن ادامه عملياتهاي ابتدايي و سياسي به منظور متوقف كردن چالشهاي جاري تعريف كرده است. محققان ديگر دقيق‌تر هستند. بني‌موريس متوجه شد كه مبلغان سياست تلافي‌جويي رژيم صهيونيستي قبل از سال 1956 اعتقاد داشتند كه بدون اين سياست، نفوذ كردن تبديل به يك مسئله غامض‌تر خواهد شد. در حالي كه بلمچمن به اين نتيجه رسيد كه سياست تلافي‌جويانه رژيم صهيونيستي، ابزاري براي تلافي بوده و به طور كلي مانع از تكرار اقدامات تحريك‌آميز  بوده است. (153, Ibid)

از سالهاي دهه 1980 به بعد كه با خروج نيروهاي فلسطيني از لبنان، مشكل جنگ چريكي خاتمه يافت، عمليات مقاومت در جنوب لبنان از سوي حزب‌الله به چالش اصلي براي رژيم صهيونيستي تبديل شد و در اواخر اين دهه انتفاضه ملت فلسطين شعله‌ور گرديد و مسئله تهديدات روزمره به چالش اساسي براي موجوديت رژيم صهيونيستي تبديل شد.

بازدارندگي جنگ متعارف

هدف از اين بازدارندگي متقاعد كردن حريف به اجتناب از هر نوع تهديد گسترده عليه طرف مقابل و بيشتر به شكل جنگ سراسري متعارف است. در اينجا بايستي حريف متقاعد شود كه مزاياي اين تهديدات، خطرات و هزينه‌هاي برآورد شده را توجيه نمي‌كند. در شرايط متعارف محدود، تحقق اين هدف عمدتاً بستگي به جلوگيري از تحقق اهداف حمله‌كننده در ميدان نبرد با استفاده از نيروهاي متعارف دارد. در فضاي مناقشه اعراب و رژيم صهيونيستي، بازدارندگي متقارن رژيم صهيونيستي حداقل تا اواسط دهه 1960، نتوانست موفقيتي كسب كند.

هدف اصلي رژيم صهونيستي از بازدارندگي متعارف اين بوده است كه مانع از اقدام نظامي دولتهاي عرب شود؛ چرا كه اين اقدام مي‌توانست موجوديت رژيم صهيونيستي را به مخاطره اندازد. برزگترين خطر، آنگونه كه از اوايل دهه 1950 تعريف شده، بدترين سنار��و و موسوم به "جنگ تمام عيار" است، كه در شكل كلاسيك خود احتمال حمله غافلگيرانه... از سوي ارتشهاي دولتهاي عرب – در دو جبهه زميني (غربي و شرقي) و در جبهه دريايي (درياي مديترانه و درياي سرخ – خليج عيلات) و از طريق اقدامات هوايي متمركز عليه اهداف استرتژيك را در برمي‌گيرد.

هدف اصلي اي بازدارندگي جلوگيري از دستيابي رقباي منطقه‌اي به توان آغاز جنگ يا وارد كردن خسارات غير قابل قبول به رژيم صهيونيستي بوده است تا حريف متقاعد شود از توانمنديهايي كه قبلا به دست آورده است، استفاده نكند. در اينجا قدرت متعارف بايستي حريف را نسبت به هزينه نهايي عبور از خطوط قرمز ترسيم شده، آگاه سازد. قدرت بازدارندگي رژيم صهيونيستي در سطح متعارف به سبب قدرت كشورهاي منطقه در خريدهاي نظامي و مجموعه‌ نيروهاي نظامي آنها به شكست روبه‌رو شده است.

مشكل رژيم صهيونيستي در اين مورد آن است كه از منابع لازم قدرت براي ايجاد بازدارندگي متعارف برخوردار نيست. در سطح متعارف، مجموعه كشورهاي منطقه توانسته‌اند قدرت نظامي گسترده‌اي را تدارك ببينند و اين موضوع رژيم صهيونيستي را تا دهه 1960 وارد رقابتي نمود كه امكان تداوم و پيروزي در آن براي بلند مدت وجود نداشت و همچنين در جهت خنثي نمودن قدرت نظامي كشورهاي مسلمان، كوشيد تا با آغاز جنگهاي پيشگيرانه، به موفقيت دست يابد. اما مقامات تل‌آويو پس از مدتي فهميدند كه به سبب محدوديتهاي گسترده در منابع، امكان تداوم چنين وضعيتي وجود ندارد.

بازدارندگي استراتژيك

در اينجا منظور از بازدارندگي در سطح استراتژيك، به كارگيري قدرت هسته‌اي براي جلوگيري از تهديدات متعارف و يا غير متعارف است. اين بازداندگي هم در  خدمت جلوگيري از بروز جنگهاي سراسري متعارف و هم تضمين تداوم و بقاي رژيم صهيونيستي در بلند مدت است. بار – ژوزف اين سطح از بازدارندگي را "فزاينده" نام نهاده است. از نظر او، بازدارندگي در اين سطح، سياست بلند مدتي است كه هدف آن، قبولاندن اين مسئله به طرفهاي عربي است كه پايان دادن به مناقشه از طريق نابودي رژيم صهيونيستي يا غير ممكن است و يا هزينه‌ها و خطراتش آن چنان زياد است كه از مزاياي موردنظر هم فراتر مي‌رود.

"هركابي" متعتقد است كه مناقشه اعراب – رژيم صهيونيستي از اين جهت منحصر به فرد است كه اعراب از تفكيك هدف نابودي رژيم صهيونيستي از اين جهت منحصر به فرد است كه اعراب از تفكيك هدف نابودي رژيم صهيونيستي از ساير اهداف سياسي خود اجتناب مي‌كنند. به گفته بن‌گوريون، تا زماني كه اعراب تصور كنند كه آنها حق انتخاب جنگ نهايي را دارند، مي‌توانند چنان ضربه‌اي به رژيم صهيونيستي وارد كنند كه اين معضل براي هميشه حل شود، در آن صورت احتمال اينكه هزينه مربو به صلح با رژيم صهيونيستي را بپردازند، بسيار ضعيف است. در نتيجه، اساسي‌ترين شرط تحقق صلح بين رژيم صهيونيستي و اعراب، ايجاد  شرايطي است كه روياي نابودي اين رژيم در اذهان همسايگان آن را از بين برود.

بازدارندگي فزاينده به تاثير كلي نمايش قدرت رژيم صهيونيستي، به شكل پيروزي نظامي، قابليتهاي هسته‌اي و متعارف، و عزم راسخ براي استفاده از همه روشها و ابزارها براي تضمين موجوديت آينده‌اش اطلاق مي‌گردد. و با گونه‌هاي ديگر بازدارندگي همخواني دارد. از نظر رابين: «هر چقدر زمان بيشتري سپري شود بدون آنكه جنگي صورت گيرد، براي رژيم صهيونيستي بهتر است. هر چقدر رژيم صهيونيستي بتواند ائتلاف رهبران غرب را از تصميم به جنگ باز دارد، چشم‌انداز صلح بهتر است. اساسا پيش‌شرط صلح اين است كه طرف ديگر بداند نمي‌تواند چيزي بيش از آنچه كه در مذاكرات به دست مي‌آورد، از طريق استفاده از خشونت عليه رژيم صهيونيستي بتواند ائتلاف رهبران عرب را از تصميم به جنگ باز دارد، چشم‌انداز صلح بهتر است. اساساً پيش شرط صلح اين است كه طرف ديگر بداند نمي‌تواند چيزي بيش از آنچه كه در مذاكرات به دست مي‌آورد، از طريق استفاده از خشونت عليه رژيم صهيونيستي به دست آورد.»(157, Ibid)

بنابراين بازدارندگي در اين سطح، يك استراتژي بلند مدت است كه مي‌خواهد مسلمانان را متقاعد سازد كه پايان دادن به مناقشه با استفاده از ابزارهاي نظامي همچنان غير ممكن، و در بلند مدت خطرناك خواهد بود. در واقع، رژيم صهيونيستي بر آن است تا با استفاده از سطوح مختلف بازدارندگي، دولتهاي مسلمان را به عدم توانايي در شكست رژيم صهيونيستي متقاد، و آنان را مجبور به سازش كند و به اين ذهنيت در بين آنها تدوام بخشد كه عامل هسته‌اي رژيم صهيونيستي آنچنان تعيين‌كننده است كه بايستي از شيوه‌هاي مختلف فشار بر رژيم صهيونيستي چشم بپوشند و در نتيجه، موجوديت آن را به رسميت شناسند و ماهيت اشغالگر، نامشروع و غير بومي خود را به ماهيت رسمي، قانوني و در تعامل با دولتهاي منطقه تبديل نمايند.

براي اين منظور، يكي از مقامات بلند پايه رژيم صهيونيستي معتقد است كه «نيروي بازدارنده رژيم صهيونيستي به قدري پرحجم خواهد بود كه ديگران حتي در انديشه تهاجم به رژيم صهيونيستي هم نباشند؛ در نتيجه خواهيم توانست صلح را بر همسايگان تحميل كنيم.» (سنيه، 1381، 20)

كارآمدي بازدارندگي در رژيم صهيونيستي

در بخش پيشين، براساس سه سطح بازدارندگي كه در بحث نظري در اين مقاله ارائه شد، به سياست بازدارندگي رژيم صهيونيستي پرداختيم. در اينجا كار آمدي اين مفهوم در سطوح مذكور، مورد تحليل قرار مي‌گيرد.

مبارزه مردمي و جنگ كم شدت: تغيير شيوه‌ها و استمرار تاريخي

سابقه اقدامات كم شدت و چاره‌انديشي براي مقابله با آنها از زمان اشغال فلسطين تا كنون در جريان بوده است. در حقيقت، مبارزاتي كه از زمان عزالدين قسام در فلسطين شكل گرفت، به اشكال مختلف تا كنون ادامه داشته و گاه به شكل عمليات چريكي، به شكل مقاومت اسلامي و زماني در قالب انتفاضه مردم مسلمان در سرزمين فلسطين و سنگ‌پراني كودكان آنها به صهيونيستها ظهور كرده است.

اقدامات چريكي فلسطينيان با زنده نگهداشتن آرمان فلسطين توانست مانع از فراموشي آن شود و هر چند حمله رژيم صهيونيستي به جنوب لبنان به عمليات نظامي گروههاي فلسطيني پايان داد، اما اين گروهها نابود نشدند و پس از توافقات ابتداي دهه 1990 وارد سرزمينهاي اشغالي گرديده و در تدوام مبارزات انتفاضه به كمك ساير گروهها آمدند و همچنين اگر چه با حمله به جنوب لبنان، عمليات چريكي گروههاي فلسطين خاتمه يافت، اما مقاومت اسلامي و عمليات نيروهاي حزب‌الله ضمن وارد آوردن تلفات قابل توجه به نيروهاي اشغالگر، شهرهاي منطقه شمالي را نيز ناامن ساخت.

به طوري كه از نظر رواني يك شكست همه براي رژيم صهيونيستي و يك پيروزي قابل توجه براي ملتهاي مسلمان، آن هم را سوي گروههايي كه بيشتر متكي به پشتوانه مردمي و باورهاي ديني بودند، حاصل شد و اين پيروزي كه بدون هيچ ما به ازاي سياسي و نظامي براي رژيم صهيونيستي به دست آمد، براي صهيونيست‌ها شكستي بسيار گران بود.

حزب‌الله با بهره‌گيري از حمايتهاي افكار عمومي جهانيان در دفاع از خويش، و اقدامات آنها به عنوان يك نهضت آزادي‌بخش، و حملات فرسايشي و مداوم و تهديد مناطق مسكوني شمال رژيم صهيونيستي به عنوان اهرم فشاري مناسب توانست سياست بازدارندگي رژيم صهيونيستي در اين سطح را با شكست مواجه سازد (شعرباف، 25). در تحليل ناكارآمدي اين سياست، مي‌توان گمانه اساسي بازدارندگي يعني عقلانيت ابزاري را مورد توجه قرار داد.

در واقع، اعتماد بيش از اندازه بر محاسبه صرف تصميم‌گيرندگان دو طرف، بدون در نظر گرفتن ارزشهاي مورد منازعه و به خطر افتاده (به تعبير هالستي) امري خطاست. گاه براي برخي بازيگران، از دست دادن سرزمين در قبال جلوگيري از افزايش تلفات انساني و خسارات گسترده مالي قابل تحمل‌تر است و گاه براي يك بازيگر ديگر، نه تنها موضوع اشغال سرزمين اهميت حياتي مي‌يابد، بلكه به دليل حيثيتي شدن موضوع و به خطر افتادن ارزشهاي حياتي (از منظر آن بازيگر) حاضر است دست به اقدامات تهور‌آميز و كاملاً غير قابل پيش‌بيني بزند. (همان، 1381، 27) در عمل نيروهاي مقاومت اسلامي در جنوب لبنان توانستند اهداف خود را در آزادي سرزمين اشغال شده با ضربات پي‌درپي به رژيم صهيونيستي دنبال كنند.

اما قدرت نظامي رژيم صهيونيستي اگر چه براي ضربه به نيروهاي حزب‌الله، بمباران مناطق مسكوني و آواره نمودن مردم و ضربه به تاسيسات زيربنايي لبنان به كار رفت، اما محدوديتهاي كه افكار عمومي بين‌المللي ايجاد مي‌كرد و نيز فشار افكار عمومي رژيم صهيونيستي، حكومت را مجبور به پذيرش شكست نمود. در واقع، بازدارندگي در اين سطح نتوانست به صورت ابزاري كار آمد عمل نمايد.

فلمدمن از مركز مطالعات استراتژيك يافا در رژيم صهيونيستي، در اين خصوص به يك مشكل اساسي براي تل‌آويو اشاره مي‌كند و آن عدم حمايت مردم رژيم صهيونيستي از اقدامات ارتش در جنوب لبنان و برعكس آن، حمايت مردم لبنان از حز‌ب‌الله است كه سرانجام ارتش رژيم صهيونيستي را وادار به خروج از جنوب لبنان ساخت.

او همچنان عزيمت رژيم صهيونيستي از جنوب لبنان را با خروج آخرين هلي‌كوپتر آمريكايي از بام سفارت اين كشور در ويتنام جنوبي (سايگون) مقايسه كرده است. اگر چه او "ضعف رژيم صهيونيستي در جلوگيري از عمليات كم شدت و مقابله با جنبشهاي مردم"، را به عنوان "فرسايش عمده قدرت بازداندۀ آن" قلمداد نمي‌كند، اما آن را به عنوان عاملي براي خدشه‌دار شدن اين قدرت مطرح مي‌سازد (2-3, 2000, Feldman). او متعتقد است كه «موازنه بازدارندگي رژيم صهيونيستي در برابر حزب‌الله پيچيده خواهد ماند، و برخلاف تاثير منفي تصويري كه عقب‌نشيني ارتش رژيم صهيونيستي از جنوب لبنان به دنبال داشت، خروج ارتش اين رژيم، انگيزه حزب‌الله را براي تداوم اقدامات خود كاهش خواهد داد.» (5,Ibid)

جنگ متعارف: سه دهه بازدارندگي با يك مورد استثناء

تا دهه 1970 رژيم صهيونيستي با تكيه بر قدرت نظامي خود نتوانست مسلمانان را از ابتكار متعارف باز دارد و ضمن هزينه‌بر شدن چنين موضوعي، به سبب ناتواني از تدوام رقابت نظامي در سطح متعارف و خطر آغاز جنگ، هر بار به عمليات نظامي تجاوزكارانه روي آورد. در واقع، اگر چه قدرت نظامي متعارف رژيم صهيونيستي توانست مانع شكست نظامي و تهديد موجوديت و بقاي خود شود، اما نتوانست به عنوان يك عنصر بازدارنده عمل كند.

دان ساجير ضمن تاييد شكست رژيم صهيونيستي در بازدارندگي متعارف معتقد است كه «دو نوع فشار شديد بر نيروي متعارف رژيم صهيونيستي و توسعه آن وجود دارد كه عبارت‌اند از فشار بودجه و منابع انساني محدود.» الحميدي نيز به اين نكته اشاره مي‌كند كه رژيم صهيونيستي از نيروي نظامي استفاده مي‌كند تا بازدارندگي ايجاد كند و اين موجب شده است تا بازدارندگي نتواند محقق شود و بازداندگي متعارف آن در عمل با شكست روبه‌رو شود (الحميدي، 1381، 150). تنها پس از به كارگيري سياست ابهام هسته‌اي بود كه چيني وضعيتي محقق گشت و بسياري متعقدند كه دليل اصلي براي روي آوردن كشورهاي مصر، اردن و سازمان آزادي‌بخش فلسطين به شناسايي رژيم صهيونيستي، صرفا در پرتو سياست ابهام هسته‌اي امكان‌پذير شده است.

تل‌آويو براي جلوگيري از به هم خوردن وضعيت انحصار هسته‌اي خود در منطقه به اقداماتي نظامي چون "ضربه پيشگيرانه" به عراق (1982) و تلاش براي دستيابي به قابليت "ضربه دوم هسته‌اي" دست زده است. اگر چه، بسياري از تحليلگران، حملات موشكي عراق به رژيم صهيونيستي در جريان بحران كويت (1991) را به عنوان ناكار آمدي سياست بازدارندگي رژيم صهيونيستي (چه در سطح متعارف و چه در سطح سلاحهاي هسته‌اي) دانسته‌اند، اما برخي به درك صدام از فشارهاي آمريكا بر رژيم صهيونيستي براي عدم پاسخ به سبب جلوگيري از فراگير شدن جنگ اشاره مي‌كنند.

از نظر آوي اشليم، تهديد حكومت عراق به "سوزاندن نيمي از رژيم صهيونيستي" و توزيع ماسكهاي ضد گاز شيميايي، خدشه‌اي اساسي به توان بازدارندگي رژيم صهيونيستي در ذهن عراقي‌ها بود. نخست وزير رژيم صهيونيستي تهديد كرد كه هر حمله‌اي به رژيم صهيونيستي با واكنش متقابل مواجه خواهد شد (اشليم، 1375، 94). اما پس از حمله آمريكا به عراق، در 18 ژانويه 1991، هشت فروند موشك اسكاد به تل‌آويو و حيفا پرتاب شد و تعداد آنها تا مرز 40 فروند رسيد.

اگر چه خسارات موشكها كم بود، اما تاثير رواني اين حمله در رژيم صهيونيستي و جهان عرب بسيار ژرف و گسترده بود. در اينجا تحت فشار امريكا، پاسخ به عراق را مسكوت، و آن را به ارتش آمريكا وا گذاشتند. البته رژيم صهيونيستي براي جلوگيري از مجهز شدن موشكهاي اسكاد به كلاهك‌هاي شيميايي به استراتژي تهديد مبهم يعني اشاره نسبتا پوشيده به "بمب موجود در انبار" متوسل شد. برخي گزارشها حكايت از آن دارد كه رژيم صهيونيستي هفته‌ها در حال آماده‌باش هسته‌اي بود (همان، 107) در واقع، توانايي رژيم صهيونيستي در بازدارندگي ناكام ماند. از نظر اشليم به نظر مي‌رسد كه تهديدهاي تقريبا سر پوشيده در استفاده از جنگ افزارهاي هسته‌اي توانست مانع از استفاده صدام از سلاح شيميايي شود. (همان، 111)

تضمين بقا: شناسايي محدود و ناتواني از كسب شناسايي گسترده

اگر بتوان پايين‌ترين هدف عملياتي رژيم صهيونيستي را در سياست بازدارندگي خود، جلوگيري از تهديدات روزمره و حد مياني آن را جلوگيري از تهديدات ارتشهاي متعارف كشورهاي مسلمان دانست، بايد بالاترين سطح اين سياست را جلوگيري از تهديد هسته‌اي و غير متعارف دانست.

اما بازدارندگي براي تل‌آويو در همه سطوح مذكور به دنبال يك هدف اساسي است كه فراتر از جنبه‌هاي عملياتي، نظامي و حتي استراتژيك  به مفهوم تضمين‌ بقاي آن قرار مي‌گيرد. اين هدف چيزي نيست جز قبولاندن اين مسئله به كشورها و ملتهاي مسلمان كه موجوديتي به نام صهيونيستي را بايد بپذيرند و هيچ راهي جز همزيستي مسالمت‌آميز با آن وجود ندارد؛ چرا كه داراي قدرتي نظامي (اعم از متعارف و هسته‌اي) است كه در افتادن با آن صرفا هزينه‌هايي را بدون هيچ نتيجه‌اي تحميل خواهد كرد.

با وجود اينكه برخي كشورهاي مسلمان چون مصر و اردن طي قراردادهايي جداگانه بر چنين موضوعي صحه نهاده‌اند، و برخي ديگر از كشورها اين امر را منوط به خروج رژيم صهيونيستي از سرزمينهاي اشغالي پس 1967 و تشكيل دولت مستقل فلسطيني كرده‌اند، و مقامات تل‌آويو حاضر نيستند به چنين شرطي گردن نهند، اما واقعيتهاي موجود در منطقه از آن حكايت دارد كه قدرت نظامي رژيم صهيونيستي تا كنون موفقيت اندكي، آن هم در سطح حكومتها داشته و بعيد است كه همه حكومتها و ملتهاي مسلمان بسادگي حاضر به پذيرش وضع موجود موردنظر رژيم صهيونيستي باشند. از اين رو، اين هدف از بازدارندگي نظامي امري نيست كه محقق شده باشد، و بخشهايي از جامعه رژيم صهيونيستي راه حل آن را عمدتاً در اقدامات ديپلماتيك جستجو مي‌كنند.

نتيجه‌گيري

بازدارندگي با وجود برخي ايرادات نظري وارد بر آن، توانسته است به عنوان يك اصل مهم در دكترينهاي نظامي – استراتژيك كشورها بويژه در سطح سلاحهاي هسته‌‌اي از كارآمدي مثبتي برخوردار باشد. اين اصل از ابتداي اشغال فلسطين جايگاهي محوري در دكترين استراتژيك رژيم صهيونيستي داشته و در واقع، نخستين اصل آن بوده است. به اين معنا كه رژيم صهيونيستي كوشيده است تا از آنچنان قدرت نظامي برخوردار باشد كه هيچ حريفي جرات حمله به آن را پيدا نكند. اين اصل بويژه در سه سطح براي جلوگيري از منازعات كم شدت، جنگهاي متعارف و جنگهاي غير متعارف به كار گرفته شده است.

اين استراتژي در سطح نخست نتوانسته است دستاوردي داشته باشد. در واقع، اقدامات چريكي و آزاديبخش، مبارزات مردمي و انتفاضه ملت فلسطين در تداوم يكديگر جريان داشته، و قدرت بازدارندگي رژيم صهيونيستي توفيقي در جلوگيري از وارد آوردن ضربه بر اشغالگران نداشته است. در سطح جنگهاي متعارف، قدرت نظامي متعارف رژيم صهيونيستي نتوانسته است تا دهه 1970 جلو اين جنگها را بگيرد، اما از زماني كه رژيم صهيونيستي به سلاح هسته‌اي دست يافت توانست مانع اقدامات نظامي متعارف شود.

اگر چه حملات موشكي عراق در سال 1991 ناقض اين سطح از بازدارندگي شدند. در سطح استراتژيك نيز تا آنجا كه به جلوگيري از حمله با جنگ‌افزارهاي شيميايي بر مي‌گردد، بسياري معتقدند كه در سال 1991 تهديدات رژيم صيهونيستي به پاسخ هسته‌اي، مانع از به كارگيري كلاهكهاي شيميايي از سوي عراق گرديد.

اگر هدف رژيم صهيونيستي از بازدارندگي در حداقل آن، جلوگيري از تهديدات روزمره و نيز جنگهاي متعارف باشد، حداكثر آن به جلوگيري از دستيابي به جنگ افزارهاي غير متعارف و سرانجام تضمين بقاي آن به عنوان يك دولت داراي شناسايي در منطقه بر مي‌گردد. به نظر مي‌رسد كه قدرت بازدارندگي با وجود برخي موفقيتها در مورد تضمين بقا، نتوانسته است به اين وضعيت در منطقه حالت رسمي، پذيرفته شده و بومي بدهد. كشورهاي عرب اين امر را موكول به عقب‌نشيني از سرزمينهاي اشغالي پس از 1967 و استقلال دولت فلسطين نموده‌اند. البته حتي در اين صورت نيز پذيرش موجوديت رژيم صهيونيستي، براي ملتهاي مسلمان منطقه كار آساني نخواهد بود.

نام:
ایمیل:
نظر: