صفحه نخست

بین الملل

سیاسی

چند رسانه ای

اقتصادی

فرهنگی

حماسه و جهاد

دیدگاه

آذربایجان غربی

آذربایجان شرقی

اردبیل

اصفهان

البرز

ایلام

بوشهر

تهران بزرگ

چهارمحال و بختیاری

خراسان جنوبی

خراسان رضوی

خراسان شمالی

خوزستان

کهگیلویه و بویراحمد

زنجان

سمنان

سیستان و بلوچستان

فارس

قزوین

قم

کردستان

کرمان

کرمانشاه

گلستان

گیلان

لرستان

مازندران

مرکزی

هرمزگان

همدان

یزد

صبح صادق

صدای انقلاب

صفحات داخلی

تاریخ انتشار : ۱۸ خرداد ۱۳۹۴ - ۰۹:۱۵  ، 
شناسه خبر : ۲۷۶۱۴۴
حسن خدادی ـ مقدمه: همان‌طور که گفته شد تحول در مفهوم قدرت که از آن به «قدرت نرم» یاد می‌شود، به‌عنوان یک روش بحث در حیطه سیاست بین‌الملل و ابزاری جهت بهینه‌کردن سیاست خارجی کشورها، الگویی به‌ نسبت جوان محسوب می‌شود که به‌نوعی بر مفاهیم مترادف آن چون نفو‌ذ، اقتدار و حتی مشروعیت ابتنا دارد. این قدرت، قدرت هدایت کردن، جذب کردن و سرمشق بودن است. نظر به همین اهمیت نیز ارتباط تنگاتنگی با قدرت‌های بی‌شکل نظیر «فرهنگ» و «فناوری» می‌یابد. براین اساس آمریکا درصدد است با گسترش و اشاعه «فرهنگ» و «دانش و فناوری» خود به عنوان مؤلفه‌هایی از قدرت نرم، به سه هدف ارتقای میزان مشروعیت نظام سیاسی در عرصه بین‌الملل، حفظ شأن اجتماعی بین‌المللی و در نهایت مدیریت و جهت‌دهی به افکار عمومی در راستای«تثبیت ساختار هژمونیک» خود نائل آید. مقاله حاضر درصدد بررسی دو مؤلفه اصلی ایجاد‌کننده قدرت نرم آمریکا در سیاست‌ خارجی، یعنی «فرهنگ» و «فناوری» و تأثیر آن درحفظ تثبیت ساختار هژمونیک آمریکا در عرصه بین‌الملل است.

سیر تحول سیاست خارجی آمریکا و پردازش تئوری هژمونی

تفکر تحقق رهبری جهانی آمریکا از بدو تأسیس این نظام سیاسی در ذهن دولتمردان این سرزمین وجود داشته است. در همین ارتباط گدیس سیاست خارجی آمریکا را از زمان جان‌کوئيستی آدامز، وزیر امور خارجه جیمز مونروئه تاکنون مبتنی برتلاش برای تحقق و حفظ هژمونی می‌داند. این برتری‌طلبی دویست ساله در اغلب موارد در الگویی هژمونیک و مبتنی بر همراهی سایر بازیگران و عمدتاً در چارچوب تحمیل نظام بازار و تجارت آزاد تعقیب شده است. اما به‌طور جدی، گفته می‌شود که «شروع رهبری‌طلبی و استراتژي تفوق ایالات متحده از سال ۱۹۲۰میلادی و شامل تلاش این کشور برای کسب وضعیت آسیب‌ناپذیری و امنیت مطلق بوده است.»

براین اساس، تفوق، آسیب‌ناپذیری و امنیت مطلق به کانون هژمونی این کشور براساس نسبت خود با کانون فوق اولویت‌بندی می‌شود. لذا برای تحقق هژمونی جهانی باید اجماعی قاطع میان نخبگان «فکری» و «اجرایی» آمریکا پدید می‌آمد و سپس اجماع مزبور درخصوص رهبری جهانی آمریکا براساس طرح و تصمیمی مشخص (شرط کافی هژمونی) درقالب سیاست‌های بین‌المللی این کشور تدوین و اعمال می‌گردید.(۱)

نخستین بار در سال ۱۹۷۳ چارلز کیند لبرگر در کتابی با عنوان «جهان در رکود (۱۹۳۹ـ ۱۹۲۹) نظریه هژمونی را مطرح کرد. وی معتقد بود که نظام جهانی ممکن است به خودی خود به سوی تعادل و توازن حرکت نکند؛ در چنین شرایطی نظام بین‌الملل نیاز به نوعی رهبری دارد تا ثبات اقتصاد جهانی را تضمین کند. رابرت گیلپین نیز ابعاد جدیدی به نظریه ثبات هژمونیک افزود و معتقد بود که هژمونی درعین حال که از نیاز برای ایجاد ثبات بین‌المللی نشأت می‌گیرد، مبتنی بر باور سایر قدرت‌های بزرگ به مشروعیت هژمون است. در واقع اگر سایر بازیگران به این نتیجه برسند که هژمون بیشتر به نفع خود و به‌ ضرر دیگران گام برمی‌دارد، ثبات هژمونیک به خطر می‌افتد. پس از این نظریه نیز، رابرت کوهن و جوزف نای در کتاب قدرت و وابستگی متقابل، نظریه کیند لبرگر و گیلپین را خام ارزیابی کرده و معتقدند هژمونی وضعیتی است که یک دولت، قدرت کافی برای حفظ قواعد حاکم بر روابط بین‌الدولی و اراده انجام این کار را دارد. با این وجود کوهن در کتاب «پس از هژمونی» بر این باور اصرار می‌ورزد که هژمونی، هم متکی بر قابلیت‌ها و توانایی‌هاست و هم مبتنی بر تصمیم دولت برای هژمون شدن است. این بدان معناست که اراده و تصمیم برای اعمال رهبری و نیز فعال شدن رابطه میان قدرت بالقوه و نتایج (هژمونی عینی) ضروری است.(۲)

در ادامه این روند، رابرت کاکس با استفاده از مفهوم هژمونی در دیدگاه‌های آنتونیو گرامشی ابعاد جدیدی به این نظریه اضافه کرد. در واقع کاکس با استفاده از نظرات گرامشی که اساساً برای تبیین شرایط سلطه داخلی مطرح شده بود، این برداشت از هژمونی را به عرصه بین‌المللی تسری داد و «آن را گونه‌ای از نظم بین‌المللی دانست که ثبات آن مدیون نقش هدایتگر و تنظیم‌کننده یک قدرت برتر جهانی است که ابتکار و مدیریت را در ابعاد اقتصادی، نظامی، سیاسی و فرهنگی اعمال کند.»(۳) از همین‌رو بود که سیمون بروملی در کتاب «هژمونی آمریکا و نفت جهانی» الگوی هژمونی را برای تبیین هژمونی آمریکا در سطح بین‌المللی به کار برد. او گفت: هژمونی جهانی زمانی حاصل می‌شود که یک دولت همچنان که از نظر داخلی امن و ایمن است، قادر باشد نقش رهبری را در هر یک از ساختارهای شکل‌دهنده نظام بین‌المللی ایجاد و حفظ کند. براساس این سیر تکوینی هژمونی، می‌توان گفت تحقق و تداوم هژمونی منوط به فراهم شدن و برقراری سه شرط لازم: (توانمندی مالی و نظامی)، کافی: (اراده و تصمیم هژمون برای رهبری) و تداوم: (مبتنی بر ایدئولوژي مشروعیت‌بخش و نرم‌افزاری) است. در ادامه به بررسی دو مقوله اصلی قدرت نرم سیاست خارجی آمریکا یعنی «فرهنگ» و «فناوری» می‌پردازیم.

۱ـ اثرگذاری قدرت فرهنگی بر هژمونی

به باور بسیاری از اندیشمندان و صاحب‌نظران علم روابط بین‌الملل، پس از ملاحظات سیاسی، اقتصادی و امنیتی، فرهنگ و مؤلفه‌های فرهنگی، رکن چهارم سیاست خارجی را تشکیل می‌دهد که در بسیاری از مواقع لایه‌های زیرین سه حوزه دیگر نیز از آن منبعث می‌گردند.(۴) اصولاً ورود و تأثیرگذاری واژه فرهنگ در سیاست بین‌الملل را نیز قدرت نرم می‌خوانند و آنچه از معنای آن مستفاد می‌شود این است که توانمندسازی فرهنگ در راستای جهت‌دهی افکار و سیاست‌های دیگر کشورها با اهداف از پیش‌ تعیین شده، مستلزم تصویرسازی مثبت، ارائه چهره موجه از خود، کسب اعتبار در افکار عمومی داخلی و جهانی و قدرت تأثیرگذاری غیرمستقیم توأم با رضایت بر دیگران است.

توجه به برخی واقعیات برآمده از جهانی شدن دوران جنگ سرد، موجب پرداختن به مقوله فرهنگ در قالب محدود رابطه هژمونیک میان کشورها شده است. از همین‌رو می‌توان رابطه میان هنجارهای فرهنگی را با مفهوم هژمون، به نحو روشن‌تری مدنظر قرار داد و به نظریه «استیلای فرهنگی» اشاره کرد. آنتونیو گرامشی و نوام چامسکی دو متفکر این نظریه هستند. آنان معتقدند چنانچه جامعه‌ای بتواند بهتر از سایرین، جهان را تبیین کند، به لحاظ فکری قادر خواهد بود هدایت و رهبری فرهنگی جوامع دیگر را به دست گیرد و عملکرد سلطه‌طلبانه‌اش نیز از مشروعیت کافی برخوردار خواهد شد. بنابراین هر قدرت که بتواند بهتر از سایرین، افکار را هدایت کند، می‌تواند با قبولاندن جهان‌بینی خود، رهبری فرهنگی و هدایت افکار را به دست آورد و با تحکیم سلطه هژمونیک، رفتار سیاست خارجی خود را مشروعیت بخشد. برخلاف دیدگاه مارکسیستی گرامشی، نوام چامسکی مدعی است که استیلا‌طلبی آمریکا به‌طور آگاهانه انتخاب شده است؛ به‌گونه‌ای که در جنگ سرد برای حفظ سلطه خود لازم می‌دید از لحاظ ایدئولوژیک، تصویری هولناک و امپریالیستی از شوروی در مقابل نوع دوستی حقوق بشری خود ارائه دهد و با بهره‌گیری از تهدید دشمن قدرتمند و غول‌آسا، زمینه‌های برتری صنعتی خود را تضمین کند. از همین‌رو، کشورهای ضعیف به مقتضای این تصویر هولناک به‌منظور دفاع از خود و دفع این تهدید واهی، داوطلبانه خواهان مداخله آمریکا می‌شوند.(۵)

نهادهای بین‌المللی نقش ایدئولوژیک نیز دارند و به هنجارهای نظم جهانی که به نفع نیروهای اجتماعی و اقتصادی مسلط است در سطح ملی نیز مشروعیت می‌بخشند. درعین حال آنها با جذب نخبگان کشورهای هدف، یکی از منابع بالقوه ضدهژمونیک را نیز در خود می‌بلعند و حتی برخی از انگاره‌های ضدهژمونیک را جذب می‌کنند و آن را با آموزه ضدهژمونیک سازگار می‌گردانند. رهبری نرم‌افزاری از قدرت زمانی ایجاد می‌شود که مضامین فرهنگی به نحوی ارائه گردند که گسترده‌ترین طیف ممکن را به سوی خود جلب کنند. زمانی که از رهبری ایدئولوژیک و ارزشی آمریکا در بطن و چارچوب قدرت نرم صحبت می‌کنیم، فرهنگ باید در دو حیطه موازی با هم مدنظر قرار گیرد که عبارتند از حیطه پذیرش و حیطه تداوم. در حیطه پذیرش، چارچوب‌ها، تفسیرها و جهت‌گیری‌ها ماهیت ذهنی دارند، به این معنا که فرهنگ ارائه‌گر خصلتی فیضی می‌باشد.

در این حیطه عملکرد فرهنگ نه براساس حقیقت، که براساس اعتقاد و ایمان است. اما نگرش صرفاً ذهنی به فرهنگ، آن را به سوی عقیم شدن می‌کشاند و توانایی آن را برای کنترل و اداره جامعه از میان برمی‌دارد. حیطه تداوم نیز بیانگر ماهیت عینی فرهنگ است و در این حیطه است که به جنبه علمی فرهنگ توجه می‌شود. بنابراین تهی شدن فرد از تاریخ، هویت و فرهنگ، خود بنیاد پذیرش سلطه و رهبری هژمونیک است.(۶) از این منظر نیز موفقیت هژمون به کالایی است که فراهم می‌آورد. ویژگی این کالا نیز در آن است که دیگران به آن دسترسی داشته باشند؛ امری که از سال ۱۹۴۵ و پایان جنگ دوم جهانی تاکنون در مورد آمریکاـ که بخش عظیمی از قدرت خود را مدیون آن است ـ صادق است.(۷) لذا می‌بینیم که فرهنگ آمریکایی با تمام آثار مخربی که به همراه دارد، به عنوان عامل قدرت نرم در فرآیند نظم بخشیدن به روابط بین‌الملل و به عنوان یک ابزار نظارت بر رفتار دولت‌ها و انسان‌ها مورد استفاده قرار گرفته است. از سویی بنابر آنچه نظریه‌پردازان مکتب سازه‌انگاری معتقدند، روند تحولات از آغاز هزاره سوم تاکنون حاکی از تأثیرات قدرت فرهنگی معطوف به قدرت نرم در عرصه تصمیم‌گیری و اعمال قدرت در قلمرو سیاست جهانی است که ایالات متحده با برخورداری از این عناصر برای گسترش و ایجاد یک همسان‌سازی فرهنگی، نوعی تشتت در سایر هویت‌ها و فرهنگ‌های غیربومی ایجاد کرده است که بازخورد آن تبعات و پیامدهای نامطلوبی، هم برای سایر کشورها داشته و هم این تشتت گریبان خود ایالات متحده را گرفته است.

* پی‌نوشت‌ها در دفتر هفته‌نامه موجود است.

نام:
ایمیل:
نظر: