حسن خدادی
۱۱ سپتامبر، جنگ خیرخواهانه و همانندانگاری هولوکاست
دقیقاً پس از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ بود که میان ارزشها و سیاستهای آمریکا با اروپای غربی شکاف پدید آمد. نظرسنجیهای متعدد پس از ۱۱ سپتامبر نشان میداد که بیشتر مردم در اکثر کشورهای اروپایی، نگران سیاست خارجی آمریکایی هستند و در همان حال درباره سیاستهای داخلی، نظام سیاسی و روش زندگی آمریکایی با تردید سخن میگفتند. بیشتر این مسائل میتواند حاصل بیزاری غریزی از رئیسجمهور وقت آمریکا(بوش) و بسیاری از سیاستهای نومحافظهکارانه که مبتنی بر تحقیر متحدان و پذیرش نگرش یکجانبهگرایانه از قدرت آمریکا است، باشد. از سوی دیگر شاهد تقویت نگاه خوب و بد به جهان در زمان ریاستجمهوری بوش بودیم که به الگویی برای سیاست خارجی آمریکا جهت مبارزه با شرارت تبدیل شد. قدرت نظامی و تمایل به بهرهگیری از آن بر سایر انتخابها چیره شد. بوش غالباً در دفاع از حمله به افغانستان(۲۰۰۲) و عراق (۲۰۰۳) برای توجیه آنچه که وی آن را «دکترین پیشگیرانه» مینامید از عبارت «جنگ خیرخواهانه» استفاده کرد. وی در سخنرانی سالیانه خود، در ژانویه ۲۰۰۶ گفت: «ما ملتی هستیم که آزادی در اروپا را حفظ کردهایم، اردوگاههای مرگ را برچیدهایم و به تقویت دموکراسیها کمک کردهایم و رو در روی یک امپراتوری شیطانی قرار گرفتهایم و بار دیگر به تاریخ اعلام میکنیم که ما ناجی ستمدیدگان هستیم و جهان را به سوی صلح هدایت میکنیم.»
واقعیت این است که این ایده آمریکای آزادیبخش با نگرشهای سنتی استثناگرایی هماهنگ بود، با این حال پس از ۱۱ سپتامبر یک تفسیر جدید از استثناگرایی آمریکایی مطرح شد که درونمایه اصلی آن تصویر آمریکا به عنوان یک قربانی بود؛ تغییری که در ترس جدید از «آمریکاستیزی» ریشه داشت. این موضوع را «مانیر» به شکل ماهرانهای چنین توصیف میکند: «یک نگرش نامطلوب در قبال ایالات متحده که مردم براساس کلیشههای منفی، به تفسیر اقدامات آمریکا میپردازند.» پیش از این مفهوم، گاهی آمریکاستیزی مطرح میشد، با این حال نمود بیرونی آن جدی نبود تا اینکه القاعده به نیویورک و واشنگتن دیسی حمله کرد. در یک تحول تعیینکننده بسیاری از محافظهکاران، آمریکاستیزی را با سامیستیزی به عنوان یک تنفر غیرعقلانی که وجود داشت و تداومش میتوانست پیامدهای غمبار و مخرب پدید آورد، مقایسه کردند.
پیش از ۱۱ سپتامبر و تا زمانی که هولوکاست به عنوان یک مفهوم در دسترس و آماده برای تبیین تجارب آمریکایی از آسیبپذیری، تحقیر و خشم مطرح نشده بود، نگرش «آمریکا به عنوان یک قربانی برداشتی عامهپسند محسوب نمیشد. دیکن و لاستسن در مقالهای که بهتازگی منتشر کردهاند به این نکته اشاره میکنند که ۱۱ سپتامبر مورد تقدیس واقع شد و در «مباحث سیاسی، گفتمانی و طنز، جایگاهی رفیع و متعالی یافته و یادآور هولوکاست شد.» انتقاد از ۱۱ سپتامبر حتی در قالب شوخی، «زشت و نابخردانه» تصور میشد. علاوه بر این شماری از محافظهکاران آمریکایی کوشیدند ضمن جدا کردن پدیده از ساختارش، آن را به عنوان یک پدیده تاریخی و سنتی و حتی یک تنفر غیرعقلانی باستانی که عملاً قدمتش به پیش از تأسیس ایالات متحده برمیگردد، مطرح سازند. علاوه بر این آمریکاستیزی و سامیستیزی با یکدیگر مرتبط بودند و این امر بهویژه در آلمان و فرانسه خود را نشان داد. در هر دوی این کشورها تعصبات و پیشداوریها به عنوان پاسخی به انقلاب صنعتی، مدنیت و مدرنیته رشد یافتند و تعریف عامتری پیدا کردند. این حس انزجار (آمریکاستیزی و سامیستیزی) بهصورت شعار «برادران دوقلو» مطرح شد و ماهیت غیرعقلانی و مخربش در هر دو کشور تقویت شد و به طور ضمنی، هولوکاست و ۱۱ سپتامبر از ماهیت اخلاقی همسانی برخوردار شدند.
آمریکاییان و یهودیان نهتنها بهصورت یک جفت تلقی شدند، بلکه عملاً مترادف هم نیز محسوب میشدند. روزنفیلد به این نکته اشاره میکند که در دوره نازیها، یک شعار محبوب بهصورت کاملاً روشنی بیانگر نگرش خشن آلمانی بود، «یهودیان باعث بداقبالی ما هستند.» با این وجود گاهی آمریکاستیزی به صورت عام تعریف میشود و تقریباً میتوان هر کسی را در این چارچوب مورد اتهام قرار داد. برای نمونه روبن و کولپ روبن در کتاب «تنفر آمریکایی(۲۰۰۴)» چهار تعریف از آمریکاستیزی ارائه میدهند که امکان سوءاستفاده از این مفهوم را بهصورت گسترده ممکن میسازد. مردمی که یکی یا بیشتر از این چهار ویژگی را داشته باشند میتوان بهراحتی متهم به آمریکاستیزی کرد:
۱ـ دشمنی نظاممند با آمریکا بهصورت اجتنابناپذیری شرارت محسوب میشود.
۲ـ دیدگاهی که در طرح کمبودها و ضعفهای آمریکا، بهصورت اساسی مبالغه کند.
۳ـ نگرشی که با اهداف سیاسی، اقدام به تحریف و ارائه تصویر نادرست از ماهیت و سیاستهای آمریکا کند.
۴ـ نگرشی که به ارائه تصویر نادرست از جامعه، سیاستها و اهداف آمریکایی بپردازد و این عملش سبب ارائه تصویری نادرست و شرارتبار از آمریکا شود.
نویسندگان، تعاریف فوق را با این استدلال توجیه میکنند که «ایالات متحده یک جامعه مخوف یا بد نیست» و لذا انتقادات شدید از آن، فاقد ارزش است. علاوه بر این، آمریکا بهدنبال سیطره بر جهان نیست و شهروندانش تعمداً به آزار دیگران نپرداخته و از آن لذت نمیبرد و نویسندگان در نهایت به این جمعبندی میرسند که آمریکاستیزی، خود مقصر است. این تعریف کاملاً ذهنی است و به نویسندگان امکان گسترش مفهومی برای محکوم کردن تقریباً هرکس را به جرم آمریکاستیزی بهدلیل «مبالغه» و «تحریف» هر جنبهای از جامعه آمریکا را فراهم میکند. براین اساس باید پذیرفت که سیاستگذاران آمریکا همواره نگرش خیرخواهانه داشتهاند؛ اما بعضی مواقع، بد راهنمایی شدهاند، برای نمونه اشغال عراق و سایر مانورها، در بهترین حالت یک اشتباه با پیامدهای غیرقابل پیشبینی تفسیر میشود. به طور خلاصه اظهارات مربوط به موضوع آمریکاستیزی که در سطحی وسیع و گسترده طرح میشوند، از یک انسجام کافی برخوردار نیست و چنین تعاریفی از آمریکاستیزی راه را برای سوءاستفاده از آن باز میگذارد. از همینروست که در تبیین این عبارت، آمریکاستیزی، سامیستیزی، ۱۱ سپتامبر، هولوکاست، نازیها، یهودیان، اسلام و برجهای دوقلو با یکدیگر و بهصورت تصنعی مرتبط میشوند. در نتیجه آمیزهای احساسی و مخدوش شکل میگیرد که بخش اندکی از واقعیتها را با خود دارد. بنابراین باید نتیجه گرفت که در واقع استفاده از هولوکاست و سامیستیزی به عنوان ابزاری برای تقویت و چارچوببندی مجدد استثناگرایی آمریکایی است.
هولوکاست توجیهی برای سرکوب نقدهای داخلی
بهطور کلی «آمریکایی کردن هولوکاست» سبب شد تا آگاهی از کابوس هولوکاست و اثرات ویرانکنندهاش بر کسانی که آن را تحمل کردهاند، بیشتر شود. در قالب یادبودها و موزهها، فیلمها و ادبیات، تحقیقات دانشگاهی، در رتبهبندیهای علمی و برنامههای آموزش مدارس، هولوکاست در سطح غیرقابل رقابتی در عرصه عمومی و علمی مورد توجه واقع شده است. با این وجود توجه به هولوکاست سبب شده تا دولت آمریکا مسئولیتهای خود را در قبال جنایتهای داخلی و خارجیاش نادیده بگیرد. بویارین بهصورت مستدل به این موضوع اشاره میکند که «نخستین اثر این جابهجایی، تشویق به فراموشی سلطه و ظلم داخلی، بهویژه در ارتباط با مردم بومی است. با تأکید بر اینکه آمریکا در قلب و خاطره خود یاد نسلکشی در جامعه دیگر را زنده نگه داشته است، خاستگاههای نسلکشی خود آمریکاییان فراموش خواهد شد.» پذیرش هولوکاست به دولت آمریکا امکان میدهد بحثها درباره گذشته نسلکشیاش را فراموش کند و در همان حال از لحاظ اخلاقی درستکار به نظر آید و همدردی را برانگیزد. به هر حال آمریکایی کردن هولوکاست سبب تقویت این برداشت میشود که یک آمریکا الگویی برای دموکراسی چند فرهنگی و روشنفکری است و لذا سرخپوستان اساساً قربانیانی «بیارزش» هستند. قربانیان سلطه آمریکا به فراموشی سپرده شدهاند، در حالی که آمریکا تلاش میکند از قربانیان دیگر برای خود سند خیرخواهی تولید کند. بنابراین تاریخ آمریکا، بهویژه چگونگی تعامل آنها با سرخپوستان یک تصویر تمام و کمال از وضعیت یهودیان در آلمان است و این کوتهبینی خواهد بود که تصور شود آنان بر خلاف سایر کشورها، دچار اشتباه نمیشوند و گاهی نیز اهداف مغرضانهای را دنبال نمیکنند.