صفحه نخست

بین الملل

سیاسی

چند رسانه ای

اقتصادی

فرهنگی

حماسه و جهاد

دیدگاه

آذربایجان غربی

آذربایجان شرقی

اردبیل

اصفهان

البرز

ایلام

بوشهر

تهران بزرگ

چهارمحال و بختیاری

خراسان جنوبی

خراسان رضوی

خراسان شمالی

خوزستان

کهگیلویه و بویراحمد

زنجان

سمنان

سیستان و بلوچستان

فارس

قزوین

قم

کردستان

کرمان

کرمانشاه

گلستان

گیلان

لرستان

مازندران

مرکزی

هرمزگان

همدان

یزد

صبح صادق

صدای انقلاب

صفحات داخلی

تاریخ انتشار : ۱۰ شهريور ۱۳۹۴ - ۱۰:۱۳  ، 
شناسه خبر : ۲۷۸۶۹۸

رحيم زايرکعبه / دانشجوي دکتراي جامعه‌شناسي

امروز در جهان فردي را نمي‌توان يافت که از وجود افراد و شخصيت‌هايي تحت عنوان «داعش» بي‌خبر باشد. داعشي‌ها افرادي هستند که ظاهرا دغدغه ديني و ايماني داشته و به دنبال برقراري حکومت اسلامي‌در عصر مدرن سکولار هستند. بعضي ازاينان براي تحقق آرمان‌هاي شان و در راه ايمان‌شان، حاضر به حملات انتحاري شده، جان خود را فدا مي‌كنند. پرچم اينان مزين به سه کلمه مقدس «الله، رسول، محمد» است. اينان به سنتهاي ديني و شرعي چون حجاب زنان سخت حساسند و آن را رعايت مي‌كنند. اينان اهل نماز، روزه و قرآن هستند و...

اما از سوي ديگر همين افراد‌، هر کسي را که در مقابل آرمانها، عقايد و اهداف آنان بايستد، دشمن خود و خدا دانسته، زنده زنده سر مي‌بُرند يا مي‌سوزانند. اينان به وفور همرزمان خود را به جرم جاسوسي يا تعلل در کار اعدام نموده‌اند. اينان در ضربه زدن به دشمن به حمله انتحاري دست مي‌زنند و مهم نيست آنان كه كشته مي‌شوند، نظاميان مسلح هستند يا شهروندان بي‌دفاع و بي‌گناه. اينان براي حملات انتحاري و تروريستي خود از ناآگاهي کودکان و نوجوانان سوء‌استفاده کرده، آنان را به خدمت مي‌گيرند. اينان زنان دشمنان خود را همچون بردگان عصر جاهليت به ديناري خريد و فروش کرده يا غنيمت جنگي محسوب مي‌کنند. اينان پدر را در مقابل چشمان بچه خُردسالش و بدون برگزاري هيچ دادگاهي، سلاخي مي‌كنند و...

نبايد چنين فكر كرد كه اينان افرادي بي سواد و ناآگاه بوده و در عصر جاهليت ماقبل مدرن به سر مي‌برند؛ بلکه برعکس خيلي از آنها تحصيل کرده دانشگاه‌هاي معتبر خارجي بوده و حتي دركشورهايي متولد شده اند که مهد حقوق بشر، جامعه مدني، تكثرگرايي، آزادي و حقوق طبيعي انسانها مي‌باشند. همچنين نبايد چنين فكر كرد كه داعش پديده‌اي منحصربفرد بوده و از لحاظ زماني، صرفا مربوط به زمان حاضر و از لحاظ مكاني، تنها مربوط به خاورميانه و كشورهاي اسلامي‌است. چنين افرادي در قالب گروه و حتي دولت در طول تاريخ بارها ظهور كرده و آثار شوم خود را به جا گذاشته اند. مثل گروه خوارج در زمان امام علي (ع) در نخستين سالهاي استقرار حكومت اسلامي، دولت کمونيستي در اتحاد جماهير شوروي (1990-1917)، دولت فاشيستي موسوليني در ايتاليا (1945-1922)، دولت نازيستي هيتلر در آلمان (1945-1939) و...

اينگونه افراد و گروه‌ها، اصطلاحا افراد يا گروه‌هاي «ايدئولوژيك» ناميده مي‌شوند. اما ايدئولوژيك بودن يا ايدئولوژي يعني چه؟ ايدئولوژي يعني «نظامي‌از عقايد به هم وابسته که در ميان اعضاي يک گروه مشترک است و منافع بالقوه يا بالفعل آن گروه را توجيه مي‌کند» (کوئن،1374). بنابراين افراد يا گروه‌هاي ايدئولوژيک شامل كساني هستند که مجموعه اي از عقايد مشترک را دارا هستند و اين عقايد را حقيقت مطلق و ابدي پنداشته و به هر قيمتي در پي محقق ساختن آنها هستند.

اينگونه افراد يا گروه‌ها در هر زمان و مکاني وجود دارند و به محض آماده شدن شرايط اجتماعي منسجم شده، جرياني ضدبشري به راه مي‌اندازند. اين نوشته در مورد اين افراد يا گروه‌هاي ايدئولوژيک، دو سوال اساسي را مطرح مي‌سازد: نخست اينکه «افراد ايدئولوژيک کدام مشخصات شخصيتي را دارند؟» ثانيا «افراد ايدئولوژيک در چه نوع جامعه‌اي ظهور کرده، رشد مي‌يابند؟» براي جواب به سوال اول از تبيين روان شناختي و براي سوال دوم از تبيين جامعه شناختي استفاده شده است.

الف) تبيين روان‌شناختي افراد ايدئولوژيک

افراد ايدئولوژيک از لحاظ شخصيتي داراي مشخصات خاصي هستند که مي‌توان آنها را در سه بُعد شناختي، عاطفي و رفتاري خلاصه کرد. اين سه بعد با يکديگر ارتباط داشته و بر هم تاثير مي‌گذارند. به اين صورت که معمولا بعد شناختي، بعد عاطفي را شکل مي‌دهد و بعد عاطفي نيز در رفتار فرد متجلي مي‌گردد. البته بايد توجه داشت که اين سه بُعد صرفا رابطه يك طرفه و خطي نداشته، بلکه رابطه دوطرفه و ديالكتيكي بين آنها برقرار است.

1-‌ بعد شناختي

 1-1- تفکر بر مبناي منطق کلاسيک: در مورد منطق تفکر بشري، دو قالب منطقي يعني منطق کلاسيک و منطق فازي (Fuzzy) را مي‌توان از يکديگر تفکيک کرد. منطق کلاسيک همان منطق سنتي يا قديمي‌ است. اين منطق اولا بر مبناي منطق دوارزشي مثل حق يا باطل، وجود يا عدم، درست يا نادرست و... کار مي‌کند و به همين جهت آن را منطق «يا اين يا آن» نيز ناميده‌اند. بر اساس اين منطق مثلا «رنگ سبز يا زيباترين رنگ است يا نيست». اين منطق، واقعيت را تنها در دو حالت «يا اين يا آن» تصور مي‌کند و به همين جهت هميشه به دنبال قطعيت‌گرايي است. ثانيا اين منطق، منطق جزء‌نگر است. يعني يک قضيه را به صورت منفرد و جدا از ساير قضايا مورد تجزيه و تحليل قرار مي‌دهد. مثلا در مورد اين سوال که: «آيا رنگ سبز، زيباترين رنگ است يا نيست؟»؛ آن را به صورت منفرد و جدا از ساير رنگها و همچنين بدون در نظر گرفتن آن در زمينه‌ها و موقعيت‌هاي مختلف مورد بررسي قرار مي‌دهد.

اما منطق فازي، منطق جديدي هست که اولا بر مبناي منطق چندارزشي يا منطق «هم اين هم آن» کار مي‌کند. مثلا بر‌اساس اين منطق، «رنگ سبز، هم زيباترين رنگ است و هم نيست». اين منطق به دليل اعتقاد به چندارزشي بودن مسايل و قضايا نه به دنبال قطعيت‌گرايي بلکه در پي احتمال‌گرايي است؛ زيرا معتقد است واقعيت نه فقط شامل دو حالت «يا اين يا آن»، بلکه مي‌تواند شامل حالت «هم اين هم آن» نيز باشد.

ثانيا اين منطق، منطق کل‌نگر يا مجموعه‌نگر است. يعني يک قضيه را نه به صورت منفرد و جدا از ساير قضايا بلکه در ارتباط با مجموعه مربوطه‌اش مورد تجزيه و تحليل قرار مي‌دهد. مثلا در مورد اين سوال که: «آيا رنگ سبز، زيباترين رنگ است يا نيست؟»؛ آن را در ارتباط با ساير رنگها و همچنين در ارتباط با موقعيت‌هاي مختلف، قرار داده به اظهار نظر مي‌پردازد. براي مثال از نگاه اين منطق، رنگ سبز براي يک پيراهن، مي‌تواند زيباترين رنگ باشد؛ اما براي يک شلوار نمي‌تواند زيباترين رنگ محسوب شود.

با توجه به آنچه درباره دو منطق کلاسيک و فازي گفته شد، افراد ايدئولوژيک خصوصا در مورد مسايل انساني- اجتماعي بر مبناي منطق کلاسيک مي‌انديشند. يعني همه چيز را يا سفيد مي‌بينند يا سياه و چيزي خاکستري برايشان وجود ندارد. اعتقاد اينگونه افراد به يک ايدئولوژي خاص باعث مي‌شود تا آنها هميشه به دنبال دقت، وضوح، قطعيت و صلابت باشند و در اين راه، افراد دگرانديش را قلع و قمع کنند. اين افراد براي همه امور، تحليل قبلي دارند. زيرا هر ايدئولوژي ادراکي قبلي براي آنچه فرد بايد ادراک کند فراهم مي‌سازد؛ از اين جهت، فرد، آنچه انتظارش را دارد مي‌بيند نه آنچه بايد ببيند.

همچنين اينگونه افراد، وقتي با مطلبي، قضيه اي يا شخصي روبرو مي‌شوند، آن را به صورت منفرد و جدا از موقعيت يا مجموعه‌اش نگريسته و به اظهار نظر، قضاوت و ارزيابي آن مي‌پردازند. مثلا مي‌بينيم که برخي از اعضاي تحصيلکرده داعش با وجود داشتن تحصيلات بالا معتقدند که ديگران در رابطه با داعش دو دسته هستند: يا با داعش هستند يا بر داعش. يا اينکه احساس مي‌کنند براي رسيدن به پيروزي در هر زمان، مکان و موقعيتي، بايد با شيوه قهر و استيلا رفتار کرد.

2-1- فقدان بينش و بصيرت (Insight): بينش يا بصيرت توسط ولفگانگ کُهلر از صاحبنظران روانشناسي گشتالت اينگونه تعريف شده است: «درک روابط ميان اجزاي موقعيت يادگيري به صورت يک کل سازمان يافته براي پي بردن به تماميت آن موقعيت» (سيف، الف1386). اين تعريف را با يك مثال مي‌توان چنين توضيح داد. فرض کنيد يک سري اعداد به اين صورت (24681012) داده شود. اگر به تک تک اين اعداد به صورت منفرد توجه شود، اعدادي تصادفي و بي‌ربط خواهند بود؛ اما اگر آنها در ارتباط با يکديگر درک شوند، در اين صورت رابطه‌اي بين آنها کشف خواهد شد. به اين معني که آنها مضربي از عدد 2 هستند که پشت سر هم نوشته شده‌اند.

بنابراين با درک روابط ميان اعداد، بينش و بصيرت مربوط به اين اعداد به دست مي‌آيد و الگوي اعداد مذكور کشف مي‌شود. بينش را فرآيندي غيراحتمالاتي و برون ياب دانسته اند. غيراحتمالاتي هست از اين جهت که بر اساس احتمال خاصي متکي نيست که بتوان آن را پيش بيني کرد. به عبارت ديگر امري شهودي و خلاقانه است. برون ياب هم هست از اين جهت که فرد بايد ذهنيت خود را از درون مساله مورد نظر بيرون کشيده و از بيرون به آن بنگرد. زيرا فرد وقتي در درون مساله مورد نظر غرق مي‌شود، قادر نمي‌شود منظره بيروني و الگوي كلي آن را ببيند. چنانکه مثلا افرادي كه كتاب يا مطلبي را مطالعه مي‌كنند، زماني به بينش و بصيرت در رابطه با مطلب مورد نظر مي‌رسند كه «به هنگام خواندن کتاب نه «سطرها» و يا «بين سطرها» بلکه «ماوراء سطرها» را بخوانند» (سيف، ب1386).

با توجه به مطالب فوق، افراد ايدئولوژيک، افرادي هستند که فاقد بينش و بصيرت هستند، آنان به جاي اينکه داراي اطلاعات،آگاهي و قدرت تجزيه و تحليل باشند، صرفا داده‌هاي خام بسياري را در ذهن خود انبار نموده اند. «زيرا «داده»، نشانه‌اي است که از منبعي به گيرنده مي‌رسد و نشان دهنده واقعيتي عيني اما مجرد در مورد يک رويداد است. داده فقط بخشي از واقعيت را نشان مي‌دهد و فاقد هر نوع قضاوت، تفسير و مبناي قابل اتکا براي اقدام مناسب است. داده در واقع ماده خام تصميم‌گيري است. در حالي که «اطلاعات» عبارتست از داده‌هاي پردازش‌شده‌اي که براي گيرنده قابل فهم و درک باشد و بينش و ديد دريافت کننده اطلاعات را شکل دهد.

اطلاعات کمک مي‌کند شرايطي خاص درک، تصميمي‌مناسب، اتخاذ يا مشکلي حل شود» (داونپورت و پروساک، 1379). البته معني جملات فوق اين نيست که افراد ايدئولوژيک فاقد قدرت تجزيه و تحليل هستند؛ چرا که برخي از آنها اتفاقا داراي چنين قدرتي نيز هستند. مشکل اين افراد اينست که تجزيه و تحليلي که ارايه مي‌دهند، تجزيه و تحليلي مطلق، جزم انديشانه و بدون توجه به مقتضيات زماني و مکاني از قضاياست. زيرا تحليلي که با توجه به مقتضيات زماني و مکاني انجام گيرد، از نظر اينان، بدعت، تحريف و التقاط انگاشته مي‌شود (قريشي،1392).

شايد در اينجا اين سوال مطرح شود که هر فردي چه ايدئولوژيک و چه غيرايدئولوژيک ناگزير به ايدئولوژي خاصي معتقد بوده و بر اساس آن مي‌انديشد و رفتار مي‌کند. بنابراين ايدئولوژيک بودن يک فرد نبايد مشکل خاصي تلقي شود. در جواب به اين سوال بايد به يک فرق مهم، دقت شود و آن اينکه اگر اعتقاد يک فرد به يک ايدئولوژي خاص از زاويه عقل و منطق (خصوصا منطق فازي) باشد؛ به گونه اي که چنين اعتقادي، حق انتخاب، آزادي و حيات ديگران را به خطر نيندازد، مشکلي ندارد. اما اگر اعتقاد فرد به يک ايدئولوژي خاص نه از زاويه عقل، علم و منطق بلكه از زاويه احساسات و عواطف شخصي باشد و فرد، آن را حقيقتي مطلق و ابدي بداند و بخواهد به هر قيمتي آن را مستقر سازد. در اين صورت، چنين فردي، فردي ايدئولوژيک و رفتارش نابهنجار و مخرب محسوب خواهد شد (قريشي، 1392).

توجه به مقتضيات زماني و مکاني در اعتقاد به يک باور يا ارزش به معني نسبي‌گرايي و بي‌پايه شدن آن باور نيست. زيرا يک باور يا ارزش به عنوان يک مفهوم، امري ثابت هست، اما به عنوان يک مصداق مي‌تواند به اشکال مختلف تغيير يابد. براي مثال بشر در طول تاريخ براي ايجاد روشنايي در تاريکي از وسايلي مختلفي چون چراغ پيه سوز، چراغ نفتي و چراغ الکتريکي استفاده کرده است. هر کدام از آنها به عنوان مصاديقِ وسيله روشنايي از لحاظ شکل و ظاهر، مواد تشکيل دهنده و مکانيسم ايجاد روشنايي از يکديگر متفاوت هستند؛ اما مفهوم «چراغ» در همه آنها مشترک بوده و ثابت است. به عبارت ديگر هر چند مصاديق چراغ در طول زمان تغيير پيدا کرده، اما «روشنايي بخشي و نوردهي» در همه آنها به عنوان يک مفهوم، ثابت بوده است (طباطبايي، 1362).

بنابراين اگر افراد غيرايدئولوژيک به اين بينش دست يافته‌اند که تغيير مصاديق به معني تغيير مفاهيم، ارزش‌ها و باورهاي ثابت نيست، اما افراد ايدئولوژيک از رسيدن به چنين بينشي ناتوان هستند و گمان مي‌کنند که يک ارزش و باور خاص در هر زمان و مکاني بايد با شکل و فرم خاصي همراه باشد و گرنه آن ارزش دچار بدعت و تحريف گشته، نابود مي‌گردد. براي مثال در آيه شريفه 92 از سوره انفال آمده است: «واعدوا لهم مااستطعتم من قوه و من رباط الخيل ترهبون به عدوالله و عدوکم» به اين معنا که: «و هر چه در توان داريد از نيرو و اسبهاي آماده بسيج کنيد، تا با اين (تدارکات)، دشمن خدا و دشمن خودتان را بترسانيد». افراد ايدئولوژيک بدون اينکه به مقتضيات زماني و مکاني اين آيه توجه کنند، اصرار مي‌کنند که امروزه هم براي ترساندن دشمنان بايد اسبهاي جنگي آماده کرد و معناي غير از اين را تحريف و ايجاد بدعت در دين مي‌پندارند. در حالي که درنمي‌يابند که عبارت «اسبهاي جنگي» در آيه نه جنبه ذاتي بلکه جنبه ابزاري دارد (قريشي، 1392).

2-‌ بعد عاطفي يا نگرشي

دومين بُعد از ابعاد افراد ايدوئولوژيک بعد عاطفي هست که شکل دهنده نگرش‌ها مي‌باشد. بعد عاطفي يا همان نگرش خود ناشي از بعد شناختي بوده و سخت تحت تاثير آن قرار دارد. فرق نگرش با شناخت در اينست که شناخت درباره دانستن و ندانستن است در حالي که نگرش درباره خوب و بد بودن. بنابراين افراد ايدئولوژيک که بر مبناي منطق سفيد و سياه مي‌انديشند، گرايش عاطفي شديدي دارند که افراد را به دو دسته دوست يا دشمن، حق يا باطل، خودي يا غيرخودي و... تقسيم کنند. اينگونه افراد يا با دشمن مي‌ستيزند يا در صورت نبود دشمن، دشمني براي خود مي‌تراشند.

اينان هر آنچه را که با منافع ايدئولوژيکي شان متناسب باشد، برمي‌گزينند تا ارزش‌هاي خود را توجيه کنند و در مقابل، ارزشهاي ديگران را نفي کنند. اينان چون دانسته‌ها و آگاهي‌هاي شخصي شان را قطعي و يقيني مي‌دانند؛ تعلق شديدي نسبت به آرزوها، آرمانها و علايق شان داشته، آنها را ارزشهايي متعالي، اصيل و حقيقي مي‌پندارند و در مقابل، علايق، گرايشات و آرزوهاي ديگر را باطل، ضداخلاقي، جعلي و خرافي مي‌انگارند. اينان به دليل حقيقي دانستن آرمان‌هاي خود به دنبال استقرار آنها در آرمانشهر اتوپيايي خود برمي‌آيند و آرمانهاي ديگر را باطل، جعلي و ضدانساني دانسته در پي محو و نابودي آنها برمي‌آيند.

اينان، ايماني وصف ناپذير به اعتقادات خود دارند، اما در ايمان شان، غلظت عاطفه و احساسات بيشتر از شناخت و آگاهي هست. احساسي و عاطفي بودن ايمان باعث مي‌شود تا ايماني ايدئولوژيک در آنها به وجود آيد. ايماني که به قول استاد مطهري، سريعا به جمود، تعصب کور و خرافه تبديل مي‌شود. ايماني که اين مومنان نادان را وسيله‌اي در دست منافقان زيرک مي‌سازد که نمونه اش را در خوارج صدر اسلام مي‌بينيم (مطهري، 1385).

3-‌ بعد رفتاري

شناخت و نگرش آدمي‌در رفتارهايش متجلي مي‌شود. به اين معني که شناخت، عواطف، علايق و آرزوهاي فرد در شکل رفتار و عمل به منصه ظهور مي‌رسند. از آنجا که افراد ايدئولوژيک با منطق سفيد يا سياه مي‌انديشند، تعلق شديدي به ارزش‌ها و آرمان‌هاي خود پيدا کرده آنها را برحق، متعالي و اصيل مي‌پندارند و در نتيجه هر کسي را که به آنها معتقد نباشند در رديف دشمن، خائن، برانداز، توطئه‌گر و غيرخودي قرار داده، محو و نابودش مي‌سازند. از آنجا که اينان در سوداي درانداختن طرحي نو در عالم هستند و به فکر استقرار آرمانشهر خود مي‌باشند؛ به همين جهت بيشتر به دنبال حرکت و تغيير هستند تا به دنبال حقيقت.

اينان با چنين تفکرات و رفتارهايي نهايتا موجب شکل‌گيري جامعه ايدئولوژيکي مي‌شوند که در آن، تنوع آرا برنمي‌تابد؛ تبعيت و تقليد اصالت مي‌يابد؛ گرفتار پندار کمال مي‌شود که برآيند آن قطع تبادل اجتماعي و فکري با جوامع ديگر است و مانع هر نوآوري و نقد مي‌شود به گونه‌اي که تقليد و تجليل بر تحقيق، نوآوري، نقد و پرسشگري غلبه مي‌يابد (سروش، 1378).

فرد ايدئولوژيک به قول علي (ع) از لحاظ رفتاري، فردي جاهل هست که يا افراط مي‌کند يا تفريط (لايري الجاهل الا مفرط او مفرطا) و از اعتدال در انديشه و رفتار به دور است. قرآن کريم نيز در آيات مختلف، در نقطه مقابل افراد افراطي و ايدئولوژيک از افراد و جامعه‌هاي معتدل نام برده، آنها را مي‌ستايد (مثل سوره قلم، آيه 28؛ اسراء، آيه 110؛ لقمان، آيه 19؛ بينه آيه 5‌؛ اعراف، آيه 29؛ نحل،آيه 9). چنانکه امت اسلامي‌ را طبق آيه 143 سوره بقره، يک امت وسط (معتدل) و به دور از افراط و تفريط خطاب کرده، مي‌فرمايد: «وکذلک جعلناکم امه وسطا». يعني«همان گونه شما را نيز امت ميانه اي قرار داديم».

فرد معتدل برخلاف فرد افراطي و ايدئولوژيک، اعتدال بر انديشه و رفتارش، حاکم است و به جاي منطق سياه و سفيد، داراي منطق خاکستري مي‌باشد. چنين منطقي، حداقل پتانسيل را براي دسته‌بندي افراد به دوست و دشمن دارد. زيرا فرد معتدل، گرفتار پندار کمال و خودبرتربيني نبوده و چنين احساسي ندارد که همه حقيقت در پيش اوست، بلکه معتقد است که ديگران نيز بهره‌اي هر چند اندک از حقيقت دارند. فرد معتدل، سخنان و رفتارهاي ديگران را نه خيانت و بدعت بلکه تکمله‌اي بر حقيقت و بيانگر گوشه اي از کل حقيقت مي‌داند. فرد معتدل به جاي اينکه سعي در توجيه ايدئولوژي و رفتار خود داشته باشد و موجب دشمني‌ها، غرورها و مطلق انديشي‌ها شود؛ به انتقادات و نوآوريهاي ديگران مجال عرض اندام مي‌دهد تا از ضريب خطاي امور کاسته، موجب افزايش عقلانيت، دوستي‌ها و اعتدال‌انديشي‌ها شود.

شايد در اينجا سوالي مطرح شود و آن اينکه «چگونه مي‌توان شخصيت‌هاي ايدئولوژيک را که داراي آثار زيان باري بر جامعه هستند، تغيير داد؟» در جواب بايد گفت فرد يا افراد ايدئولوژيک بايد از بعد شناختي تغيير يابند. زيرا بعد شناختي موجب شکل‌گيري بعد عاطفي و نهايتا بعد رفتاري مي‌شود. هر چند که بين اين سه بعد، رابطه‌اي متقابل، پيچيده و دوطرفه اي حاکم است. اما بعد شناختي از دو بعد ديگر مهم تر و تاثيرگذار است؛ چرا که سرچشمه آن دو محسوب مي‌شود. بنابراين مهمترين عامل تغيير شخصيتهاي ايدئولوژيک، دادن آگاهي، بينش يا بصيرت به آنهاست تا به اين ترتيب از دايره تنگ کوته‌انديشي‌ها، تعصبات کور و جمود فکري در آمده، واقعيت و حقيقت را دريابند.

فردي به بينش و بصيرت دست مي‌يابد که به درک طرحواره (Schema) و الگوي کلي از يک موضوع رسيده باشد. منظور از الگوي کلي، مجموعه‌اي از روابط الگومند و نسبتا ثابت بين واحدهاي پديده مورد نظر است (غفاري،1383). چنين فردي مي‌تواند اين الگوي کلي را با توجه به موقعيت‌ها و مقتضيات زماني و مکاني مختلف بکار بندد و انعطاف‌پذيري لازم را به آن بدهد و در نتيجه دچار جزم‌انديشي (Dogmatism) و مطلق‌انديشي نشود (قريشي، 1394). استاد مطهري در اين باره مي‌فرمايند: پيوستن يک فرد به يک ايدئولوژي آنگاه صورت واقعي به خود مي‌گيرد که از طرفي بر نوعي جهان‌بيني تکيه داشته باشد که بتواند عقل را اقناع و انديشه را تغذيه نمايد؛ از طرف ديگر بتواند منطقا از جهان‌بيني خودش، هدف‌هايي استنتاج کند که براي عموم کشش و جذبه داشته باشند (مطهري، 1385).

چنين فردي عقايد خود را حق مطلق نمي‌انگارد و احساس نمي‌کند که همه حقيقت به تمامي‌در پيش او قرار دارد؛ بلکه درمي‌يابد که در عقايد و گفتار ديگران نيز رگه‌هايي از حقيقت وجود دارد. او درمي‌يابد که حقيقت نه يک پديده واحد و عيني بلکه پديده‌اي با جلوه‌ها و لايه‌هاي متکثر و عميق مي‌باشد که هر عقيده و گفتاري نشانگر جلوه و لايه‌اي از آن مي‌باشد. چنين فردي به عقايد و قضايا نه به صورت قطعي، يقيني و مطلق بلکه به صورت احتمالي، محتاطانه و نسبي مي‌نگرد.

افراد ايدئولوژيک از بُعد شناختي داراي دو مشخصه يعني داراي منطق کلاسيک و فقدان بينش هستند. اين دو مشخصه در اينگونه افراد با يکديگر رابطه‌اي معنادار دارند. به اين معني که افراد ايدئولوژيک که از طريق منطق کلاسيک مي‌انديشند، پتانسيل بيشتري براي نداشتن بينش و بصيرت دارند؛ زيرا به قضايا به صورت قطعي و مطلق مي‌نگرند و به همين جهت ناخواسته افراد را به دو دسته دوست و دشمن تقسيم مي‌کنند.

همچنين قضايا را به صورت منفرد و بريده از کل و موقعيت مربوطه مورد ارزيابي قرار مي‌دهند؛ در نتيجه دچار تعصب کور، انعطاف‌ناپذيري در انديشه و جزم‌انديشي مي‌شوند. اينگونه افراد به دليل نداشتن آگاهي و بصيرت کافي از يک موضوع يا جريان اولا به تکه پاره‌هايي ازشواهد دست مي‌يابند و بدون اينکه به بررسي نقادانه ودقيق آنها همت گمارند به گونه‌اي انعطاف‌ناپذير آنها را مبنا قرار داده به نتيجه‌گيري و صدور راي قاطع خود مي‌پردازند يا گاه همين شواهد تکه پاره و پراکنده را بيش از حد بزرگ مي‌کنند. ثانيا ممکن‌الخطا بودن انسان و ناآگاهانه بودن برخي رفتارهاي آدمي‌در نظام فکري آنان جايي ندارد و تصور مي‌کنند هميشه همه اتفاقات از روي نيت آگاهانه و از پيش تعيين شده صورت مي‌گيرد.

ثالثا هميشه خود را ملزم مي‌دانند که درباره هر اتفاقي، فورا تجزيه وتحليلي ارايه دهند و حاضر نيستند تا به دست آوردن شواهد و مدارک لازم و کافي صبرکنند. تجزيه وتحليلي هم که از اتفاقات به عمل مي‌آورند قابل ابطال نيست درحالي که براساس انديشه‌هاي فيلسوف بزرگ معاصر کارل پوپر، ابطال‌ناپذيري نشانه غيرعلمي‌ بودن مدعاست. رابعا هميشه احساس مي‌کنند در پشت هراتفاقي حتي اتفاقات ساده يکسري نيروهاي شيطاني توطئه‌گر نقش‌آفرين هستند (غفاري،1381).

در حالي که افرادي که از طريق منطق فازي مي‌انديشند، زمينه بيشتري براي داشتن قدرت بينش و بصيرت دارند؛ زيرا به قضايا به صورت احتمالي و نسبي مي‌نگرند. همچنين قضايا را در ارتباط با کل و موقعيت مربوطه مورد ارزيابي قرار مي‌دهند. سي رايت ميلز، جامعه شناس آمريکايي از کل نگري و مجموعه نگري در زمينه مسايل اجتماعي تحت عنوان «بينش جامعه شناختي» ياد مي‌کند. به نظر ميلز کسي که داراي بينش جامعه شناختي هست مي‌تواند با فاصله گرفتن از رويدادهاي معمول زندگي روزانه، رويدادها و سرگذشت‌هاي فردي را در پيوند با تاريخ جمعي و شرايط تاريخي، همچنين گرفتاري‌ها و مسايل شخصي را در پيوند با مسائل عام اجتماعي و ساختار اجتماعي تحليل کند (شارع‌پور و فاضلي، 1389).

به طور خلاصه بايد گفت فردي که داراي بينش و بصيرت هست در مسايل اجتماعي- انساني بيشتر بر مبناي منطق فازي و نه منطق کلاسيک مي‌انديشد. زيرا منطق فازي بر اصولي استوار است که منافي تفکر ايدئولوژيک است. نخست، «اصل چندارزشي بودن»: برخلاف منطق کلاسيک که واقعيت را دوارزشي(مثل خوب يا بد، درست يا نادرست) مي‌داند، منطق فازي آن را چندارزشي(مثل هم خوب و هم بد، هم درست و هم نادرست) دانسته و به درجه بندي واقعيت مورد نظر مي‌پردازد. دوم، «اصل مجموعه‌ها و موقعيت‌ها»: کسي که بر مبناي منطق فازي مي‌انديشد در تحليل و ارزيابي يک پديده ابتدا آن را در داخل مجموعه يا موقعيت زماني و مکاني مربوطه مي‌نشاند، سپس به بررسي و ارزيابي آن مي‌پردازد.

سوم «اصل احتمال»: فردي که با منطق فازي مي‌انديشد به هنگام صدور احکام ارزشي، اظهار قضاوت و اعلام موضع نظر درباره يک پديده خاص از قطعيت محوري و مطلق‌انديشي اجتناب نموده و از منظر احتمال و نسبيت به آن مي‌نگرد. البته نسبيت نه از نوع مطلق که موجب از بين رفتن تمامي‌اصول و رسيدن به پوچ‌گرايي شود؛ بلکه نسبيت از نوع ملايم که جلوي مطلق گرايي، جمود و تحجر را گرفته، انعطاف پذيري و تحول در انديشه را موجب گردد.

ب) تبيين جامعه‌شناختي جامعه ايدئولوژيک

افراد و گروه‌هاي ايدئولوژيک در هر زمان و مکاني وجود دارند و به محض آماده شدن شرايط اجتماعي، خود را نشان مي‌دهند. اما اينکه چه شرايطي موجب ظهور افراد و گروه‌هاي ايدئولوژيک مي‌شود؟ در جواب مي‌توان به دو عامل اشاره کرد:

1-‌ وجود بحرانها و نابساماني‌هاي اجتماعي

گرايش به يک ايدئولوژي خاص را بايد در محيط اجتماعي و نحوه زندگي افراد جستجو کرد. زيرا نحوه زندگي افراد ايدئولوژيک به گونه‌اي بوده که ايدئولوژي خاصي را در آنها پرورش داده است. به اين معني که شرايط اجتماعي و محيطي به گونه‌ مثبت يا منفي موجب شده تا حقانيت يک ايدئولوژي براي فرد به صورت تمام و کمال اثبات شود. مثلا شرايط پس از جنگ جهاني اول در آلمان به گونه‌اي مثبت باعث شد تا اکثريت قابل توجهي از مردم، يهوديان را مسئول شکست آلمان در جنگ بدانند؛ در نتيجه هيتلر ايدئولوژي ضديهودي‌گري خود را فرموله کرده؛ آن را حقيقت مطلق انگاشت. يا وضعيت محيط اجتماعي اروپا در قرن وسطي و دخالت‌هاي همه جانبه کليسا در امور مختلف به گونه منفي باعث شد تا حقانيت و درستي ايدئولوژي غيرديني شدن (لاييسم) براي افراد محرز گردد.

البته بايد توجه داشت که اين عوامل مي‌توانند تاثيرگذار باشند و نه تعيين‌کننده. زيرا بسيار ديده شده است که مثلا دو برادر دوقلو که از شرايط اجتماعي و خانوادگي مشابهي برخوردار بوده‌اند، داراي دو شخصيت کاملا متفاوت (ايدئولوژيک در مقابل غيرايدئولوژيک) شده‌اند. اين امر نشان دهنده اين موضوع هست که هر چند شرايط اجتماعي مي‌تواند بر آگاهي، نگرش و رفتار يک فرد موثر باشد؛ اما اين تاثير به صورت مطلق و قطعي نيست؛ بلکه اراده و خواست افراد در اين ميان، تعيين‌کننده مي‌باشد.

2-‌ وجود دولت ايدئولوژيک

عامل ديگري که مي‌تواند در رشد و پرورش افراد ايدئولوژيک نقش بسزايي داشته باشد، وجود يک حکومت يا دولت ايدئولوژيک هست. حکومت در حال گذار، سلطانيسم، نئوپاتريمونيال، دموکراسي نمايشي و در نهايت «دولت ايدئولوژيک» نام‌هايي هستند که دکتر حسين بشيريه، استاد علوم سياسي دانشگاه تهران در معرفي حکومت‌هاي اقتدارگرا و توتاليتر بکار مي‌برد. او مفهوم ايدئولوژي را نفي و تقبيح کرده و ايدئولوژي‌ها را توتاليتر مي‌داند. مطلق‏گرايى فرماليسم (بها دادن به فرم بيشتر از محتوا، فرماليسم دولت ايدئولوژيک اين بود که اساسا روند تاريخ و بستر اجتماعي را در نظر نمي‌گرفت و مسائل را فراتاريخي مي‌کرد)، جزميت‏گرايى، جبريت، خودحق‏پندارىِ مطلق و حکومت اقليت بر اکثريت صفاتي هستند که او براي دولت ايدئولوژيک بر مي‌شمارد.

او دولت ايدئولوژيک را دولتى مي‌داند که بر اساس ايدئولوژى واحدى که مدعى کنترل و تنظيم تمامي ‌وجوه زندگى سياسى، اجتماعى و فرهنگى جامعه است، تأسيس شده و مى‏کوشد تا بر حسب اصول عقايد آن ايدئولوژى، زندگى اجتماعى را تنظيم و کنترل کند و هم‏چنين ابعاد مختلف زندگى اخلاقى و فرهنگى را تحت انضباط درآورد (بشيريه، 1381).

بنابراين دولتهاي ايدئولوژيک روز به روز قدرت سياسي را در دست خود متمرکز مي‌سازند و با استفاده از انواع وسايل ارتباط جمعي از جمله راديو، تلويزيون، روزنامه و نشريات که منحصرا در دست گروه حاکمه است به تبليغ و القاي افکار خود مي‌پردازد و به اين ترتيب افکار ايدئولوژيک را در جامعه شکل مي‌دهد.

نام:
ایمیل:
نظر: