صفحه نخست

بین الملل

سیاسی

چند رسانه ای

اقتصادی

فرهنگی

حماسه و جهاد

دیدگاه

آذربایجان غربی

آذربایجان شرقی

اردبیل

اصفهان

البرز

ایلام

بوشهر

تهران بزرگ

چهارمحال و بختیاری

خراسان جنوبی

خراسان رضوی

خراسان شمالی

خوزستان

کهگیلویه و بویراحمد

زنجان

سمنان

سیستان و بلوچستان

فارس

قزوین

قم

کردستان

کرمان

کرمانشاه

گلستان

گیلان

لرستان

مازندران

مرکزی

هرمزگان

همدان

یزد

صبح صادق

محرومیت زدایی

صفحات داخلی

صفحه نخست >>  عمومی >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۰۶ آبان ۱۳۸۷ - ۰۹:۲۷  ، 
شناسه خبر : ۵۴۰۲۴

مرا به دور لب دوست هست پیمانی
     که بر زبان نبرم جز حدیث پیمانه
روز یازدهم آبان ماه 1342 خبر اعدام «حاج طیب رضایی و حاج اسماعیل رضایی» توسط روزنامه های عصر آن روز منتشر شد.
این دو چهره معروف شهدای پانزده خرداد 1342 به جرم اقدام علیه رژیم به اعدام محکوم شدند. این دو بزرگوار در دفاع از حضرت امام (ره) تا پایان جان ایستادند و نامشان به بزرگی و جوانمردی در همیشه تاریخ ثبت گردید. در مورد ارادت طیب به حضرت امام خمینی (ره) نکات قابل توجهی نقل گردیده است. یکی از این نمونه ها نصب عکس های حضرت امام (ره) در هیئت طیب بود که خود به ماجرای دنباله داری مبدل گردید و یکی از دلائل اعدام وی گردید. ماجرا از زبان افراد متعدد چنین نقل شده است:« بچه ها گفتند که این دسته ای که روز عاشورا می خواهیم راه بیندازیم ممکن است طیب خان اینها بیایند و نگذارند به هم بزنند و آقا [امام خمینی] درآمد گفتش که «نه » اینها علاقه مند به اسلام هستند و اینها اگر یک روزی یک کارهایی کرده اند آن عرق دینش بوده به حساب توده ای ها و کمونیست ها و اینها آمده اند یک کارهایی کرده اند. اینها کسانی هستند که نوکر امام حسین هستند در عرض سال همه فکرشان این است که محرم بشود، عاشورایی بشود به عشق امام حسین سینه بزنند، خرج بکنند...»(1)
... رفتیم خانه طیب خان عین همین برایش گفتیم. گفتیم آره این شکلی است ،گفتش که اینها [عناصر ساواک و رژیم شاه] عید هم از ما می خواستند استفاده بکنند ( همان جریان سرکوبی مدرسه فیضیه قم در فروردین سال 42) قبل از مدرسه فیضیه آمدند به سراغ ما و ما به آنها جواب ندادیم. شما خاطر جمع باشید که اینها تا حالا چندین بار سراغ ما آمده اند و ماجواب رد دادیم حالا هم همین جوره ، همان جا دست کرد یک صد تومان داد به اصغر- پسرش- گفت می روی عکس حاج آقا را می خری می بری تو تکیه ... عکس حاج آقا را همه را هم آویزان کردند.» (2)
«پدرم ،عجیب حساسیت و علاقه به خاندان عصمت و طهارت ، به خصوص حضرت امام حسین (ع) داشت و این را واقعا می گویم که عاشق او بود. حتی در برابر بعضی اعتراضات مادرم در مورد بعضی خرجها می گفت: من در زندگی ام پولی را که به دست می آورم، دو قسمت می کنم؛ یک قسمت آن را خرج خودم می کنم و قسمت دیگر را خرج امام حسین (ع) حالا یا برای او عزاداری می کنم یا به راه او خرج می دهم. در آن سال به خصوص با توجه به اینکه در هیچ سالی سابقه نداشت که ما روی علامت های هیئت عکس بچسبانیم ، برای اولین بار در طول تمام سالهایی که ایشان عزاداری می کرد، از ششم یا هفتم محرم، عکسهای متعددی را از حضرت امام خمینی به تهران آورده بودند و این عکس ها در تکیه ما بر روی در و دیوارها وعلم و کتل ها چسبانده شد.» (3)
«در آن دوره، یکی از دسته ها متعلق به آقای طیب بود که چون عکس امام را به همراه داشت مامورین رژیم از ایشان پرسیدند:« شما که از ابتدا با ما بودید و خواسته بودیم که عکس امام همراه نداشته باشید؟ شما دیگر چرا؟» او پاسخ داد:« ما تا الان با شما بوده ایم و قصد داریم که از حالا با خدا باشیم، تا اینجا را که دیدید برای شما سینه می زدم، اما از این پس برای خدا و امام حسین (ع) سینه خواهم زد.»(4)
«یکی از مسائلی که در دادگاه علیه پدرم به عنوان سند مطرح می کردند همین عکس ها بود. »(5)
بعد که رفتیم برای ملاقات پدرم، او گفت فشار زیادی به من آوردند که باید بروم در حضور آقای خمینی و بگویم که به من پول داده است برای ایجاد بلوا، حالا من کاری را که گفتی کردم، ولی ببین من را به چه روزی انداختی؟ و چنین و چنان ، به پدرم قول داده بودند که حتی اگر به امام بتوپد، سریع عضو می گیرد. او هم قبول می کند که برود. هنگام غروب مرحوم طیب را می برند پهلوی حضرت امام که در داخل اتاق نشسته بوده پدرم تعریف می کرد که از در که وارد شدم، به محض اینکه چشمم افتاد به این مرد خدا و به این مرد نورانی، سریع به امام گفتم: سید تو را به جدت قسمت می دهم آیا تا الان من تو را دیده ام؟ تو به من پول دادی ؟ ایشان به من نگاه انداخت و گفت: نه من تو را دیده ام و نه از من پول گرفته ای ، ولی الحق که تو یک آدم آزاده ای هستی. یک روز که ما رفته بودیم ملاقات پدرم، همسر دیگر پدرم به ایشان گفت: خب شما حالا می گفتی که پول گرفتی و خلاص می شدی. پدرم با یک غیظی نگاه کرد و گفت: «من تنها امید زندگی ام خدمت کردن برای خانواده امام حسین است. چطور بیایم اولاد امام حسین را این جور بیندازم زیر دست این دژخیمان مگر زندگی چه ارزشی دارد که من به خاطر دو روز آن بیایم و دروغ بگویم کسی را که ندیده ام. کسی که به من پولی نداده من که پولی نگرفته ام ، اقرار بکنم...» (6)
« یک روز در منزل آقای مصباح نشسته بودیم هنگام مغرب بود که این خبر را در روزنامه اطلاعات خواندیم که «طیب حاج رضایی و حاج اسماعیل رضایی اعدام شده اند.» خبر به شدت تکان دهنده و نگران کننده بود. رژیم اینگونه تبلیغ کرده بود که این دو تن افراد خلافکار و فاسدی بودند و به جرم این کار به اعدام محکوم شدند ولی واقعیت های پشت پرده چیز دیگری بود، ظاهرا از طیب خواسته بودند که در زندان علیه حضرت امام صحبت کند و قول دهد که دیگر با ایشان همکاری نکنند. طیب ابراز کرده بود که: ما دست از عقایدمان برنمی داریم، آقای خمینی مرجع و رهبر ما است... در همان حال که با آقای مصباح بودیم، گفتم:« دستگاه ادعا می کند که طیب و دار و دسته اش افرادی بزهکار بودند. موافقی تفألی به قرآن در این باره بزنیم؟» آقای مصباح موافقت کرد. من قرآن را برداشتم و گفتم:« خدایا! قرآن وضعیت باطنی طیب را به ما اطلاع دهد.» در اوج ناراحتی به خاطر اعدام طیب، قرآن را گشودم، درکمال تعجب، این آیه آمد:« و هدوا الی الطیب من القول و هدوا الی صراط الحمید»(7) آقای مصباح شروع کردند و خلاصه لحظات عجیبی بر ما گذشت ، حضرت امام وقتی بعد از آزادی به قم تشریف آوردند بنده و آقای مصباح خدمت ایشان رسیدیم و من داستان تفال را برای امام بیان کردم. حالت خاصی به ایشان دست داد و چهره شان برافروخته شد و شاید نم اشکی چشمانشان را در بر گرفت. بعد از قضیه تفال ما همواره از طیب و دوستانش حمایت می کردیم... (8)

نام:
ایمیل:
نظر: