صفحه نخست

بین الملل

سیاسی

چند رسانه ای

اقتصادی

فرهنگی

حماسه و جهاد

دیدگاه

آذربایجان غربی

آذربایجان شرقی

اردبیل

اصفهان

البرز

ایلام

بوشهر

تهران بزرگ

چهارمحال و بختیاری

خراسان جنوبی

خراسان رضوی

خراسان شمالی

خوزستان

کهگیلویه و بویراحمد

زنجان

سمنان

سیستان و بلوچستان

فارس

قزوین

قم

کردستان

کرمان

کرمانشاه

گلستان

گیلان

لرستان

مازندران

مرکزی

هرمزگان

همدان

یزد

صبح صادق

محرومیت زدایی

صفحات داخلی

صفحه نخست >>  عمومی >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۰۳ آذر ۱۳۸۷ - ۱۱:۰۲  ، 
شناسه خبر : ۶۰۲۸۹
مبانى نظرى مشروطه

در مشروطیت، نقش علما نقشی نیست که قابل مقایسه با نقش دیگران باشد. در سال های پیش از مشروطیت - یعنی سال های سلطنت مظفرالدین شاه - انجمن های پنهانی تشکیل می شد و نشست های گوناگونی بود که هم علما، هم غیرعلما بودند و آثار آنها در مشروطیت منعکس بود؛ منتها آن چیزی که مشروطیت را به ثمر رساند، این انجمن ها نبود؛ آن حضور مردمی ای بود که جز با فعالیت و تأثیر علما امکان پذیر نبود؛ یعنی اگر فتوای آخوند نبود، فتوای آشیخ عبدالله مازندرانی و امثال اینها نبود، اصلاً امکان نداشت این حرکت در خارج تحقق پیدا کند. علاوه بر این که در همان کارهای دسته جمعی خواصی - نه عوامی - هم باز علما نقش غالب را داشته اند. شما نگاه کنید ببینید در همان وقتی که انجمن های مشروطیت - یعنی انجمن های بعد از فرمان - تشکیل شد، موثرترین آدم ها در مهم ترین مراکز کشور، علمایند. انجمن تبریز را ببینید، انجمن مشهد را ببینید، انجمن رشت را ببینید؛ اینها جاهای حساسند که عناصر اصلی و موثرشان، علما هستند. بنابراین، نقش روحانیت در مشروطیت، اولاً نقشی نیست که قابل انکار باشد، ثانیاً قابل مقایسه باشد با نقش دیگرانی که بودند؛ روشنفکرها، و در مرحله ی بعد، بعضی از صاحبان قدرت و متنفذان دولتی.
ما از این مقدمه چه نتیجه ای می گیریم؟ نتیجه این است که اگر کسی وجه ضد سلطه ای بیگانه را در حرکت مشروطه ندیده بگیرد، مثل این است که ماهیت و هویت این حرکت را ندیده گرفته. خود این، می تواند برای ما تفسیر و تحلیل کند دعواهایی را که علمای داخل در مشروطه با غیر خودشان داشته اند؛ در درجه ی اول مرحوم شیخ فضل الله و کسانی از قبیل ایشان؛ در درجه ی بعد، مرحوم سید عبدالله بهبهانی و مرحوم سید محمد طباطبایی و بقیه ی کسانی که باز از علما بودند و بعد، از مشروطه برگشتند. در نتیجه، مسأله ی ضدسلطه ی بیگانه را باید حتماً در نظر گرفت.
نکته ی اول این است که شعار علما، «عدالت خواهی» بود. به طور مشخص آنچه که می خواستند، «عدالت خانه» بود. درست است؟ این، یک توقع اخلاقی نبود؛ چون خواست عدالت چیزی نبود که این همه سر و صدا بخواهد. اگر یک درخواست و توصیه ی اخلاقی بود، این چیزی است که همیشه بوده و همیشه علما و بزرگان، مردم را به عدالت یا حکام را به عدالت تشویق می کردند؛ اما این جنجالی که به وجود آمد و آن تحصن ها، آن ایستادگی ها و بعد مقابله هایی که با دستگاه استبداد شد و فداکاری هایی که انجام گرفت، فقط یک درخواست اخلاقی محض نبود، بلکه آنها چیز دیگری را که فراتر از یک درخواست اخلاقی بود، می خواستند.
نکته ی دوم این که آن عدالتی که اینها می خواستند، دقیقاً و مستقیماً عدالت در زمینه ی مسائل حکومتی بود؛ چون مخاطب اینها حکومت بود. می دانید قضایا از عملکرد حاکم تهران شروع شد؛ آن جنجال در مسجد سید عزیزالله و مسجد جامع ظاهراً. البته همه ی اینها زمینه های تاریخی دارد و معلوم است؛ اما این غده این جا بود که سر باز کرد و منفجر شد. بنابراین، مخاطب این عدالت خواهی، حکومت و دولت بود و آحاد مردم - تجار، بقیه ی کسانی که ظلم می کنند در خلال جامعه - نبودند؛ بلکه محور و مرکز اصلی، حکومت بود.
نکته ی سوم این است که آنچه اینها می خواستند، یک بنیاد تأمین کننده ی عدالت بود، که اسمش را می گذاشتند «عدالت خانه». حالا این عدالت خانه چه جور تفسیر می شد، ممکن است در نظر خود آنها هم واضح نبود. ما ادعا نمی کنیم که آنها مثل نسخه ی مشروطیت که در نظر اروپایی ها و غربی ها یک نسخه ی عمل شده ی واضحی بود، روشن بود که چه می خواهند؛ ما نمی گوییم که در نظر علما و متدینین، نسخه ی عدالت خانه به همین وضوح بود؛ نه، لیکن فی الجمله این بود که می خواستند یک دستگاه قانونی ای وجود داشته باشد که بتواند پادشاه و همه ی سلسله مراتب حکومتی را تحت کنترل و نظارت خودش قرار بدهد، تا اینها ظلم نکنند؛ تا عدالت تأمین بشود؛ یعنی یک دستگاه این جوری می خواستند. حالا این می توانست تفسیر شود به مجلس شورای ملی یا مجلس شورای اسلامی؛ می توانست تفسیر شود به یک چیز دیگر. آنچه آنها می خواستند یک نهاد عملی و یک واقعیت قانونی بود که قدرت این را داشته باشد که جلوی شاه را بگیرد؛ چون شاه اسلحه و سرباز داشت که اگر می خواستند جلوی او را بگیرند، طبعاً بایستی این دستگاه قدرتی فراتر از سرباز و سربازخانه داشته باشد. اینها را بایست فکر کرد، که اگر می خواستند، دنبال این بودند، لابد قاعدتاً فکر این را هم می کردند؛ یعنی طبعاً منابع مالی و منابع نظامی در اختیار او قرار می گرفت، تا بتواند اجرای عدالت کند و عدالت را بر حکومت و بر شخص شاه تحمیل کند.
نکته ی آخر هم این که معیار این عدالت، قوانین اسلامی بود؛ یعنی عدالت اسلامی می خواستند؛ در این هیچ تردیدی نیست و این را بارها و بارها گفته بودند. آنچه که مورد درخواست مردم بود این بود، که متنش هم مواد اسلامی و احکام اسلامی و قوانین اسلامی است. انگلیس ها همان طور که شما فرمول واقع شده ی خارجی اش را به روشنی می دانید، آمدند بر این موج فرصت طلبانه مسلط شدند و این را گرفتند و از شاه عبدالعظیم هدایتش کردند به سفارت انگلیس، بعد هم گفتند مشروطه! مشروطه هم از نظر الهام دهندگان معلوم بود که معنایش چیست! کسانی که تحت تأثیر اینها بودند، در درجه ی اول روشنفکرهای غرب زده بودند که البته قدرت طلبی هم در آنها موثر بود؛ یعنی این طور نبود که ما فرض کنیم روشنفکرهای آن زمان از قبیل همین افرادی که اسم آوردید که تاریخ ها را نوشته اند و در انجمن ها حضور داشته اند، صرفاً می خواسته اند نسخه ی غربی مشروطیت در ایران تحقق پیدا کند؛ ولو خود آنها کنار بمانند؛ نه، به هیچ وجه این را نمی خواستند. آنها می خواستند در حکومت باشند؛ کما این که برای این کار تلاش هم کردند و کسانی که به اینها ملحق شدند؛ از قبیل تقی زاده و غیر او، می خواستند در حکومت حضور داشته باشند. پس، فعالان روشنفکر این طور بودند. علاوه بر این، عده ای از قدرتمندان و رجال حکومتی هم به تدریج وارد این ماجرا شدند. بنابراین، حقیقت آنچه که در صحنه اتفاق افتاد، این است.
نکته ای که در کنار این مسأله، مورد توجهم هست، این است که چه شد که غربی ها، مشخصاً انگلیسی ها، در این مسأله کامیاب شدند؛ از چه شگردی استفاده کردند که کامیاب شدند. در حالی که مردم که جمعیت اصلی هستند، می توانستند در اختیار علما باقی بمانند و اجازه داده نشود که شیخ فضل الله جلو چشم همین مردم به دار کشیده شود؛ قاعده ی قضیه این بود. به نظر من مشکل کار از این جا پیش آمد که اینها توانستند یک عده ای از اعضای جبهه ی عدالت خواهی - یعنی همان اعضای دینی و عمدتاً علما - را فریب بدهند و حقیقت را برای اینها پوشیده نگه دارند و اختلاف ایجاد کنند. انسان وقتی به اظهاراتی که مرحوم آسید عبدالله بهبهانی و مرحوم سید محمد طباطبایی در مواجهه و مقابله ی با حرف های شیخ فضل الله و جناح ایشان داشته اند، نگاه می کند، این مسأله را درمی یابد که عمده ی حرف ها به همین است که این طور می گفته اند. این حرف ها به نجف هم منعکس می شده و شما نگاه می کنید که همین اظهارات - انسان در کار مرحوم آقا نجفی قوچانی، در آن کتاب و در مذاکراتی که در نجف در جریان بوده، اینها را می بیند - و حرفهایی را که از سوی روشنفکرها و به وسیله ی عمال حکومت گفته می شد و وعده هایی را که داده می شد، حمل بر صحت می کردند. این طور می گفتند که: شما دارید عجله می کنید؛ س-وءظن دارید؛ اینها قصد بدی ندارند؛ اینها هم هدف شان دین است! این مسائل در مکاتبات، نامه های صدر اعظم و ... به مرحوم آخوند منعکس شده است. انسان می بیند که حساسیت آنها را در مقابل انحراف کم کرده اند؛ اما حساسیت بعضی ها مثل مرحوم آشیخ فضل الله باقی ماند؛ اینها حساس ماندند؛ اصرار کردند و در متمم، آن مسأله ی پنج مجتهد جامع الشرایط را گنجاندند و مقابله کردند. یک جمع دیگری از همین جبهه، این حساسیت را از دست دادند و دچار خوش باوری و حسن ظن و شاید هم نوعی تغافل شدند. البته انسان حدس می زند که بعضی از ضعف شخصیتی ها و ضعف های اخلاقی و هوای نفس بی تأثیر نبود؛ حالا ولو نه در مثل مرحوم سید عبدالله یا سید محمد؛ اما در طبقات پایین، بلاشک بی تأثیر نبوده که نمونه ی واضحش امثال شیخ ابراهیم زنجانی ست. اینها بالاخره جزء علما بودند. شیخ ابراهیم هم تحصیلکرده ی نجف بود، هم مرد فاضلی بود؛ اما تحت تأثیر حرف های آنها قرار گرفتند و غفلت زده شدند و مقداری هوای نفسانی در اینها اثر گذاشت و اختلاف از این جا شروع شد.
بیانات در دیدار شورای مرکزی همایش صدمین سالگرد مشروطیت (9/2/85 )

نام:
ایمیل:
نظر: