صفحه نخست

بین الملل

سیاسی

چند رسانه ای

اقتصادی

فرهنگی

حماسه و جهاد

دیدگاه

آذربایجان غربی

آذربایجان شرقی

اردبیل

اصفهان

البرز

ایلام

بوشهر

تهران بزرگ

چهارمحال و بختیاری

خراسان جنوبی

خراسان رضوی

خراسان شمالی

خوزستان

کهگیلویه و بویراحمد

زنجان

سمنان

سیستان و بلوچستان

فارس

قزوین

قم

کردستان

کرمان

کرمانشاه

گلستان

گیلان

لرستان

مازندران

مرکزی

هرمزگان

همدان

یزد

صبح صادق

صدای انقلاب

صفحات داخلی

صفحه نخست >>  عمومی >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۱۶ آذر ۱۳۸۷ - ۰۹:۱۲  ، 
شناسه خبر : ۶۳۸۳۲
گزارشی از کاروان‌های راهیان نور بسیج دانشجویی

حنانه آل‌یاسین
هزاران واژه کم است تا حکایت ویرانی را بنگاری. شوری به پا است. حرکت قدم ها بیش از همیشه در چشم می آید. آنان که راهی خاک بهشت هستند در صور اشتیاقشان دمیده اند. برخی را آرامشی است که نشان از توکلشان دارد. لحظات به کندی می گذرند! لحظات وداع فرا می رسد. وداعی است متفاوت؛ گویی وداع رزمندگان را دوباره مرور می کنی و اینک هنگامه رفتن است. در میان نگاه های همسفرانت جست وجو می کنی و یک جفت چشم بارانی تو را در جایت می خشکاند و آنها چشمان فرزند مردی از مردان عروج است؛ تو هیچ نقطه ای برای پایانش نداری... طول و عرض سفر همیشه مشکلاتی را در پی دارد اما تو درگیر نقطه هایت هستی و به ریل قطار چشم می دوزی. مگر نمی دانی که ریل ها هم نقطه پایانی ندارند؟! سرعت چشمان تو بیش از سرعت افقی ریل ها است و بی اختیار چشمانت به زیارت خورشید می روند. به خاطر می آوری نگاه آفتاب را و قول وقرارهای یک ساله‌ات را! دلت بهانه می گیرد. اما دریچه اشک هایت را نمی گشایی. شاید آن روبه رو نداند... و اندیشه‌ای تو را فریاد می‌زند: به سفر می روم یا از سفر بازمی گردم...؟!
سحرگاه فرا می رسد. اینجا اندیمشک است. ایستگاهی که گذرگاه آن مردان آفتاب بوده. بوی قدم‌های هزاران استوار مرد را در هوا استشمام می کنی. با گام های شیدایی ات به دوکوهه پرمی کشی. به راستی دوکوهه کجاست؟ «از نظر جغرافیایی منطقه ای است در...!» می مانی در جواب!! آخر مقیاس‌های جغرافیایی که نمی تواند دوکوهه را تعریف کند. به خاطر می آوری که پیش از حرکت در فرهنگ لغت به دنبال واژه «دوکوهه» گشته ای، اما هیچ نیافته ای. اما، در فرهنگ لغت جبهه، دوکوهه یعنی منزلگاه عشاق و زمزمه می کنی: «دوکوهه السلام ای خانه عشق...» جملات شهید آوینی تو را به بازی می گیرند و وجودت را می دوانند و در ذهنت نمایشی برپا است. گفته اند: «شرف المکان بالمکین» اعتبار مکان ها به انسان هایی است که در آنها زیسته اند و چه ناب می گوید.
به راستی همه سر مطلب همین جا است که دو کوهه با شهدا زیسته! حسینیه حاج همتش هم صفایی دارد. نماز صبح دوکوهه حکایت عاشقی است. ساختمان های دوکوهه را می بویی و می بینی برخی از آن ویرانه اند! به راستی چرا ویران؟! سرت از این همه غربت داغ می شود! از میان آن همه عطر شهادت تو را راهی سد دز می کنند و تو تازه یکی از نتایج آن دفاع مقدس را می بینی. پابرجایی آن سد گواهی دهنده ایثارها است!
با دیدن این همه ایثار و شجاعت و تلاش بچه های جنگ وجودت پر می کشد تا صحرای کربلا. امامزاده عباس داغ دلت را تازه می کند. چه غریب است اینجا؟! جهروتی مردی از جنس رشادت و بازمانده دوران شجاعت حکایت اسارت امامزاده را برایت می گوید. حکایت جاده ای که 90 کیلومتر آن در اسارت دشمن بوده و حکایت دلاوری جوانمردان را می گوید و می گرید. تو از خشم جنایات دشمن بی اختیار مشت‌هایت را گره می کنی با خیسی صورتت با دست عباس وداع می کنی تا به دوکوهه بازگردی و این بازگشت چه قدر برایت شعف به ارمغان می آورد. شب جمعه ای است که اربعینی به دنبال دارد و تو را به حسینیه گردان تخریب وعده داده اند. چه حکایت غریبی دارد این حسینیه بی سقف! می‌خواهی با کلمات توصیف حسینیه را بنویسی و کلمات را با قلم ناتوانت کنار هم می گذاری، اما، کلمات را باران اشک هایت می شویند. دیوارهای حسینیه را می بویی. چه صورت ها که بر این دیوارها گذاشته شده و گریسته اند. سقف را می نگری و بازی ماه و ابر تو را تا عمق آسمان می برد. قبرهای نیمه شب شهدا را نظاره می کنی و اشک ها قدم هایت را نمناک می کند. چه تاریکی نورانی ای دارد اینجا و چه خلوصی بیرون می زند از این قبرها. زمان دعای کمیل است در شب جمعه! دامان آسمان دوکوهه را می گیری و به پشت بام ساختمان های ویران ظاهر و ساخته باطن می روی. شب را به همان بام به صبح جمعه و به ندبه اش می رسانی. گریزانی از جمع و ثانیه ها را غنیمتی است تا غروب شب دوکوهه را پیوند طلوع صبح کنی و در میان ساختمان های دوکوهه پرسه بزنی. خلوتی در کنار حوض روبه روی حسینیه حاج همت میان قبر شهدای گمنام می یابی. آب را با تمام توان چشمانت سرمی کشی و باز پرسه می زنی. همچون گدای نیمه شب! اینجا کبوترانی ساکنند که با نگاهشان تو را شرمسار می کنند. اتاقی را می یابی که معطر از شمیم همت است. جای خوبی است برای بازکردن بغض! «وداع با دوکوهه»؟! گویی با نیمه وجودت وداع می کنی و راهی می شوی و خرمشهر تو را فرا می خواند. مردی است در مسجد خرمشهر که حرف ها دارد از حکایت شهری که خونین شد. جهروتی خالصانه و آرام کنار پل خرمشهر غریبانه ای غریب را به تو زمزمه می کند. قصه شوق یک دانشجو! قصه بهروز مرادی که در واپسین لحظات، صدای امواج کارون را ضبط می کند و چرایی وداعش را چنین بازگو می کند: «زمانی فرا خواهد رسید که دیگر این امواج نیست، این شهادت ها نیست، بماند برای نسل آینده.» تو می مانی در اندیشه هنرمندانه این جوان دانشجو که گرچه گذشته می‌نامندش اما تویی که گذشته ای و اوست که هنوز حرفی برای گفتن دارد. میان آنچه باید باشی و نیستی معلق می مانی! چه حکایتی دارد این پل.... شب فرارسیده است و هنگام غروب ثانیه ها است. بیمارستان سوم خرداد در خرمشهر جایی نیست که خواب مهمان چشمانت شود... با این آنکه آن زمان نبوده ای اما تمام شب را میان صدای درب اتاق ها و حرف های رزمندگان و گاه ناله هایشان صبح می کنی... صبح روانه اروند می شوی. نخل های سوخته و بی سر تورا پیشواز می آیند و تا کنار اروند از تو استقبال می کنند.
غروب است، اینجا شلمچه!! تا خودت گامی در خاک شلمچه نگذاری نخواهی فهمید شلمچه را در میان نجواهای شهدای شلمچه، همچون غبار خاک به این سو و آن سو می روی بی آنکه بخواهی تو را به بیمارستان امام حسین(ع) می برند تا ساعتی بخوابی اما مگر در زیر سقفی که محبوس ناله های شهدا بوده می توان خوابید؟ صبح طلاییه را انتظار می کشی. هزاران وسیله با خودت آورده ای تا حال و هوایی بیابی. فراموش کرده ای مگر که طلاییه خود با تو حرف ها دارد. همه خلوت گزیده اند و تو همچنان در میان تکنولوژی وامانده ای؟! نماز می خوانند و وداع می کنند با خاک طلاییه و تو تازه می شکنی و سر بر خاک می سایی. باید بگردی در حالی که هنوز فریادت آنجا جا مانده است خود را به خاک می کشی شاید آلودگی وجودت را به پاکی خاک ها تطهیر کنی می خواهی فریاد برآوری تا ذره ذره وجودت از هم گسسته شود اما باد تو را می برد.
راهی هویزه می شوی. آه ای هویزه! ای هفتاد و دوتن! بی سروپا به وعده گاه گذشته ات می روی و بر سر خاکش می نشینی. قول وقرار سال پیشت را به یاد می آوری شهید سلیمان تی تی هنوز همانجا ردیف اول سمت راست، اولین قبر آرمیده است سنگ قبر را چنان شستی که گویی عزیزتر از جانت آنجا خفته است چه زود تلنگری به وجودت می خورد شهید تعلق تو را به دنیا به رخت می کشد. چشمانت دیگر از آن تو نیست چه تلخ است گذاشتن و گذشتن از این منزل اما به شوق دهلاویه دل می کنی و می روی دهلاویه است و چمران! آسمان دهلاویه را رنگی دیگر است. باز تو را به بیمارستان امام حسین(ع) می برند. باورت می شود که مریضی و اینها همه برای درمان روح تو است.
وعده گاه بعدی تو چزابه است و تو خجالت می کشی از ناله کردن و خاطرت هست، آنان که خاک، ایستگاه موقتشان بود، اینها را تحمل کرده اند و شرمی است بر تو....
اینجا منزلگاه آخر است. پای برهنه می کنی و در رمل های داغ می دوی و بر همان رمل ها نماز ظهر می‌خوانی. غربت فکه چنان ویرانت می کند که چشمانت دیگر نمی بینند. می اندیشی چه شد که تو را پذیرا شدند؟ سعی می کنی هق هقت را فرو بری اما مگر می شود؟! از خاک فکه و گودال قتلگاه می گویند. از لب های خشکیده و استخوان های بازنگشته! خاک فکه را در چفیه ات می گنجانی و به خاک می گویی: «خاطرت باشد می خواهم به مسافرت بروم و به منزل بازخواهم گشت که اینجا خانه من است آنجا که می روم شکل خانه من است اما سفر است و من بازمی گردم مبادا هنگام رجعت در را به رویم نگشایی؟! یادت بماند من همان ویرانه و گدای نیمه شبم! من همان آواره این خاکم....
قدری آرام می گیری. دیگر باور داری که قرار است فقط به سفر بروی و از شهدا قول بازگشت گرفته ای، خاک را می بوسی و زمزمه می کنی....
بنویس شهید و بعد برو سرسطر
همانجا که نخل هایش بدون سر
نماز می گزارد و بیدهای مجنونش به سمت شرجی افق
در اهتزازند
از این سطر به آن سطر
از این خاکریز به آن خاکریز
حالا دیگر این همه شهید را
کلمه ها تشییع می کنند
اصلا این خط آخر ندارد
بدون معطلی به جای نقطه
اشک هایت را بگذار و برو...!

نام:
ایمیل:
نظر: