صفحه نخست

بین الملل

سیاسی

چند رسانه ای

اقتصادی

فرهنگی

حماسه و جهاد

دیدگاه

آذربایجان غربی

آذربایجان شرقی

اردبیل

اصفهان

البرز

ایلام

بوشهر

تهران بزرگ

چهارمحال و بختیاری

خراسان جنوبی

خراسان رضوی

خراسان شمالی

خوزستان

کهگیلویه و بویراحمد

زنجان

سمنان

سیستان و بلوچستان

فارس

قزوین

قم

کردستان

کرمان

کرمانشاه

گلستان

گیلان

لرستان

مازندران

مرکزی

هرمزگان

همدان

یزد

صبح صادق

محرومیت زدایی

صفحات داخلی

صفحه نخست >>  عمومی >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۱۲ دی ۱۳۸۷ - ۰۸:۱۴  ، 
شناسه خبر : ۶۹۳۸۰
بررسى وضعیت زندان‌ها و شکنجه‌هاى ساواک در گفت‌وگوى «صبح صادق» با على محمد بشارتى از مبارزین سیاسى پیش از انقلاب
مقدمه: «على محمد بشـارتى »آنقدر شناخته شده هست که نیـاز بـه مـعـرفى نداشته باشد .سال هـاى صـدارت او به وزارت کشور و اجـراى انتخابات معروف دوم خرداد هنوز از حافظه ها نرفته است .نیمروز ابرى و بارانى یکى از روزهاى دى ماه گذشته ، یکى از اتاق هاى ساختمان مرکز تحقیقات استـراتژیک ، شاهد گفـت و گـوى ما با ایشان بـود و بـه رغم مسائـل مختلفى که مى شـد در آن مـطـرح کـرد، محدودیت زمانى باعث شد که فـقـط بـه خاطراتى از دوران 5 ساله ز ندان ایشان در رژیم منحوس پهلوى بسنده کنیم ...گرماى کلام و مهمان نوازى شان فراموش ناشدنى است .حاصل این همکلامى یک ونیم ساعته ، پیشکش به شما ...

* اولـیـن بــارى کـه اسـم حـضــرت امام گـوشتان خـورد ـ و گمان مـى کـنـم آشنایى با ایشان هم شما را مصمم کرد که با جریـان انقلاب همـراه شوید ـ به چه سالى برمى گردد؟
**  دقیقـاً مربـوط مى شـود به بـعـداز ارتحـال مـرحوم آیت الله بـروجـردى ، رئـیـس حـوزه علمـیـه قـم و مـجـتـهـد خـوشـنـام و بــرجـسـتـه و ارزشـمـنــد واثرگذار ...آن زمان ما جهرم بودیم . شاید سال اول دبیـرستان بودم که خبر ارتحال ایشان پخش شد .نزد آیت الله حسین شب زنده دار رفته و پرسیدیم که بعد از آیت الله بروجردى ، چه کسانى هستند که مى تـوانند جایگزین ایشـان بشوند؟ ایشان 7 نفر را نام بردند که امام خمینى هـم ، یـکـى از آنـهـا بـود .اما طولى نکشید که نام ، ذکر، مواضع و شـهـرت امـام ، عـالـم گـیـر شـد و بـه خصـوص ما کـه در آن سـن و سـال و شرایط بودیم و سلطه سنگین دژ خیمان رژیم ، نفس مـردم را گرفته بـود و آنها هیچ آثار مذهبـى را تحمل نمى کـردند و نمى پذیـرفتند، مبـارزه و رویارویـى حضرت امام با رژیم شاه ، ایشان را به صورت یک رهبر برجسته انعطاف پذیر موقع شناس معرفى کرد . از آن به بعـد، مـن بـا امـام و نـام ایشان ، آشنایى بیـشـتـرى پیدا کردم و تحت تأثیر تفکرات ایشان قرار گرفتم .
* گـفـتـیــد کــه در جــهــرم زنـدگــى مى کردید .اولین حرکت هاى انقلابـى را از همانـجـا شـروع کردید یا اینـکـه بـه قم و تهران آمدید؟
** اولین حرکت ها از همانجا بـود . جهرم یک شهر مذهبى اسـت ؛ مـردم جهـرم ، مذهبـى و هـوادار روحانـیـت بودند و به همین دلیل ، آنجا زودتر از سایـر شـهـرها متأثـر از انـقـلاب امـام خمینى شد . حتمـاً شما مى دانید که جـهـرم ، یـکـى از 12 شـهــرى بـود کـه در آن، حکـومت نظامى اعلام شـد .در ایـن شهر، از دیـربـاز، روحانیت پـایـگـاه اساسى و اصولى داشت ، جـوانان آن پرهیزکار و زنانش پاکدامن بودند، شاه در آنجـا هـوادار چندانـى نـداشـت بـه همین جهت هیچ وقت شاه به این شهر پا نگذاشـت ...آن مـوقع من زنـدان بودم که شاه تصمیم گرفته بود به جهرم برود .طى 2هفته هم آمدند و اطراف خیابان اصـلـى شـهـر را نـرده 2 متـرى نـصـب کــردنـد ولـى جـوانـان جـهــرم اعلامیه اى پخش کردند که اگر شاه به جهرم بیاید، اینجا قتلگاهش مى شود؛ و این باعث شد که شاه ، جرأت رفتن به آنجا را پیدا نکند ...در آن زمان ، جمعیت جهرم هم حدوداً 90 هزار نفر بود؛ 40 هزار نفر در شهر و 50 هزار نفر هم در حومه .
* وضـعـیـت خـانــواده شـمـا در آن شهر به لحاظ اجتماعى چگونه بود؟
**  خانواده ما بـدو ن استثناء مذهبـى بـودنـد، خــصــوصـاً پـدر مـا چــهــره برجسته اى بـود که با مسائل اسـلامـى آشنایى خوبى داشت .منزل ما دائم ، محل رفت و آمد علما و بزرگان شهـر بود . در مـنـزل ما دعاى نـدبـه بـرگـزار مى شد و صدها نفر از خانم هـا در آن شرکت مـى کـردند .مـادرم هم از ایـن فرصت استفاده مى کرد و اعلامیه هاى حضـرت امـام را توسط آنهـا در شـهـر توزیع مى کرد .
* تا چه سالـى در جـهـرم بـودید و فعالیت مى کردید؟
**  این وضعیـت تـا سـال 1342 در جهرم ادامه داشت .
* مقطع بعدى مبـارزات انقلابـى شما از چه زمانى شروع شد؟
**‌خداوند متعـال در قـرآن و در آیـه آخر سوره مبـار که بینه مى فـرماید :هر چه خدا بخواهد مى شود و هر چه شما بخـواهید، نخـواهد شد ...از قضـا بعداز تحصیلات ، من معلـم شـدم . پس از تقسیم نیروها قرعه کشى کردند من به قم اعزام شدم و این امکان براى من پیـش آمـد تـا در بـطـن جـریـانـات انقلاب قرار بگیرم . مـن در قـم بـه دانـشـکـده عـلـوم قضایى مى رفتم و همزمان تدریس هم مى کردم .تحصیلات حـوزوى را هم شروع کـرده بودم ؛ تا سال 1351 کـه دستگیر شدم .
* به چه علت ؟
**‌مهم ترین علت دستگیرى من این بود که مى گفتند؛ آدم ناآرامى هستم . در حقـیـقـت بـراساس یـک حـدس و گمـان ، مـن را دستگـیـر کـردند .امـا چیزى ثابت نشد چون من به هیچ یک از فعالیت هایم اعتراف نکردم .همان روز اول که دستگیـر شدم ، در قم تـا شب من را زدند و 5 تا از ناخن هایم را کـشـیـدنـد .مـى گــفــتــنــد :ابــرارى کجـاسـت ؟ ابـرارى یکـى از اعـضـاى مرکزیت مجاهدین بـود که اتفاقـاً اهل جـــهـــرم بـــود .آدرســـش را از مـــن مى خواستند، مى گفتم :مگـر آدرس ابرارى زیـرناخن مـن است که آنـهـا را مى کشید؟ !
* بدتـریـن شـکـنـجـه اى کـه در آن دوران مى شدید، چه بود؟
**  به نظر من ، بدترین شـکـنـجـه ، محروم کردن ما از مطالعه بـود .حتى سرهنـگ وزیـرى که رئیـس قـزل قلعـه بـود؛ به من گـفـت :خـودت را لوس نکن کـه مـى فـرستمت انـفـرادى ... گفتم :جـنـاب سـرهنگ ، مـن دوبـار تقـاضـاى رفتـن بـه انـفـرادى کرده ام ، موافقت نکرده اند !یادم هست چقـدر خجالت کشیـد .هـمـه حاضرین هـم خندیدند . یا منوچهرى شکنجه گر معـروف ساواک که اگر به او مى گفـتـنـد کـلاه بیاور، سـرمـى آورد .روز آخر به مـن مى گفت :فلانى ، تو سر همه ما کلاه گذاشتى .اگر بـا ایـن وضعیت ، اول دست من مـى رسیدى ، به سر اعـلـى حضرت !خرخره ات را مى جویدم ؛ و راسـت هـم مـى گـفــت ...جــواب دادم :آقاى مـنـوچهـرى !ایـن سـر در بـرابـر هـیـچ چــیــزى جـز خـدا فــرود نیامده ... گفت :امیـدوارم هیـچ وقت هـم فرود نیاید .
* چه عاملى باعث مى شد که در بــرابـر شـکـنـجــه هــاى ســخــت ســاواک مقاومت کنید؟
**‌ وقتى پایـم را مى بستند تـا شـلاق بـزننـد، شـروع مـى کـردم بـه خـواندن سـوره هایـى از قـرآن که حفـظ بـودم . آیات الهـى چـنـان نیرویـى در مـن بـه وجود مى آورد که اصلا درد را احساس نمى کـردم .آیه هاى قـرآن را با صداى بلند مى خـواندم و به ایـن طریق ، در مقـابـل آنـهـا صـف آرایـى مـى کـردم و عملشان را خنثى مى کردم . بعدها سوره هاى قرآن را به دیگران یاد مى دادم تا آنها هـم بـه ایـن طـریـق بتوانند در مقابل شکنجه هـا و شـرایط سخت زندان ، مقاومت کنند .همین کارهایى که مى کردم باعث شده بود که معروف به » ضد شکنجه «شـوم .
من زندانـى بـودم که در 5 سال حبـسـم ، ملاقات نداشتم ، یعنى حتى مـن را به بنـد عـمـومـى هـم نـبـردند .هـر وقـت مى خواستند به مـا نزدیک بشوند که به طریقـى ، ارفاقى براى ما قائل شـوند، از من ، ناامید مى شدند .
* آنــــطــــور کــــه از دیــــگـــــران هــــم شـنـیـده ایـم ، شـکـنـجـه هـاى سـاواک بـه طــور بـــرنــامـــه ریـــزى شــده و بـــا هـــدف تخریب کامـل روحى و جسمى انجـام مى شد ...
** بلـه ، مـثـلا در مـدت یـک مـاه ، سـاعـت یـازده و نـیـم صـبـح ، نـاهـار مى دادند .بعداز اینکه به این سـاعـت عادت مـى کـردیم و معده مـان بـه ایـن طریق و بـراین اساس شـروع به تـرشح مى کـرد، ساعت ناهـار را به دو و نیـم بعداز ظهر تغییر مى دادند .این بود که همه ، دچار معده درد مى شدند .با این حال ، تصمیم مى گرفتیم که همگـى ، روزه بگیریم .هفته اى دو روز به ما، چمن پلو مى دادند .چمن هاى محوطه اوین را مـى زدند و با پلو بـه خـوردمان مى دادند .چمن مثل اره است و به قول معروف ، پدر معده را در مى آورد . برخى سعى مى کردند که چمن ها را دانه ـ دانه جدا کنند کـه غـذا، سـرد مى شد و مى ماسید؛ به همین خاطـر ما با روزه ، این شکنجه ها را هم خنثى مى کردیم . یادم هـست من را که از کـمیتـه ضـدخـرابـکـارى بـه اویـن آوردنـد، بـعداز ظـهر پـنجـشنـبه بـود .به مـن نـاهار نـدادنـد، شام هـم ندادنـد و هـمیـنـطور ادامـه پـیدا کـرد تـا ظهـر شنبه ، یعنى 2 ـ 3 روز، هیچ چیزى ندادند که بخورم ولى دریغ از اینکه حتى در بزنم و درخواست غذا کنم . حتى تیـمم کردم و آب نخواستم کـه وضو بگیرم .به قول دکتر شریعتى ، حــسـرت یــک » آه «را بــه دل آنـهــا گذاشتم .نتیجه اش هم این شد که شــدیـداً خــسـتــه شـدنــد و واقـعــاً نمى دانستند که با من چه کار کنند؛ اگر ما را مى کـشتند که آرزوى ما را بـرآورده کرده بـودند و اگـر شکـنجـه مى دادنـد که تأثـیر نداشـت .هنـوز بـرروى پــاهـایـم ، آثـار زخــم هـا و شکنجه هاى آن دوران هست .
* چــــطـــــورى ایــــن مــــدت زمــــان طولانى در سلول هاى انفرادى را تحمل مى کردید؟
** مشکل اصلى انفـرادى ، بیکارى است .وقتى من خودم را سـرگرم قرآن خواندن مى کـردم ، دیگر به هیچ وجه حـوصلـه ام سرنمـى رفت و احـسـاس تنهایى و بیکارى نمى کردم . یادم هست یک شب کـه بـعـد از ساعت خـامـوشى ، هنـوز نـخـوابیـده بـودم ، نگـهـبـان آمـد و گـفـت :چـرا نمى خوابى ؟ ...گفتم :مى خوابم . کـار دارم ؛ مـن صـبـح هـا و شـب هــا سوره هاى قرآن را که حفظ بودم ، مرور مى کنم .امروز قدرى کار داشتم و دیر شد؛ مـى خـواهـم قـرائت شـبـانـه ام را انجام بدهم ...آن نگـهـبـان بـا ایـن صحبت ، بسـیـار تـحـت تـأثـیـر قـرار گرفت .
* اگـر مــوافـقـیـد از هــم بــنــدهــا و همراهان شما در زمان زندان هم یـادى کنیم ...
**‌ به نظر مـن ، زندانى بـودن در آن دوران ، ملاک خوبى بـراى ارزشیابـى افراد نیست .یک روز که خدمت مقام معظـم رهبرى بودم ، به ایشان عـرض مى کـردم که واقعـاً چقدر بایـد شـاکـر خداوند متعال باشـیـم .ایـشـان وقتى علت را پـرسیدند، گفتـم :نزدیک بـه 90 درصد کسانى کـه در زندان با هـم بـودیم ، بعدها اعـدام شـدنـد و یـا بـه منافقین پـیـوستند؛ و خـداوند متعـال خواست که ما گمراه نشویم و به مبانى ارزشمند انقلاب ، پایبند باشیم . یــــادم هـــــســـــت در آن دوران دانشجوى متعهد و خوبى بود اهل بابل یا آمل به نام ابویى .روزهایى که با هم بـودیـم از مـن مـى خـواست کـه قـرآن بخـوانم تا او باد بگیـرد و حفظ کنـد . بعدها این جوان که پاک و نجیب بود، گرفتار منافقین شد و به اعدام محکوم گـردید .یا شخـص دیـگـرى که دکتـر دندان پـزشک بـود و هیچ تنـاسـبـى بـا منافقین نداشت ؛ نافله هاى طـولانى مدتش زبانزد بود، ولى گمراه شد و با منافقین ، اعدام شد .
* وقتى زندان بودید، خانواده تان در چه حالى به سرمى بردند؟
**  البـتـه آن وقت که هنـوز مـتـأهـل نشـده بـودم ولى پـدر و مـادرم تقریـبـاً نـزدیک بـه 2 سال از من هیـچ خـبـرى نداشتند وشایعه شده بود که من کشته شده ام .لذا براى خانواده ما، شـر ایط بدى حاکم شده بـود، ولى بعدها کـه بعضى از همزندانى ها آزاد شدند و به خانواده ام خبر دادند که من سالمـم ، خیالشان آسوده شد .
* از روزى که آزاد شدید، چیزى به خاطر دارید؟
** یک روز آمدند، به چشـمـهـایـم چشم بند زدند و مرا بردند .پیش خودم در این فکر بودم که دوباره چه گروهى اســـم مـــن را آورده و چــه بـــلایـــى مى خواهند به سرم بیاورند؟ مرا آوردند و کنار هتل اوین فعـلـى ، از مـاشـیـن پیاده کردند .مأمور زندان گفت :برو پایین ...گـفـتـم :کـجـا بـروم ... خـلاصـه بـه زور از مـاشـیـن پـیـاده ام کردند .آن روزها معمول بود که برخى را آزاد مى کردند و در همان حالـت بـا تیر، خلاصشان مى کـردند .به همین خاطر، ابتدا پیاده نشدم ، ولى بعد از مدت کوتاهى به ذهنم آمد که این کار را در خیابان انجام نمى دهند و معمولا در بـیـابـان هـا مـرتکـب ایـن جـنـایـت مى شـوند .خلاصه از مـاشـیـن پیاده شدم ، درحالى که اصلا پول نداشتم . از آنجا تا میدان انقلاب پیـاده آمـدم . در خیـابـان پـرسه مـى زدم که یـکـى از آشنایان را دیدم .کمى پول از او گرفتم تا خودم را به قم برسانم .

نام:
ایمیل:
نظر: