بصیرت: شاید سخت ترین بخش زندگی یک سیاستمدار زمانی باشد که از یک فاز پایین تر به یک فاز بالاتر(و یا بالعکس)نقل مکان می کند!البته درک این گزاره کمی ثقیل است اما حداقل آقای “جوزف بایدن”سناتور سابق ایالت دلاویر آمریکا که امروز سکان معاونت اوبامای جوان را در دست دارد دردسرهای جابه جایی در عالم سیاست را به خوبی درک می کند! جوزف بایدن در کنفرانس امنیتی مونیخ دو ماسک متفاوت را بر چهره خود گذاشت.یکی ماسک دوران سناتوری خود و دیگری ماسک دوران معاونتش را!در موقعیت نخست بایدن سخنانی بر زبان راند که حتی اروپاییانی که به طور سنتی هنگام سخنرانی مقامات آمریکایی عادت به چرت زدن دارند این عادت دیرینه خود را زیر پا گذاشته و چشم به دهان معاون رئیس جمهور آمریکا دوختند.!بایدن از خواسته های آمریکا مبنی بر گفتگو با ایران سخن گفت.او تاکید کرد که واشنگتن می خواهد با همه دنیا گفتگو کند.معاون رئیس جمهور آمریکا “تغییر آمریکا”را غیر قابل اجتناب دانست و از کاخ کرملین خواست تا رابطه خود با ایالات متحده آمریکا را بر روی کاغذ سفید تعریف نماید!اما این پایان نمایش بایدن در مونیخ نبود.او ناچار شد ماسک دوران چند روزه معاونت خود در کاخ سفید را نیز بر چهره زده و نماینده همان آمریکای سنتی شود که پس از بمباران هیروشیما و پایان جنگ جهانی دوم میان کبوترها و بازها پاسکاری شده است.بایدن این بار به نمایندگی از همان “آمریکای متعارف”سخن گفت:”ما طرح دفاع ضدموشکی خود در خاک اروپا را متوقف نخواهم کرد، طرح ضد موشکی واشنگتن جهت مقابله با تهدیدات بالقوه ایران لازم است.”در آن سوی میدان،علی لاریجانی نه ماسکی بر چهره داشت و نه کاغذی در دست!او به نمایندگی از ایرانی سخن گفت که که در اوج جشنهای سی ساله استقامت و پایداری و پیشرفت خود قرار دارد.لاریجانی تنها از یک مسئله سخن گفت و آن غیر قابل پذیرش بودن ادامه سیاست چماق و هویج از سوی جمهوری اسلامی ایران بود.در یک کلام،دربی مونیخ مچ اندازی میان “آمریکای متغیر”و”ایران ثابت”بود.شاید نتوان ادعا کرد که در جدال میان “متغیر”و”ثابت”همواره ثابت پیروز است اما هنگامی که “امنیت جهانی”محوریت می یابد غلبه ثابت بر متغیر به یک قید مطلق تبدیل می شود.بایدن در نخستین نمایش بین المللی خود انرژی سیاست خارجی آمریکا را میان دو چهره سنتی و جدید کاخ سفید تقسیم کرد تا آمریکای دوران اوباما نیز در اولین نمایش جدی سیاست خارجی خود ناموفق عمل کند.بایدن در مونیخ هیچ گونه نسبتی با تاریخ و سیاست نداشت.او نه مانند مارشال تیتو و مهاتما گاندی جرات سنت شکنی داشت و نه مانند بوش پسر و رونالد ریگان جرات اصرار بر گذشته ای تاریک را!بایدن در میدان مونیخ “امنیت”را بر “سیاست “تقسیم نمود حال آنکه امنیت اساسا قابل ضرب و تقسیم نیست!ایران دربی مونیخ را بسیار محترمانه و بدون هیچ گونه تمرین سخت از رقیب سردرگم خود برد !تهران در مصاف با چهره دو گانه بایدن مانند روسیه عجولانه برخورد نکرد و واشنگتن را در دو پکیج متفاوت رصد ننمود،حال آنکه مسکو با استقبال فوق العاده خود از سخنان بایدن میان مومیایی لنین و بدن زنده ولادیمیر پوتین نوعی همذات پنداری زننده بر قرار کرد.حلقه وصل این همذات پنداری “ناتوانی در تشخیص دشمن واقعی”و”اصرار به حذف ذهنی دشمنان در عین وجود آنهاست.بگذریم!دربی مونیخ تمام شد ،اما سوت پایان مسابفه تهران -واشنگتن هنوز به صدا در نیامده است.ایران فعلا به جای “آمریکای در حال تغییر”که اوباما مرتبا شعار آن را در مبارزات انتخاباتی سال 2008 خود می داد،با آمریکایی “دو چهره”روبه رو شده است.هرچند نگارنده معتقد است واشنگتن در نهایت ناچار خواهد بود به سمت و سوی”تغییر حداکثری”جهت”بقای حداقلی”خود پیش رود اما فراموش نکنیم که هنوز این تغییر رخ نداده و شاید هم در دوران ریاست جمهوری اوباما رخ ندهد!پس فعلا میان استراتژیها و تاکتیکهای واشنگتن دیوار نکشیم.