حمید نیکنژاد
ساعت های آخر مقاومت بچه ها در کانال، بی سیم چی محور حاجی را خواست، حاجی پای بی سیم آمد و گوشی را به دست گرفت، صدای لرزان بی سیم چی از آن سوی خط شنیده می شد «حاجی، فلانی و فلانی شهید شدند، از بچه ها کسی باقی نمانده، باطری بی سیم دارد تمام می شود من هم خداحافظی می کنم.» حاجی که قادر به هیچ گونه کمک به آنها نبود، در حالی که به پهنای صورت اشک می ریخت، مرتب می گفت، تماس خودت را قطع نکن، به بچه ها بگو مقاومت کنند ان شاءا... کمک می رسد، به ناگاه ارتباط قطع شد و حاجی لرزان و ناتوان دو زانو بر زمین نشست و دستان خاک آلود را به سوی آسمان گرفت و گفت، خدایا، کمک از کجا می رسد.
بعدها حاجی را در قرارگاه می دیدم که در عمق نگاهش آتش حسرتی به بلندای زمین و زمان به سوی ابدیتی مرموز شعله می کشید، در عنفوان جوانی، آثاری از شادابی و طراوت در چهره اش مشاهده نمی شد در سال های بعد، وقتی که از او خواستم از آن روزهای غربت و مظلومیت خاطره ای نقل کند، آرام سر در جیب تفکر فرو برد و پس از اندکی مکث و در حالی که اشک فراق را مهمان چشمانش کرده بود گفت: «یک هفته مقاومت کرده بودیم، مختصر آب و کمپوت های باقی مانده جیره بندی شده بود، تشنگی و گرسنگی بیداد می کرد، اما زمزمه یازهرا، نغمه یاحسین و تکبیرهای عطش آلود، جان هایمان را صیقل می داد، به ناگاه در آن میان، خبری جانکاه، همچون پتک آهنین بر سرمان فرود آمد و شیرازه کارمان را به هم ریخت، آن برادر بی سیم چی آرام به جمع ما نزدیک شد و با کمال شرمساری گفت حاج حسین شهید شد.» حاجی دیگر چیزی نگفت، او را با خاطراتش تنها گذاشتم و حال که حاجی را در کسوت فرماندهی کل سپاه و در صحنه تلویزیون دیدم به احترام او و به یاد دوستان شهیدش از جا برخاستم و بی اختیار این کلمه بر زبانم جاری شد، سلام سردار، خوش آمدی.