صفحه نخست

بین الملل

سیاسی

چند رسانه ای

اقتصادی

فرهنگی

حماسه و جهاد

دیدگاه

آذربایجان غربی

آذربایجان شرقی

اردبیل

اصفهان

البرز

ایلام

بوشهر

تهران بزرگ

چهارمحال و بختیاری

خراسان جنوبی

خراسان رضوی

خراسان شمالی

خوزستان

کهگیلویه و بویراحمد

زنجان

سمنان

سیستان و بلوچستان

فارس

قزوین

قم

کردستان

کرمان

کرمانشاه

گلستان

گیلان

لرستان

مازندران

مرکزی

هرمزگان

همدان

یزد

صبح صادق

محرومیت زدایی

صفحات داخلی

صفحه نخست >>  عمومی >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۱۲ اسفند ۱۳۸۷ - ۱۲:۴۲  ، 
شناسه خبر : ۷۸۷۷۱

در سی ام تیرماه 1352 که گروه موسوم به اباذر (گروه نهاوند) دستگیر شدند، ناگاه تراکم زندانی در سلول های کمیته بالا رفت، به نحوی که هر سلول یک و نیم در سه متر، می بایست 5 تا 7 زندانی را در خود پذیرا می شد. از این رو ساواک تصمیم گرفت تعدادی از زندانیان را از کمیته شهربانی به اوین منتقل نماید. من هم یکی از آنها بودم که چشمانم را بستند و به داخل یک مینی بوس ( و یا اتوبوس که به دلیل بسته بودن چشمانم نمی دانم چه بود) منتقل کردند. تراکم زندانی در داخل آن، آنقدر زیاد بود که من احساس می کردم سه نفر روی من افتاده اند و قطرات عرق آنان بر روی صورتم می چکید. به همه زندانیان حالت خفگی دست داده بود و اگر ماشین چند لحظه دیگر دیرتر به زندان اوین می رسید، یقیناً تعدادی تلف می شدند.
فحش و کتک هم چاشنی این نقل و انتقالات کذایی بود. شاید از زمانی که چشمان ما را بستند، تا زمانی که در اوین ما را وارد سلول جدید کردند، حدود هشت ساعت طول کشید و این در حالی بود که تعدادی از زندانیان در کمیته شهربانی برای رفتن به توالت در انتظار نوبت بودند قبل از این که نوبت شان فرا برسد آنها را چشم بسته به داخل اتوبوس آورده بودند. پدر مرحوم شریعتی و مرحوم ربانی شیرازی هم داخل اتوبوس بودند...
یک حادثه خنده دار و شیرین هم در این زمان اتفاق افتاد که ذکرش بد نیست: پیرمرد کفاشی بود به نام سیدرضا ، که او را نیز ساواک به همراه مبارزین نهاوند دستگیر کرده بود. جر و بحثی بین سیدرضا و جوانان نهاوندی در مورد فشار قبر در می گیرد. سیدرضا در مورد فشار قبر مطالبی می گوید و این جوانان انکار می کنند. سیدرضا در حالی که برافروخته شده بود با عصبانیت نزد مرحوم ربانی شیرازی آمد و گفت:«... آقای ربانی، این جوان ها را هدایت کن، مگه فشار قبر دروغ است؟ ببین این جوان ها چی میگن؟»
مرحوم ربانی شیرازی، سیدرضا را آرام کرد و گفت:(به این مضامین) فرمایش شما درست، اما الان این جا جای بحث فشار قبر نیست، الان بحث فشار این جا مطرح است، الان بحث فشار اتوبوس دیروز مطرح است که زندانی ها با تمام وجود خود احساس کردند و داشتند خفه می شدند و به این ترتیب جر و بحث سیدرضا و جوان ها خاتمه یافت.

نام:
ایمیل:
نظر: