صفحه نخست

بین الملل

سیاسی

چند رسانه ای

اقتصادی

فرهنگی

حماسه و جهاد

دیدگاه

آذربایجان غربی

آذربایجان شرقی

اردبیل

اصفهان

البرز

ایلام

بوشهر

تهران بزرگ

چهارمحال و بختیاری

خراسان جنوبی

خراسان رضوی

خراسان شمالی

خوزستان

کهگیلویه و بویراحمد

زنجان

سمنان

سیستان و بلوچستان

فارس

قزوین

قم

کردستان

کرمان

کرمانشاه

گلستان

گیلان

لرستان

مازندران

مرکزی

هرمزگان

همدان

یزد

صبح صادق

محرومیت زدایی

صفحات داخلی

صفحه نخست >>  عمومی >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۲۷ اسفند ۱۳۸۷ - ۱۲:۰۰  ، 
شناسه خبر : ۸۰۲۱۰

بصیرت: رئیس جمهور جدید ایالات متحده آمریکا بارها در مبارزات انتخاباتی خود از کلید وا ژه “تغییر”استفاده کرد.اوباما توانست با بهره گیری از خواص این واژه جذاب و درک میل مردم ایالات متحده نسبت به “گذار از آمریکای دوران بوش پسر”با اختلاف 200 کارت الکترال جان مک کین ،نامزد حزب جمهوریخواهان را شکست داده و به عنوان اولین رئیس جمهور سیاهپوست در راس معادلات اجرایی واشنگتن قرار گیرد.البته حضور افرادی مانند “جوزف بایدن”سناتور سابق ایالت دلاویر و زیگنیو برژینسکی،مشاور امنیت ملی آمریکا در دوران ریاست جمهوری جیمی کارتر نقش بسزایی در پیروزی نهایی اوباما ایفا نمود .
مردم ایالات متحده آمریکا در قالب نگرشی خوشبینانه که تا حدودی نیز با ایده آلیسم ملی گرایانه تزئین گردیده شده است، حضور “بایدن”و”برژینسکی”در تیم سیاست خارجی اوباما را نماد تغییر در خط مشی کلان و میانی سیاست خارجی خود می دانند اما حضور هیلاری کلینتون و دنیس راس در کنار برژینسکی و بایدن پازلهای پیچیده سیاست خارجی دموکراتها را پیچیده تر ساخت.در قالب نوعی همسان سازی ملموس می توان عرصه سیاست خارجی آمریکا را به “یک کشتی”با “چند ناخدا”تشبیه نمود که هریک از آنها سعی دارند سکان کشتی را به جهت دلخواه خود تغییر دهند.فقدان دکترین واحد و ثابت در سیاست خارجی دموکراتها ،قدرت مانور آنها در نظام بین الملل را محدود و بازه اعمال نفوذشان را محدودتر خواهد ساخت.فراموش نکنیم که “بی نظمی درون حزبی”خصلت مستتر و نقطه آسیب دموکراتها طی سه دهه اخیر بوده است.این بی نظمی طی سالهای ریاست جمهوری جرج واکر بوش به نقطه اوج خود رسیده است.در هر صورت دامنه حزب دموکرات میان “جیمی کارتر”و”جوزف لیبرمن”متغیر است و همین مسئله امکان تفاهم و درون حزبی را از کبوترهای مدعی سلب خواهد کرد.تکثر نظریات دموکراتها در عرصه سیاست خارجی و حضور چهار سلیقه مختلف به نامهای برژینسکی،هیلاری کلینتون ،جوزف بایدن و دنیس راس در تیم‌سیاست خارجی اوباما نمود عینی این بی نظمی است.
تلفیق نگاه کلاسیک و رئالیستی برژینسکی با نگاه هرج و مرج گرایانه هیلاری کلینتون که آن را از همسرش بیل کلینتون به ارث برده است مولد “آنارشیسم مطلق”در کاخ سفید خواهد بود.در یک نگاه کلی می‌توان گفت حضور اولین رئیس جمهور سیاهپوست تاریخ آمریکا در کاخ سفید هرگز نیاز واشنگتن در خصوص “تدوین دکترین جدید”را برطرف نمی سازد. پس از پایان ریاست جمهوری بوش پسر ،قهرا آمریکا باید به دنبال نوعی “دکترین احیا کننده”یا “دکترین نجات از بحران”باشد.اما چه کسی یا به عبارت بهتر چه تفکری می خواهداین دکترین را طراحی نماید؟ آمریکا امروزه نسبت به تدوین دکترینی تازه محتاج است و دموکراتها نمی توانند این “احساس نیاز”را منکر شوند.از سوی دیگر،امروزه واشنگتن از دو نقطه حساس،یعنی “اقتصاد کاپیتالیستی”و”سیاست خارجی میلیتاریستی”سخت ترین ضربات ممکن را دریافت نموده است.در چنین شرایطی رئیس جمهور 46 ساله ای در انتخاب کابینه خود به طور مستقیم از بیل کلینتون تاثیر پذیرفته چه راهکاری اندیشیده است؟
اوباما هم اکنون در فاصله ای میان “دکترینهای موجود”و”دکترینهای مطلوب” به سر می برد.این برزخ بدترین وضعیتی است که یک ساختار سیاسی با آن دست و پنجه نرم می کند.
قدرت انتخاب اوباما در خصوص دکترینهای موجود بسیار محدود است.این محدودیت معلول شرایط سخت و بحرانی پیش روی آمریکاست.سه دکترین آزمایش شده ای که به لحاظ ظاهری می توانند گذار آمریکا از شرایط موجود را هدایت نمایند به ترتیب”دکترین مونروئه”،”دکترین آیزنهاور”و”دکترین جیمی کارتر”هستند.اما دو خصلت بازدارنده در بین این دکترینها مستتر است،یکی اینکه هیچ یک از آنها به تنهایی نمی توانند مبنای رفتار بین المللی آمریکا قرار گیرند و ناچارا نیاز به یک مکمل تئوریک دارند.این مکمل تئوریک؛هر چه باشد،در اصل دکترین خلل وارد می کند.خصلت بازدارنده دوم این دکترینها این است که آمریکا را به سمت مطلوب نمی برند.در خوشبینانه ترین حالت ممکن ،”دکترینهای کارتر”و”مونروئه”تنها بار شکست استراتژیک کاخ سفید در ابتدای هزاره سوم را کاهش می دهند و “دکترین آیزنهاور”که عملگرایانه تر می باشد ،آمریکا را به سوی نقطه صفر و حالت خنثی رهنون می سازد.
در این میان به نظر می رسد “جیمی کارتر”،رئیس جمهور اسبق ایالات متحده که وجهه مثبتی در میان دموکراتها دارد،سعی دارد“دکترین حقوق بشر”را با نظارت مستقیم خود در مناسبات خاورمیانه ای واشنگتن احیا نماید.اما “تاریخ روابط خارجی آمریکا”موفقیت دکترین کارتر را تائید نمی کند.طی سالهای 1976 تا 1980میلادی،دکترین کارتر مانند جان .اف .کندی برای بالا بردن حیثیت جهانی آمریکا، واکسینه کردن حکومتهای دیکتاتوری از بروز انقلاب و حفظ آنان در برابر فروپاشی و ایجاد تزلزل در کشورهای اقمار شوروی و تلاش برای فروپاشی آنها با مدعای حقوق بشربود.به عبارت بهتر،کارتر در دوران چهارساله ریاست جمهوری خود “استفاده ابزاری از حقوق بشر” را به عنوان یک اصل آشکار در قاموس سیاسی غرب وارد نمود.از سوی دیگر،تنها عده ای از دموکراتهای سنتی پذیرای احیای دکترین جیمی کارتر در سیاست خارجی آمریکا هستند و بیشتر کبوترها “کارتر”را صرفا به عنوان یک پیشکسوت سیاسی دموکرات تعریف می کنند.
دکترین مونروئه) Monroe Doctorine( نیز یک دکترین سیاسی آمریکایی بود که حدود در قرن نوزدهم میلادی توسط مونروئه، رئیس جمهور وقت آمریکا اعلام شد. بر پایه این دکترین،، دولت ایالات متحده آمریکا تصمیم گرفت که از دخالت در جنگ‌های بین قدرت‌های اروپایی و مستعمرات آنها خودداری و از سوی دیگر وقوع جنگ در قاره‌ آمریکا را به عنوان حرکتی خصمانه تلقی کند.دکترین مونروئه تا حدود یک قرن جایگاه ویژه ای در سیاست خارجی آمریکا داشت،تا اینکه “ویلسون “با وارد کردن آمریکا به جنگ جهانی اول خط بطلانی بر این دکترین کشید.اما امروزه آمریکا در مقامی قرار ندارد که بخواهد میان “کنش خود”و”واکنش دیگربازیگران نظام بین الملل ”نوعی توازن ایجاد نموده و این توازن را مبنای نگاه و عمل خود در نظام بین الملل قرار دهد.در قالب یک نتیجه گیری کلی می توان گفت که دکترین مونروئه در “آمریکای محدود شده”نمودی ندارد.
دکترین “دیوید آیزنهاور”دکترین دیگری است که اوباما می تواند نقش آن را در سیاست خارجی آمریکا پررنگ نماید.آیزنهاور علی رغم اینکه یک جمهوریخواه بود، طی دو دوره تصدی اش در پست ریاست جمهوری سیاست‌های داخلی را تعدیل کرد. او درصدد بود تا اتحاد آمریکا را با کشورهای همپیمان تقویت کرده و واشنگتن را برای مقاومت در برابر تهاجم «سرخ» به اروپا، آسیا و آمریکای لاتین مهیا نگه دارد. حتی دکترین آیزنهاور سطح تعهدات کشورش را به خاورمیانه افزایش داد.اما امروزه “تهاجم سرخی”وجود ندارد که آمریکا بخواهد دکترین آیزنهاور را در خصوص آن اعمال نماید.امروزه واشنگتن و اتحادیه اروپا با روسیه ای محتاط و البته بعضا غیر قابل پیش بینی مواجه هستند.از سوی دیگر،خاورمیانه فعلی نیز با خاورمیانه دوران دیوید آیزنهاور بسیار متفاوت است!ازاین حیث افزایش یا حتی کاهش تعهدات آمریکا در خاورمیانه باید با صرف هزینه ای سنگین صورت پذیرد.آیا دموکراتهایی که رویکرد پارادوکسیکال آنها در چینش تیم سیاست خارجی اوباما مشاهده می شود می توانند هدایتگر این تغییر باشند؟
دوباره به صورت مسئله باز می گردیم.اینکه رئیس جمهور جدید آمریکا ناچار است میان “ بازگشت به سه دکترین کهنه”و”تدوین یک دکترین تازه”دست به انتخابی محدود بزند.رئیس جمهور آمریکا یا باید قدرت ریسک پذیرش دکترینهای قبلی آمریکا،بدون هرگونه دخل و تصرف را داشته باشد و یا اینکه بهای سنگین تدوین دکترینی اساسی و مدت دار را بپردازد.اما چه کسی می خواهد این دکترین تاثیرگذار را در آشفته بازار سیاست خارجی آمریکا عرضه نماید؟
هم اکنون ”برژینسکی”،”جوزف بایدن”،هیلاری کلینتون”،”دنیس راس”و”جیمی کارتر”پنچ فرد تاثیرگذار(به صورت آشکار و پنهان) در سیاست خارجی آمریکا محسوب می شوند.اما این پنج نفر به صورت خودکار و ناآگاهانه نیروهای یکدیگر را خنثی می کنند.میان پنج فرد مذکور تنها سنخیت حزبی حاکم است نه سنخیت فکری و استراتژیکی که پیش شرط تدوین دکترینهای تاثیرگذار باشد.در این میان ممکن است قدرت تحلیلی “برژینسکی”از دیگران بالاتر باشد اما در صورت محوریت یافتن تفکرات وی در کاخ سفید،جمهوریخواهان غیر سنتی و حتی بسیاری از دموکراتها جهت مهار رئالیسم پیچیده ای که برژینسکی به آن معتقد است بسیج خواهد شد.در نهایت اینکه تکثر سلایق و افکار موجود در سیاست خارجی کاخ سفید و حزب دموکرات نه تنها نقطه قوت این حزب نیست بلکه پاشنه آشیل کبوترها در مصاف با بحرانهای مزمن محسوب می شود.به عنوان مثال هم اکنون اختلاف نظر اوباما،هیلاری کلینتون،بایدن و برژینسکی در خصوص تدوین راهبرد جدید آمریکا در افغانستان کاملا ملموس است.به راستی هشدار برژینسکی مبنی بر تکرار خطاهای اتحاد جماهیر شوروی با اصرار اوباما نسبت به تمرکز بلند مدت بر روی شبه قاره هند چگونه جمع پذیر است؟از سوی دیگر،آیا اختلاف نظر هیلاری کلینتون و جو بایدن در خصوص استقرار سیستم دفاع موشکی ایالات متحده در اروپای شرقی قابل کتمان می باشد؟
مسلما این نمونه ها و نمونه‌های مشابه در آینده ای نه چندان دور به وفور تکرار خواهند شد.ضریب سردرگمی دموکراتها در برابر بحرانهای بین المللی به دنبال عدم یکدست بودن تیم سیاست خارجی اوباما افزایش یافته است.آیا این مسئله می تواند به پاشنه آشیل کبوترها در انتخابات سالهای 2012 و 2016 تبدیل شود.

نام:
ایمیل:
نظر: