حجتالاسلام احمد رهدار
این شیوه که تمدن ها را از طریق بررسی موردی پدیده ها و رخدادهای درونی آن و سنجش نسبت آنها با غایت آرمانی شان مورد ارزیابی قرار می دهد ـ به عنوان مثال؛ ارزیابی انقلاب اسلامی از طریق گزینش موردی برخی پدیده ها و رخدادها و نسبت سنجی آنها با آرمان غائی انقلاب ـ شیوه ای ناکارآمد و غیردقیق است. به نظر می رسد، ملاک صحیح برای درک این پرسش که فلان تمدن، پویا و یا ایستاست، این است که اگر تمدنی در محوری ترین شعار خود همچنان رو به رشد بود ـ هرچند در برخی شعارهای غیرمحوری اش رو به افول باشد ـ آن تمدن، تمدنی پویاست و اگر به عکس، در محوری ترین شعارش رو به افول باشد ـ هرچند در برخی شعارهای خردش رو به رشد باشد ـ آن تمدن، تمدنی ایستا و حتی در حال انحطاط و فروپاشی است.
محوری ترین شعار تمدن غرب، جایگزینی انسان به جای خدا بوده است (اومانیزم = انسان خدایی) به گونه ای که انسان بتواند برای خدا ـ و نه خدا برای انسان ـ تعیین تکلیف کند. در اسلام، این خداست که به انسان امر و نهی می کند که چه بگوید، چه بخورد، چه بپوشد، کجا نرود، چرا نکند و...، اما در غرب، این انسان است که به خدا امر و نهی کرده که کجا بیاید و کجا نیاید! لذا قانون گذاشته است که خدا نباید در اداره، سیاست، کارخانه، اجتماع، خیابان و... بیاید، بلکه فقط باید در کلیسا ـ آن هم فقط روز یک شنبه ـ بیاید. یعنی از میان همه زمآنها به او تنها یک شنبه و از میان همه مکآنها تنها کلیسا را بخشیده است. اساساً معنی جدایی دین از سیاست که غرب مبلغ آن است، چیزی جز این نیست.
همچنان که محوری ترین شعار تفکر مارکسیسم، نفی کلی خدا بوده است. در حقیقت، اندیشه به حاشیه راندن خدا و نیز انکار اساسی او، دو روی یک سکه است که در مجموع می تواند تمدن غرب جدید را به لحاظ اندیشه ای معرفی کند. در مقابل، شعار محوری انقلاب اسلامی، «اقامه توحید» و حرکت به نام الله بوده است؛ به گونه ای که خداوند در تمام ابعاد زندگی فردی، اجتماعی و تاریخی انسان حضور یابد. گذشت حدود سی سال از پیروزی انقلاب اسلامی و تقابل حقیقت آن با حقیقت تمدن غرب، زمان کافی و مناسبی برای ارزیابی نتایج این رویارویی است. باید سوال را این گونه مطرح کرد که از زمان پیروزی انقلاب اسلامی، آیا این روح «خدامحوری» است که در مقیاس جهانی رو به گسترش است یا روح «انسان محوری»؟
ظهور و رشد جریان پست مدرنیسم در دنیای غرب و به دنبال آن پرسش از بنیان های معرفتی مدرنیسم و تردید وتشکیک در آنها به خوبی روشن می کند که انسان امروز، حتی انسان متجدد غربی، ایمان خود را به اندازه کافی به استقلال عقل بشری و توان آن در حل همه بحران هایی که حتی خودش آفریده، از دست داده است. به سخن دیگر، انسان امروزی دیگر نه به وعده های ایجابی مدرنیته و نه به وعید های سلبی آن ایمان ندارد. به تعبیر ایروینگ هاو(1) :
ما در عصری زندگی می کنیم که تمام سیستم های غالب و مسلط جهانی که روزگاری پایه حیات عقلانی غرب را شکل می دادند ـ از الهیات تا ایدئولوژی ـ رو به زوال نهاده و در معرض از هم گسیختگی قرار گرفته اند. این امر به سرانجامی خواهد رسید که در آن، شک گرایی، ندانم گرایی و نیست انگاری پدیدار خواهد شد؛ اوضاع و احوالی که ساده ترین ذهن ها را بدانجا سوق می دهد که همه چیز را زیر سوال برند؛ از اختلاف ارزش ها گرفته تا ارزش اختلاف ها. (پستمن، 1375: 278 و 279)
در مقابل، انسان مدرن به آنچه که مدرنیته در همه لایه های معرفتی خود در صدد انکار آن بود (دین و نهادهایی که آن را نمایندگی می کنند) ـ حتی به صورت تام و تمام آن، که دخالت در امر سیاست اجتماعی است ـ روز به روز بیشتر ایمان می آورد. برای مثال؛ پیتر ال. برگر در خصوص رشد و تقویت دین و دین گرایی در شرایط پس از تحقق انقلاب اسلامی می نویسد:
تا اوایل دهه 1980 در بین متفکران علوم سیاسی این تمایل وجود داشت که نیروی دین را در سیاست نادیده و یا دست کم بگیرند و این بیشتر از زیربناهای ایدئولوژیک و مثلاً مارکسیستی منشأ گرفته و در مواردی ناشی از گرایش عمومی تر در درون خود آن رشته به سکولاریسم بود. در آن دوران، حتی برخی از علمای دینی نیز به علت حس آرمان خواهی، از بعد سیاسی دین غفلت می ورزیدند. [اما پس از آن]، هرچند نوگرایی از برخی جهات منجر به تقویت ایده سکولاریزم و نشر و گسترش آن گردیده، اما در عین حال، موج جدیدی را نیز به دنبال داشته که به تقویت دین و نقش آن در جامعه انجامیده است. پاره ای از متفکران معاصر را عقیده بر آن است که در پی بالا گرفتن این موج تازه، دین به شیوه های مختلف با سیاست و دولت های تک ملیتی ـ که اکنون ترتیب سیاسی متعارف در سراسر جامعه جهانی است ـ تعامل یا کنش و واکنش پیدا می کند. اکنون ادیان بزرگ به صورت نیروهای معظم جهانی درآمده اند و در ترتیبات بین المللی تأثیر می گذارند و نهادهای دینی، خود در درون ملت ها نقش ایفا می نمایند و رفتار رهبران سیاسی، متأثر از اعتقادهای دینی ایشان شده است. (برگر، 1380: 9 و 10)
رشد بی سابقه موسسات و کرسی های دین پژوهی، رونق کلیساها و مظاهر دینی، پذیرش گسترش تبلیغات دینی تا آنجا که به تأسیس و تکثیر کلیسا های تلویزیونی انجامیده است، ظهور جنبش های تندروی دینی (اعم از رادیکالیسم انجیلی و بنیادگرایی و اصول گرایی اسلامی)، رویکرد گسترده به معنویت (ر.ک: گلشنی، 1379) و... نه تنها موید شکست غرب در محوری ترین شعار خویش است، بلکه دلیلی مستقل بر رشد انقلاب اسلامی در محوری ترین شعار آن است می باشد. تئوری های کسانی چون هیوم، کانت، هگل، فوئرباخ، مارکس، انگلس، سارتر، راسل، فروید، دورکیم و... که محمل اندیشه های نافی و تقلیل دهندگی دین در تمدن غرب بوده اند و در ضمن، همگی از عناصر قوام بخش و ارکان این تمدن هستند، امروزه به هیچ گرفته شده اند تا آنجا که جامعه آمریکا، که خود را کدخدای این تمدن می داند، به یکی از دیندار ترین جوامع جهان حاضر تبدیل شده است؛ یعنی جامعه ای در خلاف جهت شعار محوری تمدن غرب!
با تأمل در این تحلیل باید اذعان کرد که برای تبیین صدور انقلاب اسلامی نباید تنها به مظاهر رشد نمادهای اسلامی و یا شیعی ـ که البته همان نیز کم نبوده و در حال عالمگیر شدن است ـ بسنده کرد. چه، بر اساس این تحلیل، اساساً اصل رویکرد به خدا و دین ـ هر چیز خدای تثلیثی در دین مسیحیت ـ به تبع انقلاب اسلامی رخ داده است. تمدن غرب در دو لایه فرد محور و جامعه محور خود به نفی خدا و یا دست کم به نفی نفع داشتن خدا رسیده بود، پس اگر امروزه حتی یک مسیحی نیز به متدینان مسیحیت هم افزوده شود، به معنی رشد انقلاب اسلامی در محوری ترین شعار خود خواهد بود. جهان پیش از انقلاب اسلامی، جهان منهای خدا بود؛ جهانی بود که متفکران آن کتاب خدا مرده است می نوشتند و متدینان آن به الهیات مرگ خدا روی می آوردند. این انقلاب اسلامی بود که به آنها آموخت که نه خدا مرده است و نه دین افیون توده هااست. این انقلاب اسلامی بود که به آنها آموخت که می توان به نام دین قیام کرد، حکومت کرد و تمدن ساخت. نهایت اینکه، حتی اگر هم بپذیریم که تمدن غرب در برخی و یا بسیاری از شعارهای خود رو به رشد است و در مقابل، انقلاب اسلامی در برخی و یا بسیاری از شعارهای خود رو به افول است، اما از آن جا که تمدن غرب در محوری ترین شعار خود رو به افول و انقلاب اسلامی در محوری ترین شعار خود رو به رشد است، به راحتی می توان اذعان داشت که انقلاب اسلامی اندیشه ای پویا و تمدن غرب ـ همچنان که بسیار پیش از این، اشپنگلر درباره آن کتاب انحطاط غرب را به نگارش درآورده بود(ر.ک: مجتهدی، 1381: 167 ـ 163) ـ تمدنی رو به انحطاط است.