دکتر علیرضا قربانپور
با استقلال پاکستان در سال 1947 این کشور تا بحال شاهد بی ثباتی های مکرر بوده است. گرچه رهبران اسلام آباد تابحال به کرات تلاش کرده اند تا بتوانند نوعی دموکراسی هرچند نیم بند در این کشور برپا دارند ولی تابحال موفقیت چندانی بدست نیاورده اند. حاکمیت نظامیان برساختارهای سیاسی و بدست گرفتن زمام امور این کشور از طریق کودتا به مدت تقریبا نیمی از حیات سیاسی پاکستان گویای ناکامی فرایند دموکراسی سازی در این کشور بوده است. برقراری دموکراسی در هر کشوری نیازمند وجود فرهنگ لازم برای آن است و تا زمانی که این پیش نیاز فراهم نیاید هرگونه تلاشی در جهت تحمیل یا برقراری دموکراسی چه ازجانب نیروهای متشکل داخلی و چه خارجی تقریبا امری محال یا حداقل بسیار دشوار می نماید. وجود ثبات در یک کشور پیش نیاز دیگر این امر است. به این معنی که تا زمانی که ثبات سیاسی و اقتصادی در یک کشور حکمفرمایی نکند، نتیجه ای جز ساقط کردن رژیم های دموکرات یا جلوگیری از برپایی آن نخواهد داشت. این در حالی است که پاکستان فاقد هر دو این شروط است. این کشور نه از ثبات سیاسی و اقتصادی برخوردار است و نه به دلیل جامعه قبیله ای و عشیره ای خود و دیگر مسائل فرهنگی اش، دارای شرایط پذیرش دموکراسی است.
درحالیکه در طبقه حاکمه و بخش کوچکی از جامعه پاکستان نوعی شبه مدرنیسم دیده می شود، بقیه مردم این سرزمین از مدرنیسم و شبه مدرنیسم کاملا بی بهره اند. در این میان دو عامل را می توان به عنوان شاخص اصلی بی ثباتی در پاکستان دانست: ارتش و افراطی گری، ارتش یکی از نمادهای نخبه گرایی در پاکستان است که از نقش قابل توجهی در زندگی اجتماعی این کشور برخوردار است. جایگاه ارتش به گونه ای است که عده ای از آن تحت عنوان جایگاه فراقانون اساسی ارتش یاد می کنند که بر پایه همین منزلت توانسته است حکومت های انتخاباتی را درسال های 1993، 1998 ، 1997 ، 1996، 1995 برکنار کند. حضور ارتش در کانونهای قدرت یعنی وزارت اطلاعات، سرویس های اطلاعاتی و در شورای امنیت ملی در کنار دراختیار داشتن بازوی سخت افزاری رژیم به این کانون قدرت توانایی بخشیده است که آن را به نافذترین نهاد در ساختار قدرت تبدیل کرده است. ضعف بنیانهای دموکراسی از جمله پارلمان ضعیف و ناتوان و عدم همبستگی میان نخبگان به شدت این امر می افزاید. در عین حال بی ثباتی در نظام سیاسی پاکستان به حضور افراط گرایان مذهبی یا توده های شبه بنیادگرا باز می گردد.
این جریان که براساس مبانی ارزشی سنتی ایستا هم چنان به تعریف محیط، خود و دیگران می پردازد در تعارض با نظام سیاسی و در چالش با نخبگان شبه مدرن است. داشتن رویکردی غیر عقلانی ، اقتدارگرا، تک بعدی و مخالف با خردورزی ، از این جریان نیروهایی افراطی ساخته که بهره گیری از هر ابزاری : سخت و نرم- را برای آنها ممکن می سازد. این گروه از نظر قومیت، زبان، سنتها، سیستم اقتصادی و باورها، ماهیتی ایستا دارند و برخوردار از ویژگی های ازلی هستند. اما با این اوصاف سوال این است که زمینه بروز و تکوین این دو عامل چیست؟ ناکارآمدی نخبگان سیاسی در پاکستان در سوق دادن جامعه به سمت و سوی توسعه سیاسی و اقتصادی، ناکارآمدی احزاب سیاسی، فقر اقتصادی شدید در کنار افزایش هزینه های نظامی گری و رقابت تسلیحاتی با هندوستان و فقر فرهنگی جامعه پاکستان از عوامل اصلی این فرایند محسوب می شود. از این رو می توان گفت با توجه به موقعیت ممتاز و روبه رشد ارتش پاکستان و قدرت گرفتن بنیادگرایان افراطی در پاکستان تا رسیدن به دموکراسی راهی دراز در پیش است. پیشینه تاریخی پاکستان نشان داده است در مقطعی که این دو نیرو هم زمان با هم قدرت سیاسی را در اختیار دارند نوعی ثبات سیاسی بدون دموکراسی دراین کشور حاکم است و در مقاطعی که حکومت بدون همراهی این دو نیرو باشد به شدت تحت فشار بوده و متزلزل خواهد بود.