صفحه نخست

بین الملل

سیاسی

چند رسانه ای

اقتصادی

فرهنگی

حماسه و جهاد

دیدگاه

آذربایجان غربی

آذربایجان شرقی

اردبیل

اصفهان

البرز

ایلام

بوشهر

تهران بزرگ

چهارمحال و بختیاری

خراسان جنوبی

خراسان رضوی

خراسان شمالی

خوزستان

کهگیلویه و بویراحمد

زنجان

سمنان

سیستان و بلوچستان

فارس

قزوین

قم

کردستان

کرمان

کرمانشاه

گلستان

گیلان

لرستان

مازندران

مرکزی

هرمزگان

همدان

یزد

صبح صادق

محرومیت زدایی

صفحات داخلی

صفحه نخست >>  عمومی >> آخرین اخبار
تاریخ انتشار : ۲۱ خرداد ۱۳۸۸ - ۰۸:۲۳  ، 
شناسه خبر : ۹۳۲۹۱
دکتر علی شریعتمداری در گفت‌وگو با صبح صادق
سجاد نوروزی اشاره: دکتر شریعتمداری، نظام آموزشی کشور را قاصر از آن می داند که به سمت «تولید علم» طی طریق کند. در گفت وگویی که می خوانید وی بارها و بارها از ضعف تدوین کتب آموزشی در مدارس و دانشگاهها و شیوه های تدریس سخن گفت و انتقادات صریحی از سیستم آموزشی به عمل آورد. ایشان استاد دانشگاه و عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی هستند.

*آقای دکتر درباره مبحث «تولید علم» ما در ایران از لحاظ احاطه نظر و پیشرفت فنی در برخی از رشته‌های علوم طبیعی در وضعیت قابل قبولی قرار داریم، که دستیابی انرژی هسته ای خود نمونه ای از آن است، اما سوال این است که چرا چنین وضعیتی را در مورد علوم انسانی مشاهده نمی کنیم و وضعیت پویایی را در این باب شاهد نیستیم. شما اصولا نقش علوم انسانی را در مباحث مرتبط با تولید علم چگونه ارزیابی می کنید؟
**در ابتدا باید مفهوم «تولید علم» روشن شود. تامشخص گردد منظور ما از این واژه چیست. متاسفانه برخی از کلمات مهم در مکالمات روزمره به کار برده می شود و خیلی ها درگفتار و نوشتار خود از آن بهره می برند، اما در همان نوشته ها و گفته ها هم کمتر دیده می شود که نویسنده و گوینده متوجه باشند درباره چه چیزی بحث می کنند. مفهوم «تولید علم» نیز از جمله این امور است.
مفهوم تولید علم باید مورد عنایت ویژه و مطالعه کافی قرار گیرد تا آنگاه ببینیم آیا این مفهوم در علوم انسانی و علوم طبیعی تفاوتی دارد یا خیر؟ یعنی آیا همانطور که یک فیزیکدان یک پدیده را توضیح و تبیین می کند،یک دانشمند علوم انسانی نحوه تفکر انسان را با همان روش مطالعه می کند؟ یا مثلا چگونگی رفتار خاصی را در انسان مطالعه می کند. باید دید آیا اساسا بین این دو فرایند چه تفاوتی وجود دارد و آنچه را که فیزیکدان انجام می دهد با آنچه که یک روانشناس یا انسان شناس انجام می دهد، تفاوت اصولی دارد یاهمه از یک رویه پیروی می کنند؟ البته منظور ما از رویه همان «رویه تحقیق و علمی» است. رویه علمی در هر موضوعی یکسان است. موضوعات متفاوت اند، اما رویه ای که دانشمند با موضوع برخورد می کند، چه در علوم انسانی و چه در علوم غیرانسانی تفاوتی ندارد. یعنی آنچه را که یک انسان شناس انجام می دهد از این لحاظ، مشابه روش یک فیزیکدان است یعنی در وهله اول به پدیده ای برمی خورد که باید مفهوم آن را درک کند. نکته دیگری که باید گفته شود، در سال 1342 در کتاب روانشناسی تربیتی، این بحثی را که شما مطرح کردید، آمده است.
برخی علم را مقوله ای می دانند که قابل مشاهده و اندازه گیری باشد. بنابراین چون رفتار انسانی قابل مشاهده و اندازه گیری نیست، درعلم بودن روانشناسی محل تردید است. من معتقدم که این گونه افراد، تصویر روشنی از خود علم ندارند. مثلا اگر از اینها سوال کنید که یک فیزیکدان وقتی درباره پدیده‌ای مثل انرژی بحث می کند، با استفاده از آنچه که مشاهده و آزمایش می کند، به تعریف پدیده ها دست می زند آیا همه فیزیکدانان قاصر از مشاهده پدیده انرژی بودند و نمی توانستند از طریق مشاهده دقیق پدیده ها را بررسی کنند؟ اگر علم فیزیک حاصل مشاهده و آزمایش دقیق بود، همه افراد عادی معاصر فیزیکدان هم می توانستند بگویند که انرژی چیست. اما این «انیشتین» بود که می‌گفت انرژی معادل است با جرم ضربدر سرعت نور به توان دو. این آن چیزی است که «ذهن» انیشتین به آن رسید، نه آنکه مشاهده و آزمایش این امر را به ذهن او متبادر می‌کند. اگر اینگونه بود که باید به ذهن هر کسی که مشاهده می کرد، راه می‌یافت. برخی علم را مترادف با «کشف امر واقع» می دانند. اما وقتی با این سوال روبه رو می شوند که اگر علم کشف بود، باید برای همیشه «ثابت» می ماند، پس چرا نظریات علمی مردم دچار تحول می شوند. دلیل آن است که کشفی در کار نبوده، ثانیا قوه ادراک ما مثل دوربین عکاسی نیست که آنچه را که درمعرفی حواس قرار می گیرد، مشاهده کند و بگوید ذات پدیده این است. یعنی، آنچه که به عنوان مفهوم بر ذهن دانشمند می آید، عکس آنچه در خارج رخ می دهد نیست. ذهن ما دوربین عکاسی نیست، که عکس پدیده ها را بگیرد و به ما بدهد.
در علوم انسانی هم همین طور است.اولین بحث در روانشناسی، مقوله «یادگیری» است که مورد توجه روانشناسان قرار دارد، حال آیا این یادگیری حاصل مشاهده است؟ اگر به این فرض قائل باشیم، هرکسی می تواند آزمایش و مشاهده انجام دهد و بگوید یادگیری چیست؟ لذا می بینیم که عده ای می گویند، یادگیری حاصل تجربه است، برخی تجربه را به عنوان فعالیت فکری به شمار می آورند و می گویند، حواس ما به کار می افتد و مانند دوربین عکاسی آنچه را که در محیط رخ می دهد به ذهن ما منعکس می کند ولی ما می بینیم ساده ترین عمل نیز بدین نحو نیست.
بنابراین ، علوم تجربی و حسی به معنی اینکه حواس ما آنها را به وجود می آورند، این غلط ترین تصوری است که از علوم طبیعی وجود دارد.
*یعنی می خواهند نفس حواس را پر رنگ جلوه دهند؟
**توجه داشته باشید که درست است که ما با کمک حواس به پدیده ها برخورد می کنیم، اما این برخورد جنبه شناختی ندارد. یعنی موضوع را برای ما مشخص نمی کند. آنچه که موضوع را مشخص می کند، قدرت عقلانی ذهن دانشمند است که به تجزیه و تحلیل موضوع مطرح شده می پردازد و شرایط و صورت های گوناگون پدیده ها را شرح می‌دهد.
بنابراین، این مفهوم باید از ذهن ها خارج شود که علوم تجربی حسی یعنی علومی که از طریق حواس، واقعیت خارجی را برای ما منعکس می کنند. همین گروه معتقد به اصالت تجربه بودند که روانشناسی و سایر علوم انسانی را جز «علم» به شمار نمی آورند. زیرا روانشناس از طریق مشاهده، طرز فکر را منعکس نمی کند! و «نگرش» را عینیت نمی دهد. حتی کار به جایی رسید که اصولا فرایند تفکر و دارا بودن نگرش را انکار می کردند.
برای اینکه اگر می خواستند قبول کنند، باید از طریق مشاهده و آزمایش و برخورد حواس اقدام می کردند. از همین رو است که معنای دقیق تجربه، یعنی تاثیر متقابل فرد با محیط یعنی فرد تحت تاثیر پدیده های خارجی قرار می گیرد، اما به آن «معنا و مفهوم و شکل» می دهد، این کار نیز با مددگرفتن از «ذهن» میسر است. بنابراین در علوم طبیعی نیز آنچه که به صورت علم در می آید، حاصل فعالیت ذهنی و برخورد حواس دانشمند با پدیده خارجی است و نظریه علمی حاصل «ذهن» است و آن نقش شکل دهی و معنایابی آن را برعهده می گیرد.
*بنابراین میان علوم انسانی و علوم طبیعی مشترکاتی وجود دارد؟
**بله، در ابتدای سخن هم عرض کردم که علوم طبیعی با علوم انسانی، تفاوت روش اساسی ندارند. موضوع متفاوت است اما روش‌ها مشترک اند. هر دو با پدیده ها سر وکار دارند و بعد استنباط و ادراک خود از این پدیده ها بیان کنند، آنچه را که بیان می کنند، همان «علم» است. از همین رو است که بنده در کتابهایم از علم به عنوان «نظریه مدلل» یاد کرده ام. و هرگاه که دلائل تازه ای پیدا شود، نظریه علمی نیز تغییر می کند، بنابراین ما هم متوجه تحول نظریات علمی شدیم و گفتیم که نظریه علمی، استنباط دانشمند براساس دلایل موجود است و به محض آنکه دلایل جدیدی پیدا شود، نظریه علمی هم، براساس دلایل تازه دچار تحول می شود. در هرحال ما وقتی از تولید علم صحبت می کنیم، یعنی طرح اندیشه تازه، نه اینکه هرکسی هرچه به ذهنش آمد یا هرچیزی را که درجایی مطالعه کرد، نقل کند نامش را هم بگذاریم تولید علم. من دراینجا می خواهم یک نکته ای را روشن بکنم. ببینید «کسب علم» با «تولید علم» متفاوت است. کسب علم، یعنی آنچه را که دانشمندان درباب پدیده ها ابراز داشته اند، مطالعه کنیم. نکته ای که کمتر به آن توجه می شود، این است که در مراکز آموزشی ما، کسب علم صورت نمی گیرد. یعنی ما به آنچه دانشمندان درباره پدیده های مختلف ابراز داشته اند، آشنا نیستیم.
در این کشور، معلم یا استاد سرکلاس می آید و چند نکته ای را که «حفظ» کرده است، بیان می کند و شاگرد هم همان موارد را «حفظ» می کند و دست آخر هم امتحان برای اندازه گیری محفوظات انجام می گیرد و تصور می شود که کسب علم صورت گرفته است. باعث تاسف است که یک عده ای برای هر درس کتابهایی را تدوین کرده بودند که به دانش آموز یا دانشجو در حفظ کردن، کمک کنند! بعد از اینکه من شخصا چند شب در صدا وسیما مشاهده کردم که تبلیغات وسیعی برای این کتاب ها صورت می گیرد، با رئیس سازمان صحبت کردم و مضرات گسترش این «حفظ کردن»ها را که جنبه تعلیمی و تربیتی ندارد، شرح دادم که خوشبختانه این برنامه ها از تلویزیون حذف شد.
ما یک شیوه تازه ای برای آموزش ارائه دادیم، که بسیار بدیع و نو است و در هیچ کجای جهان این شیوه، مطرح نیست. اما کاملا اجرا شدنی است. من معتقدم شاگرد قبل از حضور در کلاس باید مباحث علمی را مطالعه کند، اجزای اصلی مباحث علمی هم عبارت از نظریه، مفاهیم تازه و اصول ومبانی. شاگرد باید در هر مبحث اینها را بیرون بکشد و یادداشت کند. ارائه مبحث در کلاس نیز باید با خود شاگردان باشد و معلم زیاد سخنرانی نکند و بحث کلاس را هدایت کند. این روش را می توان حتی از کلاس اول ابتدایی آغاز کرد و اثرات مثبت آن را دید. در این شیوه شاگرد متقاعد ومتوجه می شود که باید کسب علم را سرلوحه روش خود سازد. اینکه فقط به سخنان معلم گوش فرا دهند و بعد هم چهار صفحه حفظ کنند را نمی توان کسب علم نامید. بنابراین می توان این شیوه امتحان و پرسش صرف را کنار نهاد. کسب علم یعنی فهم و درک آنچه دیگران در زمینه پدیده ای ابراز داشته اند وحتی توجه به دلایل اظهارات آنها و مداقه در شواهد زمان ارائه نظریه از سوی دانشمندان. بنابراین قبل از توجه به «تولید علم» ما باید «کسب علم» را رونق دهیم. آنگاه در «تولید علم» نیز باید توجه داشت که تولید علم به وسیله متخصصان هر رشته امکان دارد که صورت پذیرد. مثلا باید با مسائل فیزیک آشنا بود و تخصص داشت تا بتوان موضوعات و مقولاتی را که دیگران روی آن کار نکرده اند را شناسایی کرد و آنها را تجزیه و تحلیل کرد و راه حل تازه ارائه داد.
*آقای دکتر، متاسفانه در کشور ما نوعی بی مهری به علوم انسانی دیده می شود که متضمن آن است که اصولا هیچ کارایی و نقشی را برای آنان درنظر نمی گیرند. حال آنکه نمی توان از نقش مهم علوم انسانی در «تولید علم» غافل شد. اما به موازات این امر یک اقبال تام به نظریات و تئوری های کشورهای دیگر دیده می شود که ما را از بنیان های فرهنگ اسلامی : ملی خودمان دور می کند، در این باب نظر شما چیست؟ و آیا اصولا تحقق «علم بومی» در همه صور آن ممکن است؟
**ببینید این حرف غلطی است که می گویند در علوم انسانی فقط کتاب های خارجی ترجمه شده است. بنده کتابی دارم تحت عنوان «رسالت تربیتی و علمی مراکز آموزشی»، من در این کتاب 6-5 کتابی که به فارسی در این باره ترجمه شده نقد کرده ام و حتی 6 کتابی آمریکایی را نیز مورد بررسی و نقد قرار دادم و شیوه تازه ایی ارائه دادم.
این بحثی را که شما درباره علم مطرح کردید، بنده در سال 42 در کتاب«روانشناسی تربیتی» مطرح کرده ام. منظور من از طرح این مطالب این است که در نظام آموزشی ما دگرگونی حاصل شود. اما توجه کنید حضرت امام (ره)، آیت ا... جوادی آملی، آیت ا... مصباح یزدی و... چقدر فرموده اند که علم، علم است! این اصطلاح «علم بومی» نیز از غلط ترین واژه هایی است که مرسوم شده است. یک موقعی بحث از آداب و رسوم و علائق مردم است که باید این موارد را در برخورد با مردم مطالعه کرد.نکته مهم در این رابطه این است که بین «دانشمند بومی» و «دانشمند غیر بومی» فرق است. باید «دانشمند بومی» را تربیت کرد و علم را بومی نمود.
ما به کسانی احتیاج داریم که تخصص های لازم را کسب کرده باشند و به مرحله ای رسیده باشند که بتوانند «اندیشه تازه» مطرح کنند. تربیت افراد این چنینی مهم است. علم و مباحث آن اصول معینی دارد که فرقی نمی کند در کدام کشور استعمال شود. یعنی چارچوب یکسان است. منظور من از طرح مباحثی که ارائه شد این است که ما از لحاظ وضعیت علمی در سطح نازلی قرار داریم. الان کتب فراوانی منتشر می شود، امام در هیچ جا نمی بینید که به صورت علمی ارزیابی شوند.
*اما استاد، برخی معتقدند که آن چیزی که در علوم انسانی ما موجود است، کاملا غربی و غیر بومی است و برخی از صور این علوم غربی مخالف فرهنگ و دیانت ما است و باید به سمتی حرکت کنیم که طرح نو دراندازیم، نظر شما چیست؟
**ببینید در همین غرب فیلسوفانی وجود دارند که مباحث دینی عمده ای را مطرح کرده اند. ما وقتی که در آمریکا تحصیل می کردیم، می دیدیم که یکشنبه ها همه کلیساها پر از جمعیت می شود. ثانیا ما در علوم انسانی با نظریه‌های علمی سر و کار داریم و مهم اعتبار داشتن این نظریات است، حال هر که می خواهد گفته باشد. اگر یک دانشمند غربی مثلا نظریه تازه‌تری درباره «یادگیری» داده باشد، چه اشکالی دارد آن را بپذیریم؟ برخی ها اصلا نمی‌دانند علوم انسانی چیست و چه بسا هیچ مطالعه ای هم ندارند. بنده در کتابهایم به کرات نظریه پردازی را مطرح کرده‌ام و بعضی از دانشمندان غربی را در آنها نقد کرده‌ام. نمی شود که همین طوری بحث ازغرب و شرق کرد.

نام:
ایمیل:
نظر: