شهریار زرشناس
«شلسکی» در ارزیابی خود از آراء هابرماس ، آن را« یک باور لیبرالی کهنه ای که در شرایط سرمایه داری معاصر ناموثر است» دانسته و به نقد آن پرداخته است . البته شلسکی خود در مجموع و در نهایت معتقد به مبادی و غایات تمدن مدرن است، اما به هر حال او به درستی دریافته که آنچه ها برماس به عنوان راه حل بحران مدرنیته مطرح می کند به تعمیق آن منجر می گردد. شلسکی معتقد است آنچه که ها برماس به عنوان « خرد ارتباطی» در قلمرو حوزه عمومی عنوان می کند امری مطلقا غیر واقعی و غیر عملی است . شلسکی می گوید هابرماس مدعی است که با طرح محوریت خرد ارتباطی در حوزه عمومی موجب تعمیق «موکراتیسم» می گردد و می تواند« گفتگو» را جانشین انبوه متراکم تضادهای جامعه لیبرال - سرمایه داری سازد، اما در واقع به دلیل عدم تخصص توده مردم و عاطفی و غیر عقلانی بودن تصمیم گیری آنها ونیز به دلیل فقدان بصیرت تخصصی لازم برای تنظیم عقلانی امور جامعه در اکثریت توده ها و وجود تنوع چشمگیر سلایق و علایق و گرایشهای فکری در میان آنها مدل پیشنهادی هابرماس عملا موجب «مناقشه بیشتر» و« تشدید تضادها» و« عقلانیت کمتر» می گردد و جامعه را ازصلاح اندیشی دورتر کرده و در نهایت موجب شکل گیری و برجسته شدن روندهای اساسی خود کامگی و استبداد می گردد. البته لازم به تاکید مجدد است که شلسکی خود از مدافعان نظام سرمایه داری لیبرال و کلیت تمدن مدرن می باشد و تنها وجه تفاوت امثال برماس در نوع و شیوه دفاع از موجودیت نظام سلطه و کم و کیف استراتژی ها و رویکردها و تاکتیک ها می باشد و نه چیز دیگر .
همان گونه که می دانیم و در پیش نیز مطرح گردید ه بود ، کارل پوپر فیلسوف اتریشی الاصل دربار انگلیس یکی از مدافعان جدی رویکرد نئولیبرالی در غرب نیمه دوم قرن بیستم بوده است . پوپر که به لحاظ فلسفی به سنت فلسفه تجربی - پوزیتیویستی و تحلیلی انگلستان تعلق دارد از منظر و رویکردی متفاوت با هابرماس (اما همچون او) به دفاع از لیبرال - سرمایه داری یا به اصطلاح لیبرال - دموکراسی در مقابل منتقدین آن می پردازد . پوپر همچون هابرماس مدافع کلیت و تمامیت تمدن مدرن است. در بررسی تفاوت های رویکرد این دو در دفاع از نظام جهانی سلطه ی اومانیسم لیبرال به نظر می رسد که نوع نگاه و استدلال و مقدمات تئوریک و خصلت آراء هابرماس،فلسفی تر و بیشتر هم سنخ با نوع رویکرد کل نگر فلسفه مدرن آلمانی است در حالی که رویکرد و خصلت تئوری زبان و ادبیات معرفت شناختی - سیاسی پوپر، سطحی تر ژورنالیستی تر، پوزیتیویستی و کمتر فلسفی است . اگرچه جماعت روشن فکران شبه مدرنیست و سکولاریست ایرانی در مقاطع مختلف از آراء هر دو این نویسندگان مدافع نئولیبرالیسم (گاه حتی به صورت هم زمان و در هیئت یک التقاط کج ومعوج و فاقد انسجام درونی) تقلید کرده و به تکرار طوطی وار آن پرداخته اند . در خود غرب به لحاظ تئوریک و در حوزه مباحث سیاسی و مطبوعاتی گاه ما بین پیروان دو رویکرد پوپر ی و هابرماسی (علیرغم وحدت نظر هر دو آن ها در پایبندی به مبادی و غایات تمدن اومانیستی و اصول ومبانی مدرنیته و نیز تعلق خاطر و پا بندی هر دو به رژیم های لیبرال - سرمایه داری و ساختار نظام جهانی سلطه) اختلاف نظر ها و بحث هایی در گرفته است . هابرماس در یکی از مقالات خود ، رویکرد نئو لیبرالی پوپری موسوم به «راسیونالیسم انتقادی» را مورد نقادی قرار داد و در پاسخ او یکی از شاگردان پوپر به نام«هانس آلبرت» که جامعه شناسی آلمانی است در مقالات و کتاب های مختلف به پاسخ گویی به هابرماس پرداخته و متقابلا او و برخی پیروانش را تحت عنوان« اصحاب دیالکتیک» مورد انتقاد قرار داد.نو پوزیتیویست های پیرو کارل پوپر (نظیر هانس آلبرت که نام بردیم) به نقد گرایش هابرماس در خصوص لزوم عقلی سازی اداره جامعه لیبرالی - سرمایه داری بر پایه« عقل ارتباطی» می پردازند زیرا آن را« نا مشخص و غیر قابل آزمایش» می دانند که این انتقاد البته ریشه در جوهر آمپریستی (تجربه گرا) و نوپوزیتیو یستی آراء پوپر و شاگردانش دارد.کارل پوپر و یورگن هابرماس اگر چه هر دو از مروجان ومدافعان نئولیبرالیسم غربی هستند اما از دو منشأ مختلف فلسفی در تفکر اومانیستی غرب مدرن برخاستنه اند پوپر به رویکرد تجربی گرایی فلسفه تحصلی (پوزیتیویستی) آنگلو ساکسون که ریشه در میراث فلسفه مدرن بریتانیایی دارد متعلق است . حال آنکه هابرماس از دل مکتب فرانکفورت برخاسته و ریشه در نوعی هگل گرایی تعدیل شده توسط آراء نوکانتی و فلسفه مدرن آلمانی و سنت سوسیال دموکراسی لیبرال قرن بیستمی آن کشور دارد. البته در واپسین دهه های قرن بیستم هر یک به طریقی به اثبات مدرنیته و ترویج نئو لیبرالیسم می پردازند و البته این مویدی دیگر بر این حقیقت است که هر دوگرایش به ظاهر متعارض فلسفه اومانیستی (یعنی راسیونالیسم دکارتی کانتی از یک سو و آمپریسم بیکنی - هیومی از سوی دیگر) علی رغم پاره ای اختلاف ها و تفاوت هایشان در اثبات تمامیت و کلیت مدرنیته و به ویژه درمقطع کنونی در تایید و ترویج نئو لیبرالیسم وحدت نظر دارند. هابرماس در تقابل با آراء پوپر و پیروان نوپوزیتیویسم و اصطلاح «راسیونالیسم انتقادی» آمپر یستی مدعی است که رویکرد« راسیونالیسم انتقادی» آمپریستی، کارایی لازم در دفاع از جامعه بورژوایی را ندارد وباید به جای آن نوعی ایدئولوژی« عقلانی - دیالکتیکی» را جانشین نمود .البته درون مایه این اید ئولوژی «عقلانی - دیالکتیکی» در نظر هابرماس همان« عقل گرایی ارتباطی» و مفاهیم خیال بافانه حول وحوش آن درباره« حوزه عمومی »است که پیش از این بارها در نقد آن سخن گفته ایم .
البته در تئوری« جامعه باز» پوپر به عنوان ایده آل او درباره غرب مدرن و لیبرالیسم و نسخه شفابخش وضع بحرانی کنونی غرب از نظر او و جامعه مبتنی «برخرد ارتباطی» مورد نظر هابرماس به عنوان ایده آل وی در چشم انداز غرب مدرن ولیبرالیسم و به گمان او نسخه نجات بخش تمدن غربی در شرایط محوری یک نکته کنونی مشترک وجود دارد که مغالطه و وهم بی پایه وشعار توخالی ای بیش نیست وچون پرداختن به آن از مجال مقال کنونی خارج است در قسمت آتی درباره آن سخن خواهیم گفت. انشاءالله