ما روی انگشتهای پایمان بلند شدیم
محدثه بلندهمت
چند جمله در تمام مصاحبهها عیناً تکرار میشد. فرقی نداشت از کدام رسته بودند؛ خودشان را «جمعیِ ناو همیشه قهرمان دنا» معرفی میکردند.
اغلبشان از وقتی دنا در حال ساخت بود، پای کارش بودند. زمانی که ناو را به آب انداختند، چند ماه پشت سر هم مأموریت بودند. هنوز نرسیده بودند ایران که شنیدند یک ناو ایرانی قرار است انتخاب شود برای چرخیدن دور دنیا. شب و روز دویدند تا دنا را رساندند به مأموریت.
چند بار توی مأموریت با طوفان دستوپنجه نرم کردند. اغلبشان میگفتند: «دنا مثل بچهمان بود؛ تصور اینکه دنا غرق شود و ما با لایفجاکت نجات پیدا کنیم، وحشت بزرگمان بود.»
جوانِ مکانیک میگفت: «توی طوفان مشغول بریدن قطعهای بودم. سنگ فرز، توی تکانهای ناو، از دستم در رفت و انگشت پایم اساسی زخم برداشت. ده روز تمام با زخم بازی که نمیشد بخیهاش زد، توی موتورخانه دویده بودم تا از طوفان به سلامت عبور کنیم.»
سازندگان دنا مانده بودند که وقتی این ناو را برای اقیانوسنوردی نساختهاند، چطور هشت ماه تمام اقیانوسهای جهان را گشته، تا چند مایلی قطب جنوب رفته و بدون شکستن حتی یک آنتن برگشته؟
رسانههای خارجی هم سؤالشان همین بود. نیروهای دنا میگفتند: «ما روی انگشتهای پایمان بلند شدیم. همقسم شدیم که مأموریت را تمام کنیم و پرچم کشورمان را توی دنیا بلند کنیم.»
دو سال از مأموریت دنا به دور دنیا گذشته؛ کاری که هیچ قدرت دریایی در جهان انجام نداده است. مدتی قبل از شروع جنگ رمضان، دنا راهی مأموریتی برونمرزی بود. اخبار غیررسمی میگویند آمریکا دنا را هدف قرار داده...
کلمات نیروهای دنا توی ذهنم رژه میرود. توی مصاحبهها حماسه میخواندند. به قسمت خانواده که میرسیدند، میگفتند همسرشان مردانه بار زندگی را به دوش میکشد تا تنها دغدغهشان مأموریتشان باشد. با محبت از فرزندانشان حرف میزدند و از دلتنگیهایی که تمامی نداشت.
چشمهایم، به یاد چشمهایی که به انتظار برگشتنشان بوده، به اشک نشسته.
ما مادران نهضت خمینی زندهایم با مکتب حسینی
مریم برزویی
چراغ زیرزمین خانهای در محلهای پایینشهر روشن بود. زنها یکییکی میآمدند پایین؛ بعضی با بچهای در بغل، بعضی با کودکی که هنوز به دنیا نیامده بود. خستگی را میشد از شانههایشان دید، اما هیچکدام ننشستند.
تا اذان مغرب، با دهان روزه، خانه را برای عزا آماده کردند. یک طرف سقف پرچم ایران را کار کردند و طرف دیگر پرچمی قرمز؛ عمداً قرمز را قاطی سیاهی زدند. گفتند باید معلوم باشد این عزا، عزای منتظرِ انتقام است.
وقتی دودَمهخوانیشان تمام شد، بچهها از پلهها آمدند بالا. روی سقف قصه شنیده بودند، رجز خوانده بودند و برای هم سربند بسته بودند. مادرها پشت سرشان ایستادند و نگاه کردند. کنار باغچه، یکی از زنها بیل را گرفت. گفت: «کار ناتمام نماند.» نهال زیتون را گذاشتند توی خاک؛ پیش چشم بچهها. گفتند این یادگار روزهایی است که نفسها به شماره افتاده بود و ما بهجایش درخت کاشتیم.
از آن روز، مجلس از این خانه به آن خانه میچرخد. زنها پشت به پشت هم ایستادهاند؛ بیصدا، پیوسته، مثل ریشههایی که آرام، اما عمیق، زمین را میگیرند.
رج به رج حماسه
سیده مریم گلچمن
لباس پوشیدیم. هر کس قرآن جیبیاش را گذاشت توی کیف و رفت دم در. صدای سلام و علیک همسرم با چند نفر را شنیدم. در حیاط باز شد. برادرم با خانوادهاش آمدند داخل. اووفی کشیدم و توی دلم گفتم: «چه وقته مهمونیه خب؟»
سلام علیک کردیم و برگشتیم توی خانه. بساط پذیرایی را یکجا آماده کردم و گذاشتم جلویشان که مدام بلند نشوم. روبروی تلویزیون نشستم بچهها مشغول بازی شدند ومردها گرم صحبت.
من و همسر برادرم هم کتاب مفاتیح را باز کردیم و با مراسم حرم مطهر حضرت معصومه (س) خط بهخط جوشنکبیر را زمزمه کردیم. فراز نود ناگهان مرد چهارشانهای توی قاب تلویزیون سبز شد. عکس سیدمجتبی خامنهای را روبروی مردم توی صحن گذاشت. یک نفر بلند شد و فریاد زد: «ابالفضل علمدار، خامنهای نگهدار.»
همه به هم نگاه کردیم. بیاختیار زدم زیر گریه و گفتم: «یا حسین، یکی بگه راسته. یا خدا.» دخترم با خنده پرید وسط حرفم و گفت: «مامان سیدمجتبی رهبر شد. آقا سید مجتبی...»
همسرم مثل قرقی پرید توی حیاط و بلند فریاد زد: «الله اکبر، خامنهای رهبر.» همگی پای برهنه ریختیم توی حیاط و آنقدر بلند طوریکه همسایهها همراهمان شوند فریاد زدیم. صدای همسایهها یکی یکی بلند شد، اما فاصله اذیتمان میکرد. خانههای روستا بزرگند اینطور به جانمان نمینشست، باید کنار هم میایستادیم و فریاد میزدیم. رفتیم توی کوچه. همسرم بلند گفت: «اللهاکبر و لله الحمد...»
صداها نزدیک و نزدیکتر شد. همه آمدند. کوچه کمکم شلوغ شد و به همدیگر تبریک میگفتند. بچهها مدام تکرار میکردند: «ابالفضل علمدار، خامنهای نگهدار» توی دلم گفتم: «دیدی چیشد؟ نه زورشون به رژیممون رسید نه به شعارامون...»
برگشتیم توی خانه. گوشی را روشن کردم. توی همهی کانالها و استوریها عکس رهبر جدیدمان بود. سیمای دلربایش را خوب نگاه کردم. همه غمی که داشتم به یکباره از دلم کنده شد، بس که شبیه پدرش بود. انگار این رسم شباهت مجتبیها به علیها، تا ابد پا برجاست. چه زیبا تاریخ تکرار شده بود. معلوم بود که پرچم حق بر زمین نمیماند.
دفترچه خاطرات مهمم را باز کردم و نوشتم: «به نام خدای خامنهای سومین رهبر امت انتخاب شد. تا الان آمریکا قدرت موشکی ما را دیده بود، اما از الان قدرت تصمیمگیری بزرگان ما را میبیند. مردک حرامزاده مثلا میخواست ولی برایمان تعیین کند، اما او روح حماسه شهید را ندیده بود. پرچم به دست علمدار ما سپرده شد و با اینکار مشت محکمی به پوزه ترامپ بیشرف کوبیدیم. به آمریکا ثابت کردیم نه توانستند مانع شلیک موشکهایمان شوند و نتوانستند در استقلال و اراده ملی ما خللی ایجاد کنند.»
سجاده را پهن کردم و سجده شکر به جا آوردم. پدرم را از دست دادم!
الهه صادقی
«۲۳ خرداد ۱۴۰۴ روزِ شروع جنگ دوازده روزه، چهلم پدرم بود. درد فراق پدر کم نبود که غم وطن هم به آن اضافه شد. حالا در چهل و چند سالگی، دوباره دختر بچهای شده بودم که بیپناه اشک میریخت و از همه پدرش را طلب میکرد. روزهای عجیبی بود. گلی گم کرده بودم که در به در و خانه به خانه به دنبالش میگشتم. در چهره هر مرد مسنی چهره پدرم و کلامش را جستوجو میکردم. تا بتوانم لحظهای آرام و قرار بگیرم.
سراغ دلبستگیهایش رفتم و من هم دلبسته آنها شدم. کتابهایش، گلدانهایش، ماشینَش، مادرش، مادرم و...، اما این بین عشقی داشت که من هیچ از او نمیدانستم. آقا! پدرم همیشه ارادت خاصی به آقای خامنهای داشت.»
به اینجای صحبتش که رسید دیگر نتوانست بغضش را قورت دهد، اشکهایش سرازیر شد. این مکالمات بین ما در هیئتی گوشه خیابان، اولین شب قدر و نهمین روز از جنگ رمضان شکل گرفت؛ بین من و او که به اندازه جوشن کبیری کنار هم نشسته بودیم.
اشکهایش را پاک کرد و ادامه داد: «تا زمانیکه پدر بود ذرهای از ارادت پدرم را به آقا درک نکردم. نبودِ پدرم تلنگری شده بود تا بروم و بیشتر بشناسمش. حالا آنی که در جستجویش بودم را پیدا کردم. او حضور داشت و من این همه سال نداشتمش. حالا بعد چهل روز دوریِپدر، قلبم آرام گرفت، پدرم برایم دوباره زنده شد. درد دوری فراموشم شد. چند ماهی این عشق را در قلبم پروراندم. قطره قطره وجودم را به پایش ریختم. دل بسته تمام کسانی بودم که دل در گرو او داشتند. ممنون دارِ پدر بودم که برایم چنین عشقی را میراث به جا گذاشته بود. تا یکشنبه ۱۰ اسفند ۱۴۰۴ من دوباره یتیم شدم.»
به اینجای گفتوگو که رسیدیم هر دو بیتاب اشک میریختیم. به درد مشترکی رسیدیم که شب و روزمان را به هم دوخته است. جوشن کبیر تمام شده بود. در حال و هوای خودمان بودیم که در میان جمعیت همهمهای راه افتاد. سخنران پشت میکروفن رفت و بدون مقدمه شروع به خواندن متنی از روی موبایلش کرد. گوش تیز کردم تا بفهمم جریان چیست. برای چند لحظه همه ساکت شدند.
آیتالله سیدمجتبی حسینی خامنهای (حفظه الله) بر اساس رای قاطع نمایندگان محترم مجلس خبرگان رهبری به عنوان سومین رهبر نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران، تعیین و معرفی شد.
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
اشکمان با لبخند یکصدا شد. غم و شادی، درد و شور در هم آمیخته شد و تبدیل به فریاد شد. همصدا با جمعیت بلند فریاد زدیم: «لبیک یا خامنهای...!»
چه تکرارِ شیرینی!