آرامش عجیبی داشت، مهربانیاش زبانزد خانواده بود، دوست داشت کمک حال مردم باشد، تعصب خاصی بر کشور، نظام، انقلاب و مردم داشت. دلش به حال افراد ناآگاهی که فریب اغتشاشگران را خورده بودند، میسوخت و میگفت اینها نمیدانند چه میکنند.
هر شب برای کمک به کسانی که در معرکه اغتشاشگران گرفتار بودند به خیابانهای شهر میرفت. حسین میرفت تا از میان درگیریها و آتشهایی که توسط آشوبگران ایجاد میشد، افراد گرفتار را نجات دهد، انسانهای بیگناهی را که خواهان آرامش و امنیت هستند؛ اما عدهای با وحشیگری سعی دارند امنیت را از مردم سلب کنند.
«جمهوری اسلامی حرم است و این حرم اگر ماند، دیگر حرمها میمانند. اگر دشمن، این حرم را از بین برد، حرمی باقی نمیماند» این جمله حاج قاسم را سرلوحه کارش قرار میدهد و عازم میشود. عازم دفاع از حرم. حسین آقا راهی سوریه بود تا مدافع حرم شود اما سر از خیابانهای تهران درآورد و برای دفاع از حرم جمهوری اسلامی و امنیت مردم، به دست آشوبگران در همین حوالی به شهادت رسید.
حسین تقی پور بسیجی ۴۳ ساله، اهل میانه و ساکن اسلامشهر، پروندهاش برای رفتن به سوریه تکمیل شده و قرار بود ۱۸ آبان ماه اعزام شود. اما با ایجاد اغتشاشات در کشور توسط مزدوران آشوبگر، برای امنیت شهر و سرفرازی کشور سینه سپر کرد و اولین شهید مدافع امنیت تهران در ناآرامیهای اخیر شد. با خانواده این شهید غیور و دلاور گفتوگویی انجام دادیم که در ادامه میخوانیم.
مادر شهید: حسین راه حق را انتخاب کرد
نیمتاج رجبی مادر شهید حسین تقی پور، که بیش از چهل روز میباشد که پسرش را در راه حفظ امنیت کشور، تقدیم نظام و انقلاب کرده است، به فرزند شهیدش افتخار میکند و با اشاره به مهربانی، ایمان، غیرت و صداقت پسرش، به شهادتش افتخار میکند و با بیان اینکه حسین راه حق را انتخاب کرد و عاقبت بخیر شد، خاطرات فرزندش را آهسته آهسته برایمان تعریف میکند:
سه پسر دارم که حسین فرزند بزرگترم بود. پدرش شغل آزاد داشت و ۱۷ سال است که از دنیا رفته. حسین خیلی مهربان، دل پاک، باغیرت، باایمان و دلرحم بود، خیلی به خانواده احترام میگذاشت و با همه دوستان و اقوام رفتار خوب داشت هرچه تعریف کنم کم گفتهام، هروقت به او زنگ میزدم کمتر از جان و مامان جان نمیشنیدم و گاهی حاج خانم خطابم میکرد.
پسرم خیلی دل رحم بود و وقتی در مسیری میدید که پیرزنی خرید کرده و دستش پر است، به او کمک میکرد. هیچ ناراحتی از کسی به دلش راه نمیداد. اهل دعوا و درگیری نبود و آرامش و متانت همیشه بر چهرهاش نمایان بود.
یک روز گفت میخواهم به سوریه بروم، من جدی نگرفتم و فکر کردم شوخی میکند اما گفت اگر من و دیگران نرویم پس چه کسی برود؟ پس از چند روز که به منزلشان آمدم عروسم گفت که حسین قصد رفتن به سوریه را دارد و قرار است در آبان ماه امسال اعزام شود بعد از چند روز خبر شهادتش را شنیدم که در راه امنیت جان خود را فدا کرده است.
منزل من شمال است و آخرین بار در ماه محرم به منزل پسرم آمده بودم، موقع رفتن خواست بیشتر بمانم که گفتم برای ۲۸ ماه صفر نذری دارم و دوباره برمیگردم اما ۲۸ صفر خبر شهادت پسرم را شنیدم.
خیلی دوست داشتم که لحظه شهادت کنارش بودم و با هم حرف میزدیم اما در لحظه پر کشیدنش از او دور بودم و زمانی که معراج الشهدا رفتیم، صورت و دستش را از طرف خودم و پدرش بوسیدم، خوشحال شدم که پسرم راه درستی انتخاب کرد، در معراج با او صحبت کردم و گفتم پسرم شیرم حلالت؛ هر زحمتی برایت کشیدم حلالت باشد و انشاءالله با انبیا هم سفره باشی.
در دوران کودکی سه برادر باهم لشکری تشکیل میدادند و یکصدا میخواندند؛ «ای لشکر صاحب زمان آماده باش آماده باش» و سینه زنی میکردند و گاهی با دوستان دیگر لشکر بزرگتری درست میکردند.
آرزو دارم که پسرم یکبار دیگر بگوید مامان. پسر من شهید شد تا حجاب از سر بانوان زمین نیفتد و امنیت در کشور برقرار شود. وظیفه بانوان در مقابل رشادت و ایثارگری شهدا این است که با حفظ حجاب راه شهیدان و دین اسلام را ادامه دهند و فریب حرفهای دشمن را نخورند.
جان خود را فدا کرد تا آرامش در کشور برقرار شود
بیش از ۱۸ سال از زندگی مشترک زینب آذروند با شهید حسین تقی پور میگذرد، آغازی که از سال ۸۲ شروع و با شهادت حسین خاتمه یافت اما یادش همیشه در دل خانوادهاش زنده است و روزهای پر خاطرهای که در این سالها برای همسر و پسر ۱۷ سالهاش باقی گذاشته فراموش نخواهد شد.
همسر شهید تقی پور که میدانست همسرش عاشق شهادت است و چه دفاع از حرم اهل بیت باشد یا دفاع از حرم جمهوری اسلامی، مسیرش را انتخاب کرده و برای رضایت خداوند و در راه ولایت پذیری و برای ایجاد امنیت همشهریانش قدم برداشته است، ابراز خرسندی و رضایت میکند. در ادامه سخنان این همسر شهید را میخوانیم:
حسین آقا مهربان، مقرراتی، خوش اخلاق و با گذشت بود و از دارایی کم خود بسیار میبخشید، به منظم بودن خیلی اهمیت میداد، هیچ وقت پشت سر کسی حرف نمیزد و میگفت مرد باش و با جرات جلو کسی حرف بزن، در حرفهایش قاطعیت داشت و مانعی جلوی کاری که میخواست انجام دهد نبود.
با همسرم رفاقت داشتیم و من را حاج خانم صدا میکرد. این روزها با اینکه جسمش کنارمان نیست اما حضورش را قدم به قدم حس میکنم و با من حرف میزند.
حسین آقا هر روز ساعت ۵ بعدازظهر از سرکار میآمد. بیشتر وقتهایی که زمان آمدنش به خانه است چشم انتظارش هستم و دلتنگ میشوم اما یاد حضرت زینب(س) که میافتم آرام میشوم و به خود میگویم من تنها حسینم رفته است اما زینب کبری(س) برادران و فرزندانش را در راه دین از دست داد و صبوری کرد.
دلتنگیها تمامی ندارد اما خدا را شکر میکنم همسرم نسبت به ناامنی و اغتشاشاتی که دشمن طراحی کرده بود، بیتفاوت نبود و جان خود را فدا کرد تا آرامش در کشور برقرار شود و مردم امنیت داشته باشند.
همسرم با شهید ابراهیم هادی درد دل میکرد و آرزوی شهادتش را به او میگفت. حتی چند روز قبل از شهادت با همسرم درحال دیدن انیمیشن شهید ابراهیم هادی بودیم و درباره این شهید و خصوصیاتش صحبت میکردیم. جالب است در معراج شهدا از میان این همه تصویر شهید، عکس شهید ابراهیم هادی را بر روی پیکر آقا حسین آوردند و مطمئن شدم که آن روز حاجتش را به شهید هادی گفته بود و آن لحظه گفتم حسین خوش به سعادتت.
روز اربعین یکی از دوستانش از کربلا تماس گرفت و با آقا حسین کلی صحبت کردند و گفت حسین سوغاتی چی بیاورم، حسین گفت خودت میدانی چه میخواهم، دوستش گفت حسین تو شهادت میخواهی، که پاسخ داد بله، زدی تو خال و از اربعین تا پایان ماه صفر حاجتش را گرفت و به شهادت رسید.
روز شهادت
آن روز صبح حدود ساعت ۵ و نیم صبح که در حال راهی کردن حسین به محل کارش بودم گفت مراقب ارشیا باش و از من خواست که آرام باشم و بعد پیام داد که اگر خوبی و بدی دیدی حلال کن دیدار به قیامت، پرسیدم مگر کجا می خواهی بروی و جواب داد اگر نیامدم حلال کن.
ساعت ۳ و نیم بعداز ظهر زنگ زد و گفت اجازه نده ارشیا باشگاه برود بیرون شلوغ است. چند بار دیگر هم تماس گرفت و جویای احوال بود. ساعت ۱۹:۵۸ دقیقه آخرین تماس ما بود و از ساعت ۱۰ شب به بعد تا آخر شب چند مرتبه تماس گرفتم که جواب نداد پیام هم دادم ولی جوابی نیامد. صبح برای نماز بلند شدم و دیدم هنوز منزل نیامده که چندبار تماس گرفتم ولی نتیجه ای نداشت.
تا ظهر خبری نشد و ظهر خواهرانم که از شهادت آقا حسین اطلاع داشتند آمدند منزل ما و پس از آن دوستان همسرم و فرمانده سپاه، امام جمعه و فرماندار اسلامشهر به منزلمان آمدند و خبر شهادت را دادند.
همسرم حدود ساعت ۱۰ شب در تهرانپارس به شهادت رسیده بود و من روز بعد متوجه شدم و آن روز مراسم اجتماع امت رسول الله(ص) در میدان انقلاب تهران بود و حسین آقا در حال تشییع بود که حدود ساعت ۳ و نیم بعدازظهر وقتی به جایگاه رسیدیم من را کنار پیکر همسرم بردند.
شب حادثه همسرم همراه دوستش بود، یکی از لیدرهای اغتشاشات را شناسایی کردند و بالای سرش ایستاده بودند تا نیروهای امنیتی بیایند، در این فاصله حدود ۱۷ نفر آمدند تا فرد دستگیر شده را نجات دهند و با آجر و پنجه بوکس به سر حسین ضربه زدند و حسین از ناحیه سر مجروح و شهید شد.
حسین شیفته شهید سلیمانی بود
آن زمان که شهید قاسم سلیمانی به شهادت رسید و زیرنویس تلویزیون خبر شهادت را اعلام می کرد، دو دستی به سرم زدم و گفتم یا ابوالفضل(ع) داعش به کشور حمله می کند و همسرم گفت مگر ما مرده ایم که داعش حمله کند؟ اینقدر سردار سلیمانی هست که از کشور دفاع کند. روز تشییع سردار، خیلی گریه کرد و گفت نمی دانید چه گوهری از دست دادیم و مسوولیت های ما سنگین تر شد.
همسرم درباره حضرت آقا می گفت، امام خامنه ای، علیِ زمانه است. ما وظیفه داریم که راه شهدا را ادامه دهیم و اجازه ندهیم کشورهای بیگانه برای ما تصمیم بگیرند، انقلاب اسلامی به راحتی به این مرحله نرسیده، انقلاب ایران و این حجاب بانوان خیلی ارزشمند است و پای رهبری، نظام و خون شهدا باید بایستیم.
قرار بود امسال به کربلا برویم اما قرار نبود رفیق نیمه راه باشد و تنهایم بگذارد. همسرم همیشه می گفت من زودتر از تو از دنیا می روم.
دشمن اشک چشمم را در خواب هم نمیبیند
وقتی این حرف های همسرم را مانند قطعات پازل کنار هم قرار می دهم می بینم که شهادت حسین آقا حرف هایش را تکمیل می کند. به من می گفت وقتی شهید شدم گریه نکن و من می گفتم شهید که گریه ندارد. سفت و محکم می ایستم و دشمن اشک چشمم را مگر در خواب ببیند.
از دست دادن عزیز، دلسوختن و ناراحتی دارد ولی این گریه های من بخاطر مصیبت امام حسین(ع) است و واقعا شهادت همسرم، دیدن پیکرش و مراسم تشییع همگی زیبا بود و جز زیبایی چیزی ندیدم و تا نفس دارم همین را خواهم گفت.
به نوجوانان می خواهم بگویم این درِ باغ سبزی که دشمن نشان می دهد راه درستی نیست و ادامه این مسیر گرداب است. به حرف ولایت فقیه گوش دهند و پشت همه شهدا باشند این امنیت به راحتی به دست نیامده و خون های بسیاری پای انقلاب اسلامی ریخته شده و بانوان با حفظ حجاب راه شهدا را ادامه دهند تا دشمن شاد نشویم.
جان خود را برای نجات جان مردم فدا کرد
ارشیا تقی پور تنها فرزند شهید حسین تقی پور، در سال دوازدهم رشته حسابداری مشغول به تحصیل است و از جوانان دهه هشتادی است که می خواهد راه پدر را ادامه دهد. ارشیا پدرش را قهرمانی می داند که جان خود را برای نجات جان مردم فدا کرده است. در ادامه صحبت های او را می خوانیم.
پدرم همیشه حامی و پشتوانه من بود، پدرم را خیلی دوست داشتم، او قهرمان زندگی من است. او به دنبال ایجاد آرامش و امنیت کشور بود.
در خلوت های پدر و پسری، ادب و احترام به بزرگتر و کوچکتر را سفارش می کرد و می گفت حرفی که پشت سرت می زنند مهم نیست، راه درست را انتخاب کن، این احترام به دیگران است که انسان را بزرگ می کند.
گاهی وقت ها با هم کشتی می گرفتیم پدرم این ورزش را دوست داشت. قرار بود چند ماه بعد مسابقات کشتی برگزار شود و با پدرم عهد بسته بودم که مدال قهرمانی را برای او بیاورم.
زمانی که به معراج الشهدا آمدیم، زودتر از همه رسیدم و کمی با هم صحبت کردیم همیشه می گفت ارشیا من رفیق تو هستم و هرچه لازم داری به من بگو.
گاهی دلتنگیم به اوج می رسد و می گویم پدر جان ای کاش تا آخر کنارم بودی، رفقا که از همدیگر جدا نمی شوند؛ من باید راه پدرم را ادامه بدهم وظیفه ما این است که نگذاریم خون شهدا پایمال شود.
شهید حسین تقی پور ساکن اسلامشهر و از بسیجیان فعال سپاه محمدرسول الله(ص) تهران بزرگ و اولین شهید مدافع امنیت در ناآرامیهای اخیر تهران بود که در مهرماه ۱۴۰۱ به دست اغتشاشگران در فلکه سوم تهرانپارس به شهادت رسید و پیکر مطهرش در امامزاده عقیل اسلامشهر در قطعه شهدا قرار دارد.