اقدام اخیر ایالات متحده علیه ونزوئلا و دستگیری نیکولاس مادورو، اگرچه در نگاه نخست رخدادی شوکآور و بیسابقه به نظر میرسد، اما در بستر تاریخ سیاست خارجی آمریکا، رویدادی آشناست. واشنگتن طی دهههای گذشته بارها نشان داده که در مواجهه با دولتهایی که آنها را «تهدید» یا «نامطلوب» میداند، از مداخله مستقیم نظامی تا بازداشت رهبران سیاسی ابایی ندارد. بررسی این پیشینه تاریخی نشان میدهد ونزوئلا تازهترین حلقه از زنجیرهای قدیمی است.
پروندهسازی حقوقی. وقتی دادگاه جای دیپلماسی را میگیرد
در بسیاری از مداخلات آمریکا، پیش از هر اقدام نظامی یا سیاسی، یک مرحله کلیدی وجود دارد: ساخت روایت حقوقی. تشکیل پروندههای قضایی علیه رهبران سیاسی کشورهای هدف، ابزاری بوده که واشنگتن از آن برای مشروع جلوه دادن اقدامات خود در افکار عمومی استفاده کرده است.
نمونه بارز این رویکرد را میتوان در اتهامات مطرحشده علیه مانوئل نوریگا در پاناما و نیکولاس مادورو در ونزوئلا مشاهده کرد. در هر دو مورد، اتهاماتی مانند قاچاق مواد مخدر و جرایم سازمانیافته مطرح شد؛ اتهاماتی که امکان معرفی عملیات نظامی بهعنوان «اجرای قانون» را فراهم میکرد.
منتقدان این شیوه معتقدند که چنین پروندههایی بیش از آنکه حقوقی باشند، ماهیتی سیاسی دارند. به باور آنها، تبدیل دادگاه به ابزار سیاست خارجی، مرز میان عدالت و قدرت را مخدوش کرده و نظم حقوق بینالملل را با چالش جدی مواجه ساخته است.
پاناما ۱۹۸۹؛ اولین الگوی بازداشت یک رئیسجمهور
حمله نظامی آمریکا به پاناما در سال ۱۹۸۹ نقطه عطفی در تاریخ مداخلات مستقیم واشنگتن بود. در جریان عملیات موسوم به «هدف عادلانه»، نیروهای آمریکایی وارد پاناما شدند و مانوئل نوریگا، رئیسجمهور وقت این کشور را بازداشت کردند. نوریگا بدون هیچ روند قضایی داخلی، مستقیماً به خاک آمریکا منتقل شد.
آمریکا این اقدام را با اتهاماتی نظیر قاچاق مواد مخدر و تهدید امنیت ملی توجیه کرد. با این حال، بسیاری از تحلیلگران این عملیات را نقض آشکار حاکمیت یک کشور مستقل دانستند. شورای امنیت سازمان ملل نیز این حمله را محکوم کرد، هرچند مخالفتها نتوانست مانع اجرای عملیات شود.
الگوی پاناما شباهتهای قابل توجهی با آنچه امروز در ونزوئلا رخ داده دارد؛ از استفاده از پروندههای قضایی برای مشروعسازی اقدام نظامی گرفته تا انتقال رئیسجمهور یک کشور به دادگاههای فدرال آمریکا. همین شباهتهاست که بار دیگر این سؤال را مطرح میکند: آیا تاریخ در حال تکرار است؟
عراق ۲۰۰۳. سرنگونی حکومت با ادعای امنیت جهانی
حمله آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳ نمونهای دیگر از مداخلهای گستردهتر، اما با منطق مشابه بود. واشنگتن با ادعای وجود سلاحهای کشتار جمعی، حملهای تمامعیار را آغاز کرد که به سقوط حکومت صدام حسین انجامید. بعدها مشخص شد که ادعای اصلی آمریکا مبنای مستحکمی نداشته است.
صدام حسین دستگیر، محاکمه و در نهایت اعدام شد؛ روندی که اگرچه توسط دادگاه عراقی انجام شد، اما تحت نفوذ مستقیم نیروهای اشغالگر صورت گرفت. این تجربه نشان داد که آمریکا در صورت لزوم، حاضر است کل ساختار سیاسی یک کشور را دگرگون کند.
پیامدهای این مداخله هنوز هم ادامه دارد. بیثباتی مزمن عراق، ظهور گروههای افراطی و هزینههای انسانی و اقتصادی سنگین، نمونهای از تبعات بلندمدت چنین تصمیماتی است. بسیاری از ناظران هشدار میدهند که سناریوهای مشابه میتواند در سایر نقاط جهان نیز تکرار شود.
افغانستان و لیبی. تغییر رژیم با نسخههای متفاوت
افغانستان پس از حملات ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، به نخستین میدان اجرای دکترین «جنگ پیشدستانه» آمریکا تبدیل شد. طالبان سرنگون شد و دولتی جدید با حمایت مستقیم واشنگتن شکل گرفت. اگرچه هدف اولیه مبارزه با تروریسم عنوان میشد، اما حضور نظامی آمریکا به یک مداخله طولانیمدت بدل شد.
در لیبی نیز آمریکا و متحدانش از طریق ناتو وارد عمل شدند. نتیجه این مداخله، سقوط و کشته شدن معمر قذافی بود. هرچند آمریکا مستقیماً او را بازداشت نکرد، اما نقش تعیینکنندهای در حذف رهبر لیبی ایفا کرد.
این دو تجربه نشان میدهد که مداخله آمریکا الزاماً یک شکل ثابت ندارد؛ گاهی با اشغال نظامی، گاهی با حمایت هوایی و گاهی با فشار سیاسی و تحریمی. اما هدف مشترک، تغییر معادله قدرت در کشوری است که با منافع واشنگتن همسو نیست.
آمریکای لاتین. حیاط خلوت فراموشنشده
آمریکای لاتین دهههاست که صحنه مداخلات مستقیم و غیرمستقیم آمریکا بوده است. از کودتای شیلی علیه سالوادور آلنده گرفته تا دخالت در گواتمالا، نیکاراگوئه و السالوادور، واشنگتن بارها دولتهای چپگرا یا مستقل را تهدیدی برای منافع خود دانسته است.
در بسیاری از این موارد، آمریکا به جای مداخله نظامی آشکار، از ابزارهایی، چون تحریم اقتصادی، حمایت از مخالفان مسلح و عملیات اطلاعاتی استفاده کرده است. نتیجه این سیاستها اغلب بیثباتی سیاسی و اجتماعی در کشورهای هدف بوده است.
ونزوئلا در این چارچوب، یک استثنا نیست؛ بلکه ادامه همان نگاه سنتی آمریکاست که هرگونه استقلال سیاسی در نیمکره غربی را خطری بالقوه تلقی میکند.
ونزوئلا. بازگشت به سیاستهای قدیمی در جهان جدید
تحولات اخیر در ونزوئلا نشان میدهد که آمریکا بار دیگر به سیاستهای سختگیرانه گذشته بازگشته است. دستگیری رئیسجمهور یک کشور، آن هم در شرایطی که جهان به سمت چندقطبی شدن حرکت میکند، پیامدهایی فراتر از یک بحران دوجانبه دارد.
روسیه، چین و برخی کشورهای منطقه این اقدام را نشانهای از بازگشت سیاست «زورمحور» آمریکا میدانند. از نگاه آنها، این رفتار میتواند نظم شکننده جهانی را بیش از پیش متزلزل کند.
ونزوئلا امروز به نمادی از یک پرسش بزرگتر تبدیل شده است: آیا آمریکا همچنان خود را مجاز میداند که در هر نقطهای از جهان، بر اساس تعریف خود از تهدید، دست به اقدام یکجانبه بزند؟
سکوت نهادهای بینالمللی. بحران مشروعیت در نظم جهانی
یکی از وجوه مشترک مداخلات آمریکا، واکنش محدود یا کماثر نهادهای بینالمللی است. در بسیاری از موارد، شورای امنیت سازمان ملل یا به دلیل وتوی آمریکا و متحدانش، یا به دلیل شکافهای عمیق سیاسی، نتوانسته اقدام مؤثری در برابر این مداخلات انجام دهد.
در پروندههایی مانند پاناما، عراق و اکنون ونزوئلا، نهادهای بینالمللی عمدتاً به صدور بیانیههای کلی بسنده کردهاند؛ بیانیههایی که تأثیر عملی چندانی بر روند تحولات نداشته است. این وضعیت، پرسشهای جدی درباره کارآمدی نظام بینالملل ایجاد کرده است.
تحلیلگران هشدار میدهند که تداوم این سکوت، میتواند به تضعیف مشروعیت ساختارهای جهانی بینجامد. در جهانی که قواعد آن بهطور گزینشی اجرا میشود، قدرت جای قانون را میگیرد و کشورها بیش از پیش به سمت رفتارهای یکجانبه سوق داده میشوند.
جمعبندی
مرور تجربههای پاناما، عراق، افغانستان، لیبی و دیگر کشورها نشان میدهد که اقدام آمریکا علیه ونزوئلا نه یک استثنا، بلکه بخشی از یک الگوی تاریخی مداخله است. الگویی که همواره با شعار امنیت و قانون آغاز میشود، اما پیامدهای آن سالها باقی میماند. آینده نشان خواهد داد که ونزوئلا نیز به یکی دیگر از این فصلهای پرهزینه تاریخ سیاست خارجی آمریکا تبدیل خواهد شد یا نقطهای برای تغییر این مسیر خواهد بود.