تاریخ انتشار : ۰۳ مهر ۱۳۹۲ - ۱۳:۴۸  ، 
شناسه خبر : ۲۶۰۸۴۷
جريان‌شناسي عرفان‌هاي كاذب
اشاره: حجت الاسلام و المسلمين حميدرضا مظاهري سيف دانش آموخت ؟حوزه علميه قم، پژوهشگر در حوزه اخلاق و عرفان، بنيان گذار و رئيس موسسه بهداشت معنوي است، ايشان از پيشگامان پژوهش و تاليف در حوزه مطالعاتي معنويت هاي نوظهور بوده و سال‏هاست که افکار اسفنديار رحيم مشائي را به عنوان يک جريان عرفان کاذب مورد نقد و بررسي قرار داده است. با توجه به سخنان اخير آقاي مشائي که خواسته بودند ابعاد انحرافشان مشخص شود، مصاحبه اي را با حجت الاسلام مظاهري سيف ترتيب داديم.لازم به ذکر است ازاين محقق تا به حال کتاب هائي با عناوين:کاوشي درمباني وشاخصه هاي عرفان پست مدرن ،نقدي بر انديشه اوشو ،جريان شناسي عرفان هاي نوظهورو.....منتشر شده است

* با سلام و سپاس از اينکه مصاحبه را پذيرفتيد. در چند سال گذشته شما در جمع اساتيد دانشگاه اميرکبير، سميناري براي اساتيد دانشگاه علم و صنعت و ساير سخنراني هايي که داشتيد، جهت گيري آقاي مشائي را به عنوان يک عرفان کاذب ارزيابي کرده ايد، لطفا بفرماييد محور اين انحراف چيست؟

** بنده هم سلام عرض مي کنم. انحرافات مشائي که در قالب يک جريان شبه معنويت گرا يا شبه عرفاني شکل گرفته است، از سالها پيش مشخص شده بود، هنگامي که اين روند شکافي را ميان دولت و رهبري ايجاد کرد و ماجراي دردآور و فراموش نشدني يازده روز پيش آمد، ديديم که موضوع حمايت از دولت از چارچوب حفظ ارزش هاي نظام اسلامي و مردم فاصله گرفته است. ازاين جا بود که نقدهايي مطرح شد، تا نخبگان جامعه از تحير خارج شوند، به همين علت معمولااين مباحث در جمع هاي خاص دنبال مي شد و به نظر مي رسد که اکنون با درخواست آقاي مشائي که گفته اند انحرافات ما چيست ، زمان آن رسيده است که اين انحرافات آشکارا بيان گردد و سوال جناب مشائي بي پاسخ نماند.

اساس انحراف ايشان چيزي است که با عنوان اومانيسم يا انسان گرايي از سوي ايشان و دوستانشان مطرح شده و مي گويند: «اگر انسان را حذف کنيد ديگر نياز به حذف خدا نيست، خدا خودش حذف مي شود.» و بر همين اساس، جايگاه خداوند در عالم، نسبت انسان با خدا، نسبت انسان با طبيعت، موضوع انسان کامل، انتظار، مهدويت و حکومت جهاني موعود نيز تحريف مي شود و اساس تعاليم ديني به نوعي سوء تفسير و تحريف دچار مي گردد.

مشکل اصلي آقاي مشائي اين است که خدامحوري و خداگرايي اسلام و عرفان اسلامي را به انسان گرايي تبديل کرده است. فعلاکاري با مشرکانه بودن اين هست ؟فکري انحرافي ندارم، عرضم اين است که اين تن ؟اصلي شجر ؟خبيثه اي است که زيباترين آموزه هاي ديني و معنوي را به تحريفي پليد مي کشاند. بنابراين پاي ؟انحراف ايشان جايگزيني اولويت خداگرايي با انسان گرايي در معارف ديني است.

ايشان از خداگرايي و دين گرايي و اسلام گرايي گذشته و همنوا با استراتژيست هاي استکباري در باشگاه بوداپست نظير ماکس هابرد و اروين لازلو به دوره انسان گرايي رسيده است. البته پيش از اينها اگوست کنت به اين دوره رسيده بود و اکنون بيش از دو قرن است که از اين حرف ها مي گذرد، اما اکنون از سطح نظريات علمي فرو آمده و به استراتژي هايي تبديل شده که امثال مشائي در حال اجراي آن هستند.

لازلو بنيان گذار باشگاه بوداپست و شبکه تغيير جهان در نظريه وحدت براساس نگره هاي نئودارويني معتقد است که طبيعت يک سيستم ديناميک و پوياست، که خود سازمان گراست. پس از مراحل تکامل جسمي و زيستي که به پديد آمدن شاهکاري به نام انسان منجر شد، نوبت به تکامل اجتماعي و شعوري مي رسد. در اين دور از تکامل، انسان نخست در مرحله ميتوس بوده و به اساطير باور داشته است. سپس به مرحله تِئوس و خداباوري رسيده است، بعد از آن به مرحله لوگوس و خردگرايي وارد شد و اکنون در آستان ؟ورود به مرحله هولوس است. Holos مرحل ؟همگرايي جهاني است که در اين مرحله کيهان به عنوان يک سيستم واحد که اجزاي آن در هماهنگي و همسازي به سر مي برند ، در حرکتي موزون با خودسازمانگري پيش مي رود. (نظريه وحدت لازلو.ص12) لازلو جامعه انساني را سيستم هوشمندي فرض مي کند که از قدرت اراده تعيين سرنوشت خود برخوردار است. (نظريه وحدت لازلو.ص13) ماکس هابرد براساس اين تئوري ها تئوري ديگري را مطرح کرده که نشان مي دهد بشر با پشت سر گذاشتن چند مرحله از تکامل اکنون به مرحل ؟انسان جهاني رسيده است. هابرد معتقد است در اين مرحله انسان ها با ارتقاء شعوري و ارتباط با شعور کيهاني يا روح القدس که هر کس مي تواند مستقيم با او ارتباط برقرار کند و پيام هاي آسماني را در يافت نمايد، به هم گرايي و تشکيل خانواده جهاني مي رسند.

اين خط فکري را در افکار جريان انحرافي هم مي بينيم. مشائي هم همسو با اين استراتژي ها در جمع سفراي کشورهاي حاشيه اقيانوس هند مي گويد: « وقت آن است تا خانواده بزرگ جهاني به اعتبار نزديک شدن انسان ها به واسطه بزرگ شدن دايره وجودي آنها تشکيل شود» در اين سخنان اثر از خدا و دين به عنوان عامل پيوند دهنده انسان ها نيست، بلکه تکامل و بزرگ شدن انسان است که پيوند ها را بر قرار

مي سازد. به اين ترتيب تشکيل حکومت جهاني موعود با ظهور حضرت

حجت بن الحسن به عنوان يک شخصيت حقيقي و گسترش توحيد و اسلام تفسير ديگري پيدا مي کند.

بنابراين هسته اصلي انحرافات مشايي و حرکت او در همسويي کامل با استراتژي معنويت گرايي ابرقدرت هاي جهاني مبني بر اولويت انسان گرايي بر خداگرايي است. البته اگر در اين انحراف دقت شود، معلوم خواهد شده ، آنچه به عنوان خداگرايي مطرح مي شود، ديگر خدايي نيست که در اسلام معرفي شده، اين خدا را بايد از نو شناخت و اين آقايان انحرافي خداي مورد نظرشان را گاهي با کنايه و در لفافه و با استفاده از ادبياتي نمادين معرفي کرده اند.

* آيا موضوع اومانيسم ارتباطي با ايران گرايي و مکتب ايران هم پيدا مي کند؟ اساسا چه ارتباطي بين ايران گرايي و جهان گرايي در افکار آقاي مشائي وجود دارد؟

** آگوست کنت معتقد بود که دوره دين گرايي به پايان رسيده است و ديگر اسلام گرايي و مسيحيت گرايي و غيره پاسخ گوي نياز انسان نيست، بلکه بشر نيازمند ديني مبتني بر دولت- ملت است. البته نه اينکه بشر نياز به دين ندارد او معتقد بود بشر نمي تواند بدون دين زندگي کند، بلکه بايد ديني مبتني بر اومانيسم ايجاد شود، که دولت و کشور را تقديس کند و مردم را به انقياد در برابر دولت وادارد و مردم را به صلح و دوستي دعوت کند، تا پايه هاي نظام اجتماعي حفظ شود و جامعه در انقياد قدرت حاکمه تداوم يابد.

آنچه مشائي دربار ؟مکتب ايراني و ايران مي گويد، دقيقا با همين جهت گيري هماهنگ است. او با تقديس ايران و ذکر دانستن نام ايران، کارکرد توجيه کنند ؟حکومت و اقتدار کشور را در يک دين اومانيستي جست وجو مي کند. مشائي مي گويد: «نام ايران ذکر است» و اسلام را مديون ايران و مکتب ايران مي داند. به زاويه هاي انحرافي توجه کنيد. استاد مطهري از خدمات متقابل اسلام و ايران سخن مي گفت و مشائي از وابستگي اسلام به ايران سخن مي گويد.«اگرپايداري ايراني ها نبود،امروزازحقيقت اسلام خبري نبود.معتقدم اگر ايراني ها نبودند اساسا اسم اسلام هم باقي نمي ماند.»(روزنامه ايران،مورخ 21/2/92).

او مي گويد «دوره اسلام گرايي و دين گرايي به پايان رسيده است.» و بر اساس اومانيسم، آنچه متعلق به انسان است ارزشمند تلقي مي شود. به اين ترتيب افراط در ايران گرايي که با تقديس و ستايش مذهبي همراه است، کاملابا تعاليم کنت هماهنگ مي شود. ديني که به جاي خدا و وحي و نبوت، کشور و دولت را در جايگاه تقدس مي نشاند.

در اينجا به يک تناقض مي رسيم، و آن اينکه اگر اساس کار بر انسان گرايي استوار شود، و ارزش هاي انساني ستايش شود، کشور نمي تواند چندان اهميت پيدا کند، بلکه جهان و جامعه بشري بر کشور غالب مي شود. از همين جاست که ايران گرايي پشت سر گذاشته شده و گرايش به انسان جهاني جايگزين آن مي شود. مشائي اگر چه از ايران بسيار مي گويد اما کاملاً در آستان ؟عبور از ايرانيت و ايران گرايي قرار دارد. نه اينکه ايران گرايي کار درستي است، منظورم اين است، که مشائي در ايران گرايي اش ثابت و صادق نيست. بلکه در ادبيات او ايران نمادي از جهان است، مهم جهاني گرايي و کل جامعه بشري است و در نهايت دين اومانيستي توجيه کنند ؟يک اقتدار غير ديني در جهان است. چيزي که ابرقدرت ها در جست وجوي آن هستند. و تلاش مي کنند نظامي از باورها و ارزش هاي شبه ديني براي توجيه قدرت و سلطه خود بسازند و در دنيا ترويج کنند.

مشائي در يکي از سخنانش مي گويد «هر جا دل عاشقي هست ايران است.» در واقع او نسبت به اين مرز و بوم تعهدي ندارد و پيش از اين که خود را يک ايراني بداند يک اومانيست در جست وجوي آرمان انسان جهاني مي داند و ايران نمادي است از حکومت جهاني و نظم نوين جهاني، البته هماهنگ با مباني و ارزش هاي آمريکايي، که مي پندارند از دوره دين گرايي گذشته اند و مي خواهند بر اساس انسان گرايي حکومت و جامعه جهاني را شکل دهند.

در حقيقت در منطق مشائي سه حلقه مرتبط وجود دارد که فرهنگ و ملت ايران را به سوي دين انسان گرايانه توجيه گر نظم نوين جهاني پيش مي برد. سه حلقه اين است، عبور از اسلام گرايي و تاکيد بر مکتب ايران، عبور از ايران گرايي و تاکيد بر جهاني گرايي. محور سير در اين سه حلقه، انسان گرايي است. با تفسير انسان گرايانه از اسلام مي کوشد مکتب ايراني را توجيه کند و با تفسير انسان گرايانه از ايران گرايي مي کوشد جهاني گرايي را توجيه کند. و جهاني گرايي بر اساس انسان گرايي دقيقا ايدئولوژي سياسي و معنوي مورد تاييد ايالات متحده و مراکز استراتژيک آنهاست که ايده هاي بنيادين عرفان هاي کاذب را توليد و صادر مي کنند. (رک: بسوي يک دين جهاني. مظاهري سيف.1391)

جهاني گرايي مبتني بر انسان گرايي به طور کلي در برابر مهدويت بر اساس باورهاي شيعه قرار مي گيرد، زيرا در مکتب شيعه واسلام ناب، جهان گرايي بر اساس اسلام گرايي است. در انديشه مهدوي، تا وقتي انسان ها در برابر غير خدا تسليم مي شوند و بر مستکبران نمي شورند، آمادگي براي ظهور منجي را ندارند، هر گاه انسان ها از انسان گرايي گذشتند و بر اساس خداگرايي تسليم او شدند، ديگر سر تسليم در برابر غير او فرو نمي آورند و به اين ترتيب جهان انساني بر اساس اسلام گرايي يک پارچه خواهد شد، و ولي خدا ظهور خواهد کرد و جهاني يک پارچه لبريز از صلح و آرامش و برکت و شکوفايي را به کمک بندگان خدا خواهد ساخت.

مي گويند «منظور از پايان دوره اسلام گرايي، پايان دوره طالبان گرايي است.» عجب! برابر دانستن اسلام گرايي با طالبانيسم به خوبي نشان دهند ؟افکار ايشان است. تا زماني که انسان گرايي بر خداگرايي تقدم داشته باشد، استکبار هست و تا زماني که استکبار باشد، طالبانيسم هم هست و اين تفکر استکباري است که براي حذف اسلام حقيقي و تحريف آن اسلام گرايي را برابر با طالبانيسم تعريف مي کند، تا برچسبي بر چهره زيباي اسلام گرايي و خداگرايي و عبد شدن انسان در برابر خدا و نپذيرفتن سلط ؟غير خدا باشد.

به هر روي ادعاي پايان دوره دين گرايي و اسلام گرايي نيز همسو با نگرش اومانيستي به دين است که کنت آموزش داده و ايالات متحده الگويي براي حکومت جهاني بر اساس آن طراحي کرده است. کنت اديان را خرافه و اسطوره مي دانست و معتقد بود که حذف آنها امکان ندارد، اما با نگرش اومانيستي مي تواند جايگزين شود و تفسير متفاوت براي آموزه هاي ديني پيدا شود. مشائي در اين جنبه هم کاملاً پيرو کنت است. آموزه هاي ديني را طوري تفسير مي کند که تفاسير سنتي از آن همچون خرافه اي رانده مي شود. و مفاهيم ديني را به صورت نمادين به کار مي گيرد.

* اومانيسم مورد نظر مشائي بر انسان کامل و امام زمان تاکيد دارد. آيا مي توان اومانيسم را در سخنان ايشان جور ديگري تفسير کرد؟

**  اومانيسم قلمرو معنايي مشخصي دارد اگر کسي مي خواهد در مورد امام زمان نظريه پردازي کند، مي تواند از اصطلاحات پاکيزه استفاده کند نه اينکه به صورتي چند پهلو و شبهه ناک سخن بگويد. به طوري که کاملاً با ايدئولوژي هاي شبه ديني و شبه معنوي اومانيستي و استکباري سازگار درآيد. گذشته از اين وقتي مشائي مي گويد امام دقت کنيد که منظور او از اين مفهوم چيست.

معمولامدعيان دروغين و کساني که عرفان هاي کاذب را ايجاد مي کنند، از اين شيوه استفاده مي کنند که واژگان آشنا و مورد تاييد نزد مخاطب را استخدام مي کنند، اما با معناي مورد نظر خودشان به کار مي برند. و با تکرار و تلقين سعي مي کنند معناي مورد نظرشان جايگزين معناي اصلي شود.

برداشت مشائي از امام با آنچه که يک شيعه به طور متعارف مي فهمد و آن را نقشي بي بديل مي داند که هيچ کس نمي تواند جايگزين آن شود، متفاوت است. اساس تفکر شيعي اين است که هيچ شخص، گروه، شورا يا دولتي نمي تواند نقش و کارکرد امام معصوم را داشته باشد. اما در افکار مشائي امام چيز ديگري است.

او در سخناني که در جمع دولت و مديران اجرايي کشور داشت، اعلام کرد که: نقش امام يک نقش رهبري و جامعه سازي است که قابل جايگزين است، او معتقد است که «يازده امام گذشته بايد جامعه را به حدي از رشد مي رساندند تا براي قرار گرفتن در دست امام زمان آماده شود، آنها فرصت پيدا نکردند که اين کار را انجام دهند، براي همين امام غائب شدند، زيرا جامعه به سطحي نرسيد که ماموريت امام زمان انجام شود. حالاانتظار حقيقي اين است که کار ناتمام امامان را تمام کنيم، تا جامعه براي امام زمان آماده شود.» او در همان سخنراني در تعريفي کارکردگرايانه از دولت انتظار بيان مي کند که دولت انتظار دولتي است که مي تواند کاري را انجام دهد که امامان نتوانستند و فرصت نکردند انجام دهند.

انحراف مشائي در مهدويت و امام شناسي دقيقا از اين تفسير غلط آغاز مي شود. به اين ترتيب که نقش امامت قابل جايگزيني است. به بيان ديگر اگر نگذاشتند امامان کارشان را انجام دهند، ما مي توانيم اين کار را انجام دهيم، اگر ماموريت يازده امام اين بود که جامعه براي حکومت امام دوازدهم اماده شود و نشد، حالادولت انتظار مي تواند نقش امامان يازده گانه را ايفا کند.

پيامد بسيار انحرافي تر اين ايده اين است که با اين ادعا پس از اينکه دولت انتظار احساس کرد، کار ناتمام يازده امام گذشته را انجام داده و تمام کرده است، در مورد ايفاي نقش به جاي امام دوازدهم چه ادعايي خواهد کرد؟ بله، بررسي سخنان مشائي در مورد امام زمان و امامت نشان مي دهد که نگرش ايشان به اين مفاهيم بر اساس تفکر شيعه نيست.

مشائي و احمدي نژاد با تکرار اين جمله که امام زمان ربيع الانام است، تفسير خود را از بهار و امام زمان بيان کرده اند. مشائي در جشن درختکاري در بستان غير متعهدها مي گويد: «بهار انساني دائمي و هميشگي است چون هميشه فرصت آفريدن است. آنان که در مرتبه انساني گوي سبقت را مي ربايند از ظرفيت هاي مهم تري در خلق برخوردارند.»

منطقا در پندار مشائي دربار ؟نقش و کارکرد دولت انتظار، منتظر نشستن براي اينکه کسي از فراسوي قرن ها بيايد و نظام جامعه را اداره کند، شبيه اسطوره هاي اگوست کنت خواهد بود، که نيازمند تفسيري انسان گرايانه است. با اعتماد به انسان و قدرت خلاقيت و آفرينندگي او مي توانيم به انسان اعتماد کنيم تا آينده طلائي را براي خودش بسازد و با رشد خود، اين نقش را ايفا کند. اين دقيقا چيزي است که باشگاه بوداپست در حوزه معنويت به عنوان ماموريت خود تعريف کرده است. «آماده کردن مردم جهان براي تغيير با استفاده از معنويت، هنر و ادبيات.»

مي توان گفت که موعود، يا منجي يک سيستم است، يک دولت صالح که مردم را در مسير شکوفايي و الهي شدن پيش مي برد، تا به کمال برساند. دولت انتظار پس از اينکه با تکيه بر قدرت و هوش و خلاقيت انساني توانست نقش يازده امام را ايفا کند، به دولت ظهور تبديل مي شود، و نقش امام دوازدهم را نيز بر عهده مي گيرد.

باور به ظهور امام زمان هم مي تواند تفسيري اومانيستي داشته باشد و البته اومانيسم را مي توان با رنگ و لعابي عرفاني و درون گرايانه توضيح داد. تفسير اومانيستي امام زمان اين است که امام زمان در درون همه ماست و بايد او را از درون بيابيم تا در قلب هامان ظهور کند. استعداد آفرينندگي، بهاري بودن و تغيير جهان. کسي که امام زمان در درونش ظهور کرده، متفاوت مي شود، امام زماني مي شود، بهاري مي شود و مي تواند دولت ظهور را تشکيل دهد. اگر نگوييم ولي مي شود، ولايي مي شود، بهاري مي شود و خيلي چيزها مي شود، که به طور خلاصه آنچه اندر وصف نايد آن شود. آنگاه اگر بخواهيم از او تجليل هم بکنيم بايد اذن داشته باشيم.

با توجه به همين موضوع است که در همايش نوآوري در صنعت گردشگري مي گويد: «باجسارت بيشتر مي گويم: دوره اي که کسي بخواهد ديني را بر دنيا حاکم کند و نگاه خاص مذهبي را بر دنيا حاکم کند گذشته است... اين دوره اي نيست که هر کسي بخواهد يک ديني را در دنيا فراگير کند. جهان در حال هم افزايي و همايش انسان هاست و اين اجتناب ناپذير است.» فاصله اين خط با خط باور به حقيقت امام زمان بسيار است او که مي ايد تا پرچم لااله الاالله را برافرازد و سنت هاي پيامبر اسلام را زنده کند. با اين وصف پرچم توحيد که با ظهور امام زمان برافراشته خواهد شد به اين معناست که پرچم وحدت جامعه انساني با ظهور استعدادهاي بشري برافراشته خواهد شد.

من نمي خواهم بگويم که ايشان شيعه نيست، يا مسلمان نيست، بر اساس تحليل هاي ما بسياري از مدعيان دروغين و سرکردگان عرفان هاي کاذب خودشان متوجه انحرافات شان نيستند، به همين علت بيمار معنوي اند و بايد مورد مراقبت و حمايت و هدايت قرار گيرند. مشائي نيز از علم و علما فاصله گرفته و از ادعاها و اوهام و تفسيرهاي شخصي خودش پرشده است. قدرت، نفوذ، کم اطلاعي و برخي از عوامل دست به دست هم مي دهند تا يک نفر دچار بيماري هاي معنوي شود. در اين صورت چنين کسي نيازمند به کمک و مراقبت معنوي است تا سلامت خود را بازيابد.

* پس به نظر شما در ادبيات مشائي واژه هاي ديني در معناي حقيقي استفاده نمي شود و آياادبيات ايشان را نمادين ارزيابي مي کنيد؟

**  بله. خيلي صريح عرض کنم آقاي مشائي گرايش زيادي به استفاده از ادبيات نمادين و شاعرانه دارد، بهار، درخت، انسان، خدا، انسان کامل، امام زمان و ... همه در ادبيات ايشان جنب ؟نمادين پيدا مي کنند و با آنچه يک مسلمان شيعه از اين مفاهيم مي فهمد بسيار متفاوت است. و به چنين ادبياتي نمي توانيم اعتماد کنيم، چون مفاهيم در حال تغيير و متزلزل است.

در ادبيات نمادين هرچيز به چيز ديگري تبديل مي شود و باورها و انديشه ها به هم مي ريزد. ادبيات نمادين در دين وجود دارد و مجموع ؟متشابهات را مي سازد که بايد با محکمات تعريف شود. به همين علت در کنار صدها آيه و روايتي که محکمات را مي گويند، يک آيه يا روايتي هم داريم که براي بيان حقايق وصف ناپذير از ادبيات نمادين استفاده شده است.

حالااگر کسي بيايد، و استفاده از متشابهات و ادبيات نمادين را در بيان حقايق و مفاهيم ديني بالاببرد، غير قابل اعتماد خواهد بود. در اين صورت متشابهات، محکمات را تغيير مي دهند و تفسير مي کنند و محکمات هم به متشابهات تبديل مي شوند. در ادبيات ايشان خدا نمادي از کمال انسان است براي همين ايشان به صراحت در ديدار با ايرانيان مقيم آلمان مي گويد، «اگر انسان بزرگ نشود خدا هم بزرگ نمي شود.» همچنين در مراسم توديع و معارفه وزير علوم مي گويد: «انسان اهميتش به همين علم است. اگر علم را برداريم انسان حذف مي شود. انسان را که حذف کنيم ، ديگر نيازي به حذف خدا نيست ، زيرا خدا ديگر خودش حذف شده است.» ايشان خدا را يک ايده مي داند يک فرايند و محصول ذهني در حقيقت خدا نمادي است از نيرو، هوشمندي و خلاقيت انسان. او به صراحت مي گويد: « انسان ها نمي توانند خدايي داشته باشند که از درونيات آنها جدا باشد بلکه خداي ما انسان ها محصول دنيا و قدرت انديشه ما است.»

مناسب است که اين گفته را با نوشت ؟يکي از اعضاي باشگاه بوداپست مقايسه کنيم نيل دونالد والش که معتقد است ماموريتش تغيير نگرش مردم جهان نسبت به خداوند است. «چيز حيرت آوري دارد اتفاق مي افتد ما قابليتمان را به خدايانمان نسبت مي داديم و حالااين قابليت را به اصل خودش يعني خودمان . ما داريم چيزي مي شويم که عادت داشتيم خدايان بخوانيم.» (ابداع زندگي ص83) در حقيقت بهار انساني دوراني است که انسان متوجه مي شود خدا يک ايده ذهني بوده است که بدون وجود انسان و آگاهي و ذهنيت او حذف مي شود. انسان چون به قدرت ها و نيروي آفرينندگي خودش را باور نداشته است، ايده خدا را درست کرده، تا قابليت هاي خود را به سوي او فرافکني کند. براي همين اگر انسان کوچک باشد خدا هم کوچک خواهد شد. خدا فرافکني همين درونيات است و حالادر روزگاري که پيش رو داريم، انسان اين استعدادها را کشف مي کند تا آينده را بسازد. از اين روي يکي از مشترکات مشائي با طراحان و رهبران معنويت هاي نوظهور و عرفان هاي کاذب در باور به عصر جديدي است که انسان با نيروي آفرينندگي و بزرگ شدن خودش آن را مي سازد.

هماهنگي ديگر ميان سخن مشائي و والش اين است که والش از خدا مي پرسد چه بشر پيش از اين به راز خدا پي نبرد و نفهميد که خدا نيروهاي دروني خود اوست؟ چرا اکنون اين آگاهي پديد آمده است؟ خدا پاسخ مي دهد که «علم و فناوري قدرت هاي تازه اي به ما داده اند که عظيم تر از قدرت هايي است که بشر تاکنون داشته است حالامي توانيم حقيقتا خودمان را بشرهاي جهاني خيلي کم سن و سال بخوانيم زمين بمثل يک کودکستان براي خدايان کوچک است ولي بايد تکامل آگاهانه و اخلاقي را سريع ياد بگيريم.» (ابداع زندگي.ص83)

مشائي نيز تاکيد دارد که پيشرفت علمي بشر رسيدن به انسان جهاني و تشکيل خانواده جهاني را ميسر کرده است او در جشن هنرمندان ايران مي گويد: « در واقع خدا با خلقت انسان خدا آفريد.»

سخن ديگري به ايشان منسوب شده که البته ايشان توجيه کرده اند اما با منطق افکار و ساير سخنان شان هماهنگ است. در کنفرانس انجمن سالانه دانشگاه هاي باز با اشاره به سخنراني اش در يکي از دانشگاه هاي آمريکا گفت : در آنجا گفتم چرا خدا محور وحدت انسان ها نيست و الان نيز تاکيد مي کنم که خدا محور وحدت انسان ها نيست و حتي امروز هم بشر به وحدت نرسيده است چرا که اگر به وحدت رسيده بود اين همه خونريزي و جنگ صورت نمي گرفت . وي ادامه داد : کاوش هاي باستان شناسي نشان مي دهد که انسان به خدا اعتماد داشته است اما چرا خدا محور وحدت نشده است ؟ من مي گويم مشکل اين است که به تعداد انسان ها خدا هست و خداي هر انساني با توجه به شناخت آن فرد از خدا با خداي فرد ديگر متفاوت است . ملت ها در طول تاريخ همواره يک خدا را نپرستيده اند چون انسان ها خداهاي متفاوت دارند.»

بنابراين مشائي خدا را يک ايده برخاسته از نيازها و احساس ضعف ها و استعدادهاي نهفته و نيروي آفرينندگي انسان مي داند. و خدا نمادي است براي درونيات و نيروهاي دروني و خلاقيت دروني انسان. مشائي در همايش درختکاري در بوستان غير متعهدها چه مي گويد: «ما مامور به آفريدن و آفرينش هستيم. ما خدايي هستيم و بايد چون خدا خلق کنيم.»

به همين ترتيب امام زمان هم نمادي از انسان کامل است و انسان کامل کسي است که حکومت صالح را به دست مي گيرد و انسان ها را به کمال مي رساند، کمال انسان هم يعني گذر از دين گرايي و رسيدن به انسان گرايي. پس انسان کامل مديري است که از دين گرايي وخداگرايي گذشته و بر اساس اومانيست براي وحدت، صلح و تکامل انسان تلاش مي کند. لزوما چنين کسي نياز نيست که فقيه باشد، براي همين در ادبيات مشائي واژ ؟ولايي بودن جايگزين تاکيد بر ولايت فقيه در عصر غيبت مي شود.

از نظر او نيمه شعبان نماد بزرگ داشت نوع انسان و انسانيت است. به همين علت در مراسم ثبت ميراث معنوي نيمه شعبان گفته است : «انسان بزرگتر از جهان است هيچ نقطه اي از عالم نيست که به انسان مربوط نباشد هيچ نقطه از عالم نيست که در آن منظوري از انسان وجود نداشته باشد امروز ما جزء کوچکي از جهان هستيم. »

 استفاده از ادبيات نمادين دقيقا يکي از روش هاي مشترک معنويت هاي نوظهور و سرکردگان عرفان هاي کاذب است. به اين ترتيب با ادبيات بسيار زيبا و مورد قبول مخاطب وارد مي شوند و به تدريج در مجموع ؟سخنان شان، نظام باورها و ارزش هاي مخاطب تغيير مي کند. در حالي که آنها با سين ؟ستبر و گردن کشيده در برابر منتقدان مي ايستند و مي گويند کدام جمل ؟من غلط است و با کدام حرفم مخالفيد؟؟ مگر کسي جرات دارد با امام زمان و خدا و انسان کامل مخالف باشد؟

حالاآقاي مشائي بايد مسئوليت همه اين حرف ها را بپذيرد .

* آيا آسيب شناسي ادبيات نمادين مشائي به آسيب هاي اعتقادي محدود مي شود يا ابعاد ديگري هم دارد؟

** ما براي انتقال مفاهيم ديني به زبان هنر که زباني نمادين است نياز داريم، اما نه اينکه مفاهيم حقيقي خودمان را تبديل به نماد کنيم. مي توانيم براي انتقال مفاهيم ديني نماد پردازي کنيم؛ به طوري که براي مثال هر کس با ديدن گلدسته به ياد نماز و مناجات با خداوند بيفتد، نه اينکه نماز و خدا را به نماد تبديل کنيم.

مشکل آقاي مشائي در ادبيات شاعرانه و نماديني که به کار مي برد، دو انحراف بسيار بزرگ است، نخست اينکه مفاهيم و حقايق ديني را به نماد تبديل مي کند و حقيقت آنها را دگرگون مي سازد و ديگر اينکه نمادهاي شناسنامه دار انحرافي را به کار مي برد. اين موضوع در حال حاضر در افکار ايشان به يک فاجعه تبديل شده است.

اجازه دهيد به صراحت بگويم، مشائي جايي براي تعارف و در پرده سخن گفتن باقي نگذاشته است. يکي از موضوعات در به کار گيري نمادهاي شناسنامه دار و رسوا «درخت» است. اميدوارم که نگويند که شما با درخت مخالفيد، دشمن محيط زيست هستيد. سخن در باب مفهوم نمادشناختي درخت است که آقاي مشائي به صراحت از آن استفاده کرده است. و کار به جايي مي رسد که هديه شهردار شهر وايمار آلمان به ايشان «شجر ؟المعبد» مي شود. شجره المعبد را داشته باشيد، تا عرض کنم که نماد چيست و چه معنايي دارد.

در مباحث نمادشناختي درخت يکي از مهم ترين نمادهايي است که معاني قابل توجهي دارد. درخت نماد انسان است، نماد، خداشدن انسان است، نماد پيوند انسانها باهم و نماد زندگي و جاودانگي است. ممکن است بگوييد که اين معاني چه اشکالي دارد؟ از شما مي خواهم به فرازي از کتاب تورات توجه کنيد، بخشي از «سفر پيدايش» که ماجراي اغواگري شيطان را بيان مي کند، شيطان به صورت ماري در مي آيد و حوا را به خوردن از درخت آگاهي وامي دارد، سپس حوا از درخت آگاهي به آدم مي دهد. پس از آنکه خداوند از خطاي آنها آگاه مي شود، مي گويد: «حال آدم مثل ما شده و مي داند چه چيز خوب و چه چيز بد است. مبادا از درخت زندگي نيز بخورد و براي هميشه زنده بماند.» به همين علت او از بهشت رانده مي شود و ميان آدم و درخت زندگي فاصله مي افتد. به اين ترتيب آرزوي خوردن از درخت جاودانگي يا درخت زندگي بر دل آدم مي ماند.

کاباليست ها که به اصطلاح عارفان يهودي هستند، در جست وجوي راهي براي رسيدن به درخت زندگي برآمده اند، تا از آن نيز بخورند و خدايي شوند. آنها اين ماجرا را اين طور تفسير مي کنند، که انسان لطف خدا در بهشت را نخواست و در برابر او ايستاد، خدا هم اين مبارزه را پذيرفت. آدم مي خواست که خودش خالق لذت و زندگي خود باشد. و به درخت زندگي دست يابد. از اينجاست که خداگرايي پايان ميابد و انسان به عنوان خالق و آفرينند ؟زندگي و لذت و کاميابي، براي خود تصميم مي گيرد و خدايي مي کند.

به داستان مشائي و شجره المعبد باز گرديم. او پس از دريافت نهال شجره المعبد مي گويد: «اين درخت درست است که کوچک است اما سرشار از زندگي است.»

مشائي از درخت به عنوان نماد زندگي و به آسمان رسيدن انسان سخن مي گويد در اينجا به آسمان رسيدن با مفاهيمي نظير عبوديت و بندگي و عشق به خدا و تسليم شدن در برابر او توصيف نمي شود، بلکه با خالق شدن انسان، قدرت آفرينندگي و همچون خداشدن او تعريف مي شود.

آگوست کنت معتقد بود که بايد معبدي براي پرستش انسان ساخت و نماد انسانيت را در آن قرار داد و پرستيد. حالاسوال من از آقاي مشائي اين است که شما شجره المعبد را به عنوان هديه از شهردار وايمار پذيرفتيد و از آن هديه تجليل کرديد و آن را درخت زندگي دانستيد. بدون شک مي دانيد، که اين هديه به چه معبدي تعلق دارد، و آن را خوب مي شناسيد. و مي دانيد که مرشد و راهنماي اين معبد کيست. مرشدي که آدم و حوا را به خوردن از درخت معرفت نيک و بد ترغيب کرد و آنها را با درخت زندگي آشنا کرد.

بي پرده از ايشان مي خواهم در مورد معبدشان، درخت به عنوان نماد زندگي و انسانيت، و از همه مهمتر مرشد و استاد اعظم اين معبد توضيح دهند. که معمولابا نام لوسيفر معرفي مي شود. اکنون هنگام آن است که ايشان به همه سوالات پاسخ دهند. چيزي از نظر مردم پنهان نخواهد ماند.

* شايد منظور ايشان از درخت همان بهار و امام زمان باشد؟

** ايشان همه چيز را توضيح داده اند، نياز به تفسير ما نيست در همان مراسم درختکاري غير متعهدها مي گويد: «بهار انساني دائمي و هميشگي است چون هميشه فرصت آفريدن است. آنان که در مرتبه انساني گوي سبقت را مي ربايند از ظرفيت هاي مهم تري در خلق برخوردارند. انبيا، اوليا و پييشگامان انديشه هاي توحيدي انسان هايي هستند با ظرفيت هاي بيشتر براي خلق.» بهاري که ايشان از آن سخن مي گويند، يک استعداد جاري در همه انسان هاست. يک فرصت است. يک ظرفيت انساني است، استعداد آفريدن.

بهار در ادبيات ايشان يک شخص نيست، هرکس ممکن است، به اين استعداد برسد، لزوما يک شخص مشخص مصداق آن نيست. به خصوص کسي که هم ؟هويتش بندگي و پاکي و تقواست، به هيچ وجه او نمي تواند مصداق اين توضيحات باشد. بهار، انساني است. دائمي و هميشگي است، يک استعداد و فرصت است که انسان ها در دست يابي به آن گوي سبقت را از يکديگر مي ربايند. بهار فرصت و قدرت خلاقيت است. امام زمان هم، بهار است، اين واژه نيز نمادي است از فرصت و قدرت خلاقيت انساني، تا آينده اي بهتر را براي خود بسازد. با گذر از دوره خداگرايي و دين گرايي، بر اساس انسان گرايي، خالق آينده طلايي خود باشد.

ما معتقديم که امام زمان باب الله است و خدا از طريق او اعطا مي کند. ما امامان را عبد محض و تسليم محض خدا مي دانيم نه کساني همچون خدا. اين جا تفاوت نگاه انسان گرا و نگاه خداگرا به انسان کامل آشکار مي شود. استقلالي که در توصيف «آفريننده همچون خدا» وجود دارد، برازند ؟عبد خدا نيست. بهار مشائي خلاقيت است و انسان هاي بهاري انسان هايي هستند که ظرفيت بيشتري براي خلق کردند دارند، همچون خدا. خلق کردن لذت اين ها عين سخنان ايشان است. و آقاي مشائي ناگزير است مسئوليت حرف هايي را که زده بپذيرد.

* نظرتان در مورد تاکيد مشائي بر صلح و دوستي و عشق ميان انسان ها چيست؟

** اين سخن هم به خودي خود بسيار خوب است و عقل و دين آن را تاييد مي کند، اما بايد ببينيم چه کسي و در چه نظامي از آموزه ها و باورها اين سخن را مي گويد، دولت آمريکا هم مي گويد ما براي صلح تلاش مي کنيم، اما جنگ به راه مي اندازد، براي اينکه منظور او از صلح اين است که ديگران تسليم آمريکا شوند و سلطه او را بپذيرند و با او صلح کنند. چنين صلحي با خداگرايي و روح توحيد که نفي عبوديت غير خداست، نمي سازد.

 تاکيد اسلام بر صلح بر اساس خداگرايي و اسلام است. اينکه هم ؟انسان ها تسليم خدا شوند و به سلطه بر يکديگر و ستم و بهره کشي پايان دهند و با عشق و ايمان به خالق مهربان هستي، مخلوقات او را دوست بدارند و به خدمت براي آنها افتخار کنند.

بر اساس تفکر انسان گرايي و عرفان اومانيستي عشق و وحدت جامع ؟انساني به معناي هم افزايي انسان ها و خدايي شدن آنها و غلبه بر نيروي خدايان است. در حقيقت عشق و دوستي ميان انسان ها در تقابل با خداگرايي قرار مي گيرد. نماد درخت زندگي هم در همين جا به عنوان موضوع مورد مناقشه ميان خدا و انسان مطرح مي شود و در معبد اومانيستي که شيطان باني و استاد اعظم آن است، ستايش مي شود.

از اين روست که کابالاآموزه هاي معنوي ناخداگرايانه و انسان گرايان ؟خود را در عشق و صلح ميان انسان ها خلاصه مي کند. و عشق را نمادي از ايستادگي انسانيت در برابر اقتدار خداوند مي داند. بنابراين اگر صلح و عشق و دوستي ميان انسانها بر اساس بندگي و عبوديت و تسليم شدن در برابر خداوند باشد، آن چيزي است که پيامبران بر آن تاکيد داشته اند، اما اگر بر اساس انسان گرايي مطرح شود، به عنوان کانون قدرتي در برابر خداوند پنداشته شده است. کانوني براي هم افزايي انسان ها تا در تبعيدگاه شان بهشت را خلق کنند و از بهشت خدا بي نياز شوند. و خودشان آفرينند ؟لذت و زندگي و بهار باشند.

* در پايان از انحرافاتي که به نظر شما در افکار مشائي وجود دارد، يک جمع بندي بفرماييد.

** به نظر من اگر کسي مي خواست در اين چند سال ارزش‏ها و باورها و نمادهاي ضد ديني، ضدخداگرايي و شيطاني را در کشور ما ترويج کند، بيش از آنچه مشائي گفت و عمل کرد، نمي توانست کاري انجام دهد. کسي که بخواهد در يک کشور ديني، انقلابي با وجود اين همه مردم آگاه و علماي بزرگ و پرهيزکار، مفاهيم و باورهاي ضد ديني و شيطاني را بيان کند، بهتر از اين نمي توانست.

مسلم است که مروج يک جريان انحرافي ناگزير است در قالب آموزه هاي ديني و با مفاهيم و واژگان معنوي سخن بگويد. مشائي به خوبي با به کار گيري ادبيات استعاري، تحريف معاني ديني را انجام داد، و اکنون بايد پاسخ گو باشد. من به ارتباط افکار ايشان با آگوست کنت اشاره کردم، اما افراد، گروه ها و سازمان هاي جهاني وجود دارند، که بر اساس تئوري تکامل اجتماعي، ادامه دهند ؟افکار او هستند. به روشني عرض کنم که مشائي مجري استراتژي هايي است که اروين لازلو، باربارا ماکس هابرد و همکاران شان طراحي کرده اند. مشائي ايده هاي آنها را به زبان ديني و فرهنگي ما ترجمه کرده است و اين ترجمه به قيمت تحريفات معنوي بسياري انجام شده است.

نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین مطلب
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات